دروغ مىگوييد ، راست بگو ! قبول نكرد . گفتند اين قوم را چوب مىبايد زدن تا راست بگويند . در حال ايشانرا برهنه كردند و بر در بارگاه وليد بن خالد چوب مىزدند كه راست بگوييد كه آنكه بود كه شما را برهانيد ؟ ايشان نمىگفتند تا جملهء اندام ايشان مجروح شد .
بهروز آنجا بود و آن حال را مىديد و دريغ مىخورد . تا نيكاختر گفت اى شاه ما چوب از باد چرا ميخوريم ؟ بهروز عيار بدست ايشان نيست و به گفتن ما ايشان او را « 1 » نمىتوانند گرفتن . بگوييم و از چوب خوردن ايمن شويم . گفتند چنين است .
شاه سيف الدوله گفت بگوييم ، ما را ديگر مزنيد . برگشودند و پيش وليد خالد آمدند .
وليد گفت هان بگوى كه شما را كه از بند بيرون آورد ؟ گفتند كه ما را بهروز عيار « 2 » كه از دمشق آمده است ، و خبر ميدهد كه ايرانيان شهر دمشق را گرفتند ، و مسروق بن عتبه گرفتار شد ؛ اينك سپاه ايران در عقب مىآيند . هلال گفت راستست كه جاسوسان قيصر نيز همين خبر ميدهند . از حكايت شبيخون سؤال كردند ، كه چون بود ؟ آنچنانكه بود حكايت كردند . وليد خالد گفت چه شوم قومىاند اين ايرانيان ! يك عيار ايشان آمده است و در يك شب اين همه فتنه برانگيخت و ده هزار مرد از سپاه ما بهلاك آمد ! نيك انديش وزير گفت مصلحت ما در آنست كه ما بقيصريه رويم و عسطور شاه را ببينيم تا راى ايشان چيست ؟ طرمتاش گفت من از ملاطيه نمىروم و پشت بر ايرانيان نمىكنم . [ اگر ] شما ميرويد مرا بسپاه مدد كنيد ، تا من جواب سپاه ايران بگويم . وليد خالد و نيكانديش وزير و شماس و شماط و املاق با دو هزار مرد ، سيف الدوله را با نيكاختر و شموط بسته و عين الحيات را با عين الصفا با خود ببرند . برين مقرر شد . هلال عيار گفت چون دانستيد كه بهروز عيار در سپاه است . حاضر باشيد كه عين الحيات را با بنديان نبرد . گفتند شب و روز پاس داريم و حاضر باشيم . عين الحيات به خود آمد و خود را بسته ديد . آه از جانش برآمد و بسيار دريغ خورد . اما فايدهيى نبود .
هامش
( 1 ) - در اصل : ايشانرا .
( 2 ) - در اينجا فعل بقرينهء معنوى حذف شده است .