ايشانرا از غار بيرون آوردند . عين الحيات را با عين الصفا كنيزكان در محفه درآوردند و باقى را دست و گردن بسته بر پشت مركبان انداختند و بر طرف لشكر روان شدند . بهروز عيار دست بر دست ميزد و دريغ مىخورد كه يعنى چنين حرامزادهيى چنين كارى بكند و چنين كسانرا از دست من بدر برد ! مرا نمىبايست ازيشان جدا شدن . اكنون هيچ فايدهيى نيست جهدى بكنم ، باشد كه كارى بكنم . اين ميگفت و در عقب ايشان ميرفت تا بسپاه رسيدند . وليد خالد حكم كرد تا عين الحيات را با عين الصفا در حرم بردند و شاه سيف الدوله را با شموط و نيكاختر وزير را بياوردند ، در برابر وليد خالد و طرمتاش انداختند . وليد خالد گفت اى عيار اين قوم را به خود آر تا ازيشان سؤال كنيم كه امشب كه درين سپاه ما آمده است و اين فتنه را كه انگيخته است . هلال حرامزاده گفت بنده باشم . در حال آب گرم طلب كرد و در حلق ايشان ريخت تا قى كردند . بعد از زمانى ديده را برگشودند و خود را بسته ديدند .
در برابر نگاه كردند ، هلال عيار را ديدند ايستاده ، گفتند ما را « 1 » اينجا كه آورده است ؟ هلال عيار گفت من آوردهام . شاه سيف الدوله گفت تو كيستى ؟ هلال گفت زودم فراموش كردى ! من آنكسم كه حلوا بشما دادم ، گفتم كه حلواى مرا مخوريد كه ظلم باشد ، قبول نكرديد . اكنون خود را گرفتار ديديد ؟ وليد خالد گفت بياريد اين قوم را ! در حال ايشانرا پيش آوردند و برابر شاه وليد خالد به زانو درآوردند .
وليد خالد گفت اى سيف الدوله تو مىدانى كه از بدى چها كردى . آنت بس نبود كه مرا مدتى در بند كشيدى و در زندان كردى ؟ اكنون كه گرفتار شدى ، امشب اين فتنه برانگيختى و سپاه ما را در هلاك انداختى ؟ هلال گفت اى شهريار در كار شبانه اين قوم را هيچ گناهى نيست . اما بگويند كه اين كس چه كسى بود كه ايشانرا از بند بدر آورد و اين فتنه او برانگيخت ؟ اگر راست نگويند ايشانرا هلاك كنيم . سيف الدوله [ گفت ] ما چه دانيم كه كه بود ؟ نامش نمىدانيم . هلال گفت
هامش
( 1 ) - در اصل : ما را كه .