نگاه كردن در كسى :
بخشم يا تحقير يا تهديد در كسى نگريستن « هلال گفت من آزاد كردهء اويم ، تا عنايت شاهزاده با منست هيچكس در من نگاه نمىتواند كردن » .
نگران :
منتظر ، ناظر « گفت برخيزيد كه شاه سرور انتظار مىكشد و نگرانست - راهب بر در دير نشسته بود و نگران آن دره شده بود » .
علاقهمند ، آنكه تعلق خاطر به كسى يافته باشد ، دلبسته « از تقدير ربانى دختر شاه نعمان شفاء الملك نام بر خورشيد شاه نگران شد » .
نگران شدن :
عاشق شدن ، عشق ورزيدن ، دلبستگى يافتن .
نگه داشت :
نگهدارى
نماز ديگر :
نماز عصر ، عصر « روانه شد ، ميرفت تا قريب نماز ديگر كه بلشكرگاه مصريان رسيد » .
نمازى :
پاك « به شرطى كه در بيشه روى ، چشمه و حوض آبست ، به روى و غسل كنى و جامهء خود را تمام نمازى كنى » .
نماند :
بىپاداش و اجر نماند « جوان دوست گفت من بارى جان خود را فداى اين جوان غريب خواهم كردن كه بعد از ما در مجلسها اين نيكى بگويند و ديگر پيش ايرانيان نماند » .
نمودن :
نشان دادن « آن دختر پرىزاد بدين آيين و تمكين خود را بفيروز شاه بنمود . - دختر شاه سكندريه با ما يكى شده است ؛ اين زمان پيش او بودم ، كليد او داد و راه او نمود - با شما راست در ميان آمديم و آنچه بود جمله را نموديم » .
نو :
تازه ، بنوى « هر روز بنو نوباوهيى از باغ سپهر فتنهيى ميرسد » .
نوباوه :
نوبر
نوبت :
بار ، مرتبه « گفتم كه من ترا ببرم و از بالاى آن شهرت بگذرانم تا تو يك نوبت آن شهر را تفرج كنى » .
نوبت درآمدن :
نوبت رسيدن
نوراب حمام :
زير آب حمام ، مجرايى كه آبهاى چركين حمام از آن بگذرد از « فعل بد خود طيفور چون بيد مىلرزيد چون جاى ديگر نبود در نقم نوراب حمام رفت ، در ميان آن نوراب و لجن گنده مىبود . - اين حمام كه طيفور در نوراب او گريخته بود آتش كن آمد تا آتش بركند » .
نوش باد :
كلمهيى كه هنگام نوشيدن شراب مىگفتند و پيش از آن « شادى » و امروز « بسلامتى » گويند « مجلس بزم فروچيدند و به شراب خوردن مشغول شدند ، آواز خوش باد و نوش باد برآمد » .
نوع :
گونه « چون سالار خود را بدان نوع بديدند بيكبار برگرديدند و رو به سپاه ايران نهادند » .
نوكر :
خادم
نومرده :
آنكه بتازگى درگذشته باشد « بعضى نومرده و گند در ايشان افتاده » .
نهاد :
خلقت « دو جوان بلند بالاى قوىنهاد عظيم هيكل درآمدند » .
نهادن ( در عقب كسى ) :
تعقيب كردن و پى كسى را گرفتن مانند « گذاشتن » در لهجهء تهرانى ؛ نمودن ، نشان دادن ؛ خود را بمستى نهاد ( يعنى خود را بمستى زد ، خود را مست نشان داد ) « نصر بن عدل