وقت بودن :
نزديك بودن ، چيزى بكارى نماندن « با دو هزار آدمى در عقب ما آمدند و ما را در ميان گرفتند ، وقت بود كه ما را بگيرند - وليد بن خالد گفت اين همه غوغا و قيامت كه امشب بود من از ترس وقت بود كه هلاك شوم » .
تنگ شدن :
نزديك شدن وقت « فغان از اهل يمن برآمد گفتند دريغا كه ايرانيان شهر ما را گرفتند ، شاه سرور چون ديد كه وقت تنگ شد كه ايرانيان از خندق بجهند و برج و بارو بضرب گرز خراب خواهند كرد » .
وقت را بودن :
دم را غنيمت دانستن « حاليا ما وقت را باشيم و اين دم را غنيمت شمريم كه بر عمر اعتمادى نيست » .
وقتست :
هنگام آنست ، نزديكست « وقتست كه از گرسنگى هلاك شوم » . مطلق هنگام و زمان و موقع « خانهء پنجم كه خانه فرزندست احتياط كرد ، وقت عطيهء صاحب پنجم ديد ، خرم شد و ملك داراب را خبر كرد و گفت اى شاه بشارت باد ترا كه وقت عطيهء صاحب پنجم است » .
وقوفدار :
مطلع ، خبردار
وهم كردن :
ترسيدن ، بيمناك شدن
هامون :
هموار ، دشت صاف ، برابر و همسطح « شهر سكندريه را با زمين هامون كردند ، خشت بر خشت نگذاشتند » .
هاياهوى :
هياهوى ، هاياهاى « چون هاياهوى سواران برآمد »
هرا :
زين و يراق « و در پيش او چند مركب بهراى زركشان كرده » .
هرچون :
هرطور ، بهرگونه ، هرگونه ، هر نحو « ما بر بالاى كوه رويم و هر چون كه باشد بسر بريم تا ما را نيز مددى برسد » .
هزيمت كردن :
گريختن ، فرار كردن « كه از پيش كسى بازگرديده باشد و هزيمت كرده باشد » شكست دادن : « هر دو در آن قوم افتادند و بسيارى از ايشان بكشتند و آن قوم را هزيمت كردند » .
هزيمتى :
فرارى « سپاه ايران چون فرصت يافتند در پى هزيمتى رفتند »
هفت جوش :
فلزى مركب از آهن و سرب و روى و مس و غيره « عمودى گران از هفت جوش در قرپوس زين بسته . - گرداگردش هفت جوش وارزير ريخته بودند تا نقب نتوان بريدن » .
همت با كسى داشتن :
او را بدعا ياد كردن ، پاس او را داشتن ، مراقب او بودن ، در فكر او بودن .
همچند :
هماندازه ، مساوى ، هموزن « فرخزاد درين انديشه بود كه بهزاد رسيد و طرمتاش را همچند كوهى ميكشيد و مىآورد » .
همداستان :
متفق ، همعقيده ، متفق الرأى ، همانديشه « آن جوانان با او بدين معنى همداستان شدند - من با تو درين كار همداستان نيستم » .
همديگر :
يكديگر
همزاد :
همسال « عين الحيات گفت اين جوان كه اينجا خفته است چه كسيست ؟ گفت او فرخزاد است كه همشيره و همزاد منست » .
همسنگ :
هموزن « هركه فردا از سپاه دشمن سرى بيارد او را بهم سنگ آن سر زر بدهم » .
همشيره :
همزاد ، همسن و سال ، كه باهم