تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 872

مساهمون:

ص٨٧٢

وقت بودن :

نزديك بودن ، چيزى بكارى نماندن « با دو هزار آدمى در عقب ما آمدند و ما را در ميان گرفتند ، وقت بود كه ما را بگيرند - وليد بن خالد گفت اين همه غوغا و قيامت كه امشب بود من از ترس وقت بود كه هلاك شوم » .

تنگ شدن :

نزديك شدن وقت « فغان از اهل يمن برآمد گفتند دريغا كه ايرانيان شهر ما را گرفتند ، شاه سرور چون ديد كه وقت تنگ شد كه ايرانيان از خندق بجهند و برج و بارو بضرب گرز خراب خواهند كرد » .

وقت را بودن :

دم را غنيمت دانستن « حاليا ما وقت را باشيم و اين دم را غنيمت شمريم كه بر عمر اعتمادى نيست » .

وقتست :

هنگام آنست ، نزديكست « وقتست كه از گرسنگى هلاك شوم » . مطلق هنگام و زمان و موقع « خانهء پنجم كه خانه فرزندست احتياط كرد ، وقت عطيهء صاحب پنجم ديد ، خرم شد و ملك داراب را خبر كرد و گفت اى شاه بشارت باد ترا كه وقت عطيهء صاحب پنجم است » .

وقوف‌دار :

مطلع ، خبردار

وهم كردن :

ترسيدن ، بيمناك شدن

هامون :

هموار ، دشت صاف ، برابر و هم‌سطح « شهر سكندريه را با زمين هامون كردند ، خشت بر خشت نگذاشتند » .

هاياهوى :

هياهوى ، هاياهاى « چون هاياهوى سواران برآمد »

هرا :

زين و يراق « و در پيش او چند مركب بهراى زركشان كرده » .

هرچون :

هرطور ، بهرگونه ، هرگونه ، هر نحو « ما بر بالاى كوه رويم و هر چون كه باشد بسر بريم تا ما را نيز مددى برسد » .

هزيمت كردن :

گريختن ، فرار كردن « كه از پيش كسى بازگرديده باشد و هزيمت كرده باشد » شكست دادن : « هر دو در آن قوم افتادند و بسيارى از ايشان بكشتند و آن قوم را هزيمت كردند » .

هزيمتى :

فرارى « سپاه ايران چون فرصت يافتند در پى هزيمتى رفتند »

هفت جوش :

فلزى مركب از آهن و سرب و روى و مس و غيره « عمودى گران از هفت جوش در قرپوس زين بسته . - گرداگردش هفت جوش وارزير ريخته بودند تا نقب نتوان بريدن » .

همت با كسى داشتن :

او را بدعا ياد كردن ، پاس او را داشتن ، مراقب او بودن ، در فكر او بودن .

هم‌چند :

هم‌اندازه ، مساوى ، هم‌وزن « فرخ‌زاد درين انديشه بود كه بهزاد رسيد و طرم‌تاش را همچند كوهى ميكشيد و مىآورد » .

همداستان :

متفق ، هم‌عقيده ، متفق الرأى ، هم‌انديشه « آن جوانان با او بدين معنى همداستان شدند - من با تو درين كار همداستان نيستم » .

هم‌ديگر :

يكديگر

هم‌زاد :

همسال « عين الحيات گفت اين جوان كه اينجا خفته است چه كسيست ؟ گفت او فرخ‌زاد است كه هم‌شيره و هم‌زاد منست » .

هم‌سنگ :

هم‌وزن « هركه فردا از سپاه دشمن سرى بيارد او را بهم سنگ آن سر زر بدهم » .

هم‌شيره :

هم‌زاد ، هم‌سن و سال ، كه باهم