تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 867

مساهمون:

ص٨٦٧

نرم بودن :

آرام بودن « فيروز شاه گفت نرم باشيد و هيچ خوف مكنيد »

نرمك :

به آرامى « به‌روز عيار نرمكى دست بر پاى فيروز شاه نهاد » .

نرينه :

مذكر ، نر مقابل ماده « درين قريب خداى تعالى ترا فرزندى نرينه كرامت خواهد كردن » .

نزديك :

بر وفق مراد « شماس چون سخن شموط را قوى نزديك شنيد خرم شد »

نزديك رسيدن :

نزديك شدن « اكنون چون به مكه نزديك رسيديم مصلحت آنست كه راه بگردانيم » .

نزل :

آنچه پيشكش كنند « فيروز شاه گفت من بنده از جان شيرين‌تر نزلى در حضرت شاه ندارم كه پيش‌كش بسازم » .

نزول كردن :

فرود آمدن « طيطوس حكيم را با گهرتاج در شهر درآوردند ، جايى كه ملك فرموده بود نزول كردند » .

نشاط راندن :

عيش كردن ، شادى كردن « اسكندر شاه را دخترى بود ، بيشتر اوقات با خدمتكاران خود به شكار رفتى و شكار كردى و نشاط راندى » .

نشاط نمودن :

عيش و شادى كردن « در آن باغ عيش ميكردند و نشاط مىنمودند » .

نشاط كردن :

نشاط راندن ، نشاط نمودن « تا همچنين شكار ميكردند و نشاط مىكردند تا باز شب شد » .

نشان دادن :

معرفى كردن « دايه گفت آرى اى جان مادر بغايت صاحب جمالش نشان مىدهند » . خبر دادن ، نشانى دادن « اين همه هنر ازو نشان مىدهند »

نشستن :

وارد شدن « دربرنشستند ، در بر طويل نشستند » . بسر بردن « اين شهر تعز شهرى محكم است و بجنگ گرفتن او دشوار است ، تا چند اينجا توان نشست ؟ » قرار گرفتن ، وقوع « بادرفتار ايشان را مشغول ديد ، بر كنار بارو آمد و خيز كرد و گرد در خندق نشست و بشنا كردن مشغول شد تا بكنار رسيد » . نشستن تيغ و حربه : بريدن و نشست كردن آن در جسم

نصيحت‌گرى :

واعظى « شاه سرور گفت اى بدبخت ترا بجلادى داشته‌ام يا به نصيحت گرى ؟ بزن كه دستت بريده باد ! »

نظر داشتن :

توجه كردن ، نگريستن « ملك داراب نظر بر روى بيابان داشته بود كه طارق عيار كى بيايد » .

نظر گماشتن :

چشم دوختن « آن دو سپاه نظر در ميدان گماشته بودند تا حال آن دو مبارز چون شود » .

نعل باژگونه زدن :

امرى را بر خلاف حقيقت نشان دادن « كه او غلام منست ، نعل باژگونه زده است و خود را بكسوت غلامان درآورده است » .

نعمت :

سفرهء طعام « نعمت دركشيدند » . مال ، ثروت ، آنچه قابل خريد و فروش باشد « مردمان از راه دور مىآمدند و نعمت مىآوردند و مىفروختند تا چندان نعمت در ميان لشكر پيدا شد كه آن را صفت نتوان كرد - طعام ، غذا ، خوراكى « نعمتى بايد پخت ، نعمت بياوردند . . . » و نظاير اين‌ها

نعمت خوردن :

غذا خوردن « شاهان و اركان
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 867 | مولانا محمد بن احمد بيغمى