با ملك داراب عداوت كردى ، بد كردى اما حاليا واقع شده است ! - زيادت ازين درين ولايت خرابى واقع نشود » .
و اگر :
و الا « اول شما را نصيحت مىكنم از آنجهت كه ما مردم يزدان پرستيم كه بر خلق خداى تعالى شفقت ميكنيم ، و اگر جواب بشما گفتن عظيم آسانست » .
واگردانيدن :
بازگرداندن « ايشان چون چنان ديدند بيكباره نعره زدند و آن ناو را واگردانيدند » .
واگرفتن :
بازداشتن ، نگاه داشتن « اما معلوم كرده بود كه در ملاطيه شاه سيف الدوله چه كرده است و عين الحيات را با وليد خالد واگرفته است - درين راه كه مىآمدم دخترى را گرفتم گفت من دختر سكندر شاهم خواستم كه او را واگيرم گفت من دختر پادشاهم » .
واگرلا :
و گرنه ، و الا « به تمامى راز خود را به من بگوى اگر دانم كه از عهدهء آن مىتوانم بيرون آمدن خود نيكو واگرلا ممكن است . . »
والده :
مادر « ملك داراب رو بشاهزاده فيروز شاه كرد و گفت شبوروز بيچاره والدهات و پدر پير گريان و نالان بودهاند » .
وانشاندن :
بازنشاندن ، فرونشاندن « نيك آمدى و نيك رفتى كه آن حرامزاده را زخمى زدى و فتنه او را وانشاندى » .
وجود :
نفر ، جسم ، پيكر ، ارزش « اين ايرانى را پارهپاره كنيد آخر يك وجود بيشتر نيست - پس آن سه وجود بيرون آمدند . - دو وجود را ديد كه بخم كمند از بالاى آن ايوان فرود آمدند - اين دو وجود خاص از براى ديدن ما آمدهاند - وقتى مصر را گرفتند دمشق چه وجود دارد » .
ورآورده :
برآورده « ياقوت گفت اى خون ورآوردهء بالا بگور » .
ورافتادن :
برافتادن
وركار :
بر كار و به همان معنى
ورنا :
برنا ، جوان « خواجه الياس گفت اى ورنا چه جاى اين سخنست ! - گفت اى ورنا ما بنزديك تو بحاجتى آمدهايم » .
وزير دست يسار :
وزير دست چپ ، اين عنوانى است كه در داستانها و حكايات بدومين وزير شاهان دادهاند « خواجه الياس بازرگان را مرتبهء وزارت بدهم ، وزير دست يسار من باشد » .
وسيله :
سبب « عين الحيات از مرگ پيل زور خبردار گرديد ، بغايت غمناك گشت . با شريفه گفت اى خواهر جملهء اين خصومت را وسيله منم » .
وصيت كردن :
سفارش كردن « ملك داراب ملك مصر را بشاه صالح داد و دربارهء رعيت و معدلت و شفقت و رعيت پرورى در حق بندگان خداى تعالى وصيت كرد » .
وطن :
جايگاه ، بودنگاه ، محل اقامت ، باشيد نگاه « توراندخت را عادت چنان بودى كه هر روز يك نوبت بديدن عين الحيات آمدى و يك زمان بنشستى و باز به وطن خود رفتى » .
وطنگاه :
محل سكنى « شب درآمد ، هريك به آسايشگاه خود رفتند ، عين الحيات با شريفه بوطنگاه خود رفتند » .
وعدهگاه :
ميعادگاه « اين بگفت و در وعدهگاه ايستاده بود و انتظار محبوب مىكشيد » .
وغا :
كارزار ، جنگ « برانگيخت مبارز روز وغا و پهلوان باوفا بهزاد دلشاد » .