تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 871

مساهمون:

ص٨٧١
با ملك داراب عداوت كردى ، بد كردى اما حاليا واقع شده است ! - زيادت ازين درين ولايت خرابى واقع نشود » .

و اگر :

و الا « اول شما را نصيحت مىكنم از آنجهت كه ما مردم يزدان پرستيم كه بر خلق خداى تعالى شفقت ميكنيم ، و اگر جواب بشما گفتن عظيم آسانست » .

واگردانيدن :

بازگرداندن « ايشان چون چنان ديدند بيكباره نعره زدند و آن ناو را واگردانيدند » .

واگرفتن :

بازداشتن ، نگاه داشتن « اما معلوم كرده بود كه در ملاطيه شاه سيف الدوله چه كرده است و عين الحيات را با وليد خالد واگرفته است - درين راه كه مىآمدم دخترى را گرفتم گفت من دختر سكندر شاهم خواستم كه او را واگيرم گفت من دختر پادشاهم » .

واگرلا :

و گرنه ، و الا « به تمامى راز خود را به من بگوى اگر دانم كه از عهدهء آن مىتوانم بيرون آمدن خود نيكو واگرلا ممكن است . . »

والده :

مادر « ملك داراب رو بشاه‌زاده فيروز شاه كرد و گفت شب‌وروز بيچاره والده‌ات و پدر پير گريان و نالان بوده‌اند » .

وانشاندن :

بازنشاندن ، فرونشاندن « نيك آمدى و نيك رفتى كه آن حرام‌زاده را زخمى زدى و فتنه او را وانشاندى » .

وجود :

نفر ، جسم ، پيكر ، ارزش « اين ايرانى را پاره‌پاره كنيد آخر يك وجود بيشتر نيست - پس آن سه وجود بيرون آمدند . - دو وجود را ديد كه بخم كمند از بالاى آن ايوان فرود آمدند - اين دو وجود خاص از براى ديدن ما آمده‌اند - وقتى مصر را گرفتند دمشق چه وجود دارد » .

ورآورده :

برآورده « ياقوت گفت اى خون ورآوردهء بالا بگور » .

ورافتادن :

برافتادن

وركار :

بر كار و به همان معنى

ورنا :

برنا ، جوان « خواجه الياس گفت اى ورنا چه جاى اين سخنست ! - گفت اى ورنا ما بنزديك تو بحاجتى آمده‌ايم » .

وزير دست يسار :

وزير دست چپ ، اين عنوانى است كه در داستانها و حكايات بدومين وزير شاهان داده‌اند « خواجه الياس بازرگان را مرتبهء وزارت بدهم ، وزير دست يسار من باشد » .

وسيله :

سبب « عين الحيات از مرگ پيل زور خبردار گرديد ، بغايت غمناك گشت . با شريفه گفت اى خواهر جملهء اين خصومت را وسيله منم » .

وصيت كردن :

سفارش كردن « ملك داراب ملك مصر را بشاه صالح داد و دربارهء رعيت و معدلت و شفقت و رعيت پرورى در حق بندگان خداى تعالى وصيت كرد » .

وطن :

جايگاه ، بودنگاه ، محل اقامت ، باشيد نگاه « توران‌دخت را عادت چنان بودى كه هر روز يك نوبت بديدن عين الحيات آمدى و يك زمان بنشستى و باز به وطن خود رفتى » .

وطن‌گاه :

محل سكنى « شب درآمد ، هريك به آسايش‌گاه خود رفتند ، عين الحيات با شريفه بوطن‌گاه خود رفتند » .

وعده‌گاه :

ميعادگاه « اين بگفت و در وعده‌گاه ايستاده بود و انتظار محبوب مىكشيد » .

وغا :

كارزار ، جنگ « برانگيخت مبارز روز وغا و پهلوان باوفا بهزاد دلشاد » .