مرا جنگ كردن موافق نبود ، من از ايشان فرار كردم »
موجلكه :
از اصل مغولى « موچولكا » يعنى تعهد ، التزام « قابوس درماند كه چون كند . چون موجلكه داده بود كه اگر مهلقا را نگيرم هرچه خواهم با او بكنم » .
موجه :
سفره ، نوعى سفره كه گويا خاص دستگاه سلطنتى بود « باورچيان موجهء شاهى و شيلان پادشاهى درآوردند و امراى ايران طعامها بخوردند - موجهء پادشاهى بكشيدند و اندكى از آن طعام بخوردند - چون سفره برداشتند بعد از ساعتى باورچيان موجهء شاهى و شيلان پادشاهى درآوردند و امراى ايران طعامها بخوردند » .
مورد :
گياه معروف كه رنگ سبز تيره دارد ، اين گياه را بجاى سدر بر مرده مىپاشيدند « ترا در انديشهء مرگ بايد بودن و كارسازى مورد و كافور بايد كردن » .
موزه :
پاىافزار « دايه برخاست و چادر بر سر كرده و موزه در پاى كرد » .
موقوف :
در انتظار ، پاىبند « راوى داستان روايت كرد كه چون ملك خناس جنى در آن دشت فرود آمد موقوف آنكه جند ديو كى آيد و حال چون شود » .
موى گشودن :
پريشان كردن موى « كه حور پيكر و گهرتاج اين خبر شنيدند فغان بر آوردند و موى گشودند و زارى درنهادند » .
مه :
نه « اگر خواستند و اگر مه » .
مهر نهادن :
مهر زدن « پس در حال نامه نوشتند ، مهر بر نامه نهادند و پيش شاه نهادند » .
مهم :
كار ، كار ضرور ، كار دشوار « مقنطره گفت كيستى و از كجا آمدهاى و با من چه مهم دارى - بهروز گفت من هم به جهت اين مهم آمدهام اما كار تو نيست . - ما را مهمى واقع شده است » .
مهندس :
محاسب ، هندسهدان « اگر خواهد كه لشكر جمع كند چندان لشكر جمع كند كه عدد آن را هيچ مهندس نداند » .
ميتى و تيتى :
كفر و ضلال ، خبث و بدانديشى ، بدنهادى . اهل تيتى و ميتى يعنى مردم بدنهاد و ناپاك « آن مبارز گيتى و دشمن جان اهل ميتى و تيتى » .
ميداندارى :
هنرنمايى در ميدان جنگ « گفت اى پهلوان بسيار لاف زدى و اشتلم كردى اما چه سود كه هيچ هنرى ندارى و ميدان دارى نمىدانى » .
ميده :
نوعى نان « شاهزاده سر سفره بازگشود و دو مرغ بريان كرده ديد با نان ميده » .
ميرعسس :
رئيس عسس « ميرعسس خرم شد » .
ميرلشكر :
امير لشكر ، فرمانده سپاه ، سپهسالار « پانزده ميرلشكر ايرانى در لشكر نبودند » .
ناپديدار :
ناپديد ، مفقود « ملك داراب گفت امشب نيم شبى با بهروز عيار و شبرنگ عيار ناپديدار شدهاند »
ناچيز :
معدوم ، نابود « جملهء بزرگان يمن و مصر بر سر حصار برآمدند به اميد آنك فيروز شاه ناچيز شده است و اين سپاه از غصه جنگ ميكنند » .
ناحفاظ :
خطاكار ، بىعفت « شاه سرور حكم كرد كه برويد و آن هردو گناهكار را بياريد و آندو ناحفاظ را بياريد » .
ناحقشناس :
حقناشناس « حرامزادهء ناحق شناس املاق حرامزاده ، اين دو حرامزاده