تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 864

مساهمون:

ص٨٦٤
مرا جنگ كردن موافق نبود ، من از ايشان فرار كردم »

موجلكه :

از اصل مغولى « موچولكا » يعنى تعهد ، التزام « قابوس درماند كه چون كند . چون موجلكه داده بود كه اگر مهلقا را نگيرم هرچه خواهم با او بكنم » .

موجه :

سفره ، نوعى سفره كه گويا خاص دستگاه سلطنتى بود « باورچيان موجهء شاهى و شيلان پادشاهى درآوردند و امراى ايران طعامها بخوردند - موجهء پادشاهى بكشيدند و اندكى از آن طعام بخوردند - چون سفره برداشتند بعد از ساعتى باورچيان موجهء شاهى و شيلان پادشاهى درآوردند و امراى ايران طعامها بخوردند » .

مورد :

گياه معروف كه رنگ سبز تيره دارد ، اين گياه را بجاى سدر بر مرده مىپاشيدند « ترا در انديشهء مرگ بايد بودن و كارسازى مورد و كافور بايد كردن » .

موزه :

پاىافزار « دايه برخاست و چادر بر سر كرده و موزه در پاى كرد » .

موقوف :

در انتظار ، پاىبند « راوى داستان روايت كرد كه چون ملك خناس جنى در آن دشت فرود آمد موقوف آنكه جند ديو كى آيد و حال چون شود » .

موى گشودن :

پريشان كردن موى « كه حور پيكر و گهرتاج اين خبر شنيدند فغان بر آوردند و موى گشودند و زارى درنهادند » .

مه :

نه « اگر خواستند و اگر مه » .

مهر نهادن :

مهر زدن « پس در حال نامه نوشتند ، مهر بر نامه نهادند و پيش شاه نهادند » .

مهم :

كار ، كار ضرور ، كار دشوار « مقنطره گفت كيستى و از كجا آمده‌اى و با من چه مهم دارى - به‌روز گفت من هم به جهت اين مهم آمده‌ام اما كار تو نيست . - ما را مهمى واقع شده است » .

مهندس :

محاسب ، هندسه‌دان « اگر خواهد كه لشكر جمع كند چندان لشكر جمع كند كه عدد آن را هيچ مهندس نداند » .

ميتى و تيتى :

كفر و ضلال ، خبث و بدانديشى ، بدنهادى . اهل تيتى و ميتى يعنى مردم بدنهاد و ناپاك « آن مبارز گيتى و دشمن جان اهل ميتى و تيتى » .

ميدان‌دارى :

هنرنمايى در ميدان جنگ « گفت اى پهلوان بسيار لاف زدى و اشتلم كردى اما چه سود كه هيچ هنرى ندارى و ميدان دارى نمىدانى » .

ميده :

نوعى نان « شاه‌زاده سر سفره بازگشود و دو مرغ بريان كرده ديد با نان ميده » .

ميرعسس :

رئيس عسس « ميرعسس خرم شد » .

ميرلشكر :

امير لشكر ، فرمانده سپاه ، سپهسالار « پانزده ميرلشكر ايرانى در لشكر نبودند » .

ناپديدار :

ناپديد ، مفقود « ملك داراب گفت امشب نيم شبى با به‌روز عيار و شبرنگ عيار ناپديدار شده‌اند »

ناچيز :

معدوم ، نابود « جملهء بزرگان يمن و مصر بر سر حصار برآمدند به اميد آنك فيروز شاه ناچيز شده است و اين سپاه از غصه جنگ ميكنند » .

ناحفاظ :

خطاكار ، بىعفت « شاه سرور حكم كرد كه برويد و آن هردو گناه‌كار را بياريد و آن‌دو ناحفاظ را بياريد » .

ناحق‌شناس :

حق‌ناشناس « حرام‌زادهء ناحق شناس املاق حرام‌زاده ، اين دو حرام‌زاده