تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 862

مساهمون:

ص٨٦٢
در آن معركه‌گاه آمد » .

معلم :

معبر ، خوابگزار

معلم كشتى :

بلددريا ، راهنمايى كه در كشتى بود و راه را نشان مىداد ، غير از ناخداى كشتى .

معلوم بودن :

روشن و مسلم بودن « اما جملهء عالم را معلوم است كه گناه بر طرف مهلقا بوده است - اما ما را معلوم است كه ترا زين حال خبر نيست » .

معلوم داشتن :

اطلاع داشتن ، آگهى داشتن شاه اسد گفت هيچ معلوم داريد كه چه كسانند ؟ گفتند بلى ايرانيانيد » . دانستن ، اطلاع يافتن ، اطلاع حاصل كردن .

معلوم دانستن :

آگاه بودن ، مطلع بودن « گفت اى شاه جهان معلوم دان كه شهر مصر غلبه‌اند » .

معلوم شدن :

مسلم شدن ، ثابت گرديدن « به‌روز را معلوم شد كه فيروز شاه و فرخ‌زاد در زير تخت دربندند » .

معلوم كردن :

مطلع كردن ، آگاه ساختن « شاه اسد معلوم نكرد كه او را چه واقع شد - اگر جنگ نخواهيد كردن ما را معلوم كنيد كه ما به فرنگ خواهيم رفتن و سپاه خواهيم آوردن » . فهميدن ، اطلاع داشتن ، دانستن ، آگاه شدن ، واقف شدن « چون از صورت حال معلوم كرد دست بر دست زد و بسيار دريغ خورد - اهل شهر عماسيه نيز معلوم كردند ، ملول شدند - فيروز شاه هرچند كه از بردن عين الحيات آگاه شده بود و عظيم پريشان بود اما معلوم كرده بود كه در ملاطيه شاه سيف الدوله چه كرده است » .

معين شدن :

مقرر شدن ، مسلم و ثابت شدن « پس معين شد كه چون اين خبر بمصر برسد سپاه خواهند آمدن » .

مغز :

ميان « در مغز آهن و پولاد غرق گشته » .

مغلغل :

جوشان و مضطرب « دلهاى مبارزان درآمدن آن روز مغلغل گرديد » .

مقابله :

برابر ، مقابل « پس جوانان كار عزم حرب كردند ، چون در مقابلهء يكديگر رسيدند تيغها بركشيدند - شاه‌زاده در ميدان آمد و در مقابلهء سيامك در رسيد - غضفر چو در مقابلهء ميسره رسيد » .

مقال :

گفت‌وگو ( مقالات : سخنان ) « از مقالات ايشان شاه شجاع و ملك نصر از خواب بيدار شدند » .

مقام :

محل ، موضع « بدين مقام چون افتاده‌ايد - روى بر كنار دريا نهادند تا بدان مقام كه كشتى را با به‌روز گذاشته بودند » .

مقام كردن :

اقامت كردن ، پايدارى كردن « چون لشكر ما برسيد ايشان ديگر نتوانستند مقام كردن ، رو بجانب مكه و مدينه كردند » .

مقبول :

خوشايند « جايى خوش و خرم بود و موضعى مقبول » .

مقدم سپاه :

پيش‌رو ، آنكه در مقدمهء سپاه باشد « علم رستم اردستانى پيدا شد كه در آن روز مقدم سپاه ايران او بود » .

مقدمه :

جلو « ناگاه گردى دود كردار برآمد و باد بر مقدمهء گرد زد » .

مقدمهء سپاه :

دستهء جلودار سپاه كه پيشاپيش قوا حركت كند « فردا چون آفتاب طلوع