از اول تا آخر جمله را بگفت كه ما از بند چون رهيديم و امشب با ما چه شد و بنديانرا چون بردند و عين الحيات خود بدست نيامد و امشب بىاختيار ما تيغ در هم نهاديم و ده هزار مرد از هم بكشتيم . هلال گفت عظيم غافل بودهايد كه از هم كشتهايد . اكنون آن رفت . وليد خالد گفت كاشكى ميدانستيم كه اين كار كه كرد ؟ اى دريغ ! خيلى زحمت كشيديم و هيچ كارى نكرديم ! شاه سيف الدوله چندين وقت در بند « 1 » گرفتار شد و از بند جست ، و عين الحيات كه اين همه فتنه از بهر اوست ، او بدست نيامد .
هلال گفت آنچه شما به صد هزار مرد از دست داديد ، من بدولت شاه وليد خالد و شاه سرور يمنى و ملك عسطور شاه بدست آوردم . وليد خالد گفت مرا از پهلوانى و مردى و مبارزى تو خبر است كه من به چشم خود ديدم كه مرا از زندان مصر چگونه بيرون آوردى . اما بجان شاه سرور يمنى كه راست بگو كه اين چه گفتى راست است يا نه ؟ گفت دروغ در حضرت چون تو پادشاهى خطا باشد . عين - الحيات با زن ديگر كه او را نمىدانم كه كيست ، با شاه سيف الدوله و شموط و نيكاختر وزير ، درين كوه ديدم ، و ايشانرا بداروى هوش برگرفتم و در غارى [ كردم ] . محفهيى با چند خادمه و چند مرد بده تا عين الحيات را در محفه بيارم و باقى را دست و گردن بسته بيارم . وليد خالد بغايت خرم شد . جمله آفرين بر هلال كردند و خلعت و انعام بسيار به دو بدادند و بقرب هزار سوار با محفه برفتند . هلال حرامزاده چون سر فتنه در پيش روان شد و رفتند تا ايشانرا بيارند .
بهروز عيار در آن سپاه بود ، آمده بود كه خبرى باز داند و طعامى از براى ايشان حاصل كند ، و چون شب شود ايشانرا به طرف دمشق ببرد . چون از آمدن هلال عيار آگاه شد كه چه كرده است ، عظيم پريشان و ملول گرديد و بسيار دريغ خورد و در عقب ايشان ميرفت تا بدان مقام رسيدند . هنوز ايشان بيهوش بودند .
هامش
( 1 ) - در اصل : در بند كرد .