كار امشب برنيايد و چون روز شد محل رسوايى شود » حد و اندازه « دخترم شوهر نمىخواهد كه هنوز بدان محل نرسيده است » فرصت و دستگاه « او را عظيم سخت آمد ، محل سخن گفتن نداشت » .
محل افتادن :
موقع بدست آمدن ، فرصت يافتن « ميخواستم كه زودترى بيايم و ترا خبردار گردانم ، محل نيفتاد تا اكنون كه دايه برفت » .
مخالف :
ناسازگار « هواى اين مملكت مخالف است به نسبت اين طايفه » .
مخمول :
مخمل « و قطيفهء مخمول و قطيفهء سبز بر پشت استران بردعى بادرفتار » .
مدخل :
محل ورود « گرد زرادخانه برآمد ، از طرفى كه محل مدخل بود كمند برانداخت » .
مدخل كردن :
راه يافتن ، نفوذ كردن ، وارد شدن ، فتح باب كردن ، مقدمهء كار را فراهم آوردن ، راه جستن ، ورود كردن « پادشاهانى كه درين مملكت بودند در آنجا نتوانستند مدخل كردن و هركه بطلب آن رفت ديگر واپس نيامد - هلال عيار گفت عيارى من بدان نوع است كه موضعى را كه ديو در آنجا مدخل نمىتواند كرد من بروم » .
مدهوشانه :
بيهوشانه ، داروى هوشبر ، داروى بيهوشى كه عياران با خود داشتند « در حال مدهوشانه كارگر شد . »
مرتبهء بالانشينى :
درجه و مقام بلند در دستگاههاى سلطنتى كه مستلزم جلوس در صدر هنگام بار بوده است « شاه سرور فيروز شاه و فرخزاد را مرتبهء بالانشينى فرمود كه بالادست جملهء امراى پاىتخت بنشينند » .
مرد :
پهلوان ، مرد جنگاور مبارز « من فال گرفته بودم كه اگر مرد ما مرد ايشانرا بيفگند نصرت ما را باشد و اگر مرد ايشان مرد ما را بيفگند نصرت ايشان را باشد » .
مردانه :
شجاع ، دلير ، مردوار « قيصر گفت سوارى مردانه در ميدان رود - شاه سيف الدوله گفت امروز روز مردانگى است مرد مردانه در ميدان رويد و اين حرامزاده را مگذاريد كه زنده از ميدان بدر رود » .
مردانه بودن :
مردانهوار بودن ، مرد بودن « وليد خالد گفت اى بزرگان لشكر ايران آمدند شما نيز مردانه باشيد تا آمدن پهلوان تيمورتاش » .
مردريگ :
دشنامى است بمعنى مردهشوى برده « گفت اى دزد مردريگ شما چه كسانيد كه چنين بىادبى ميكنيد » و در غير اين كتاب معنى ارثيه نيز دارد .
مردم :
كس ، نزديك ، اطرافيان ( مردم خود يعنى كسان خود ، نزديكان و اطرافيان خود ) « آن سوار گلاندام بود ؛ راوى گويد او نيز در پى شكار از مردم خود دور افتاده بود » .
مردمى :
انسانيت « طارق گفت مردمى كنيد و ما را از بند بگشاييد » .
مردن :
خاموش شدن چراغ و شعله « باد تند بدميد و آن چراغ را بكشت . بهروز بيرون آمد ، باز بركرد ، و در رفت ، بمرد ، باز بركرد ، باز بمرد ، فايده نكرد تا عاقبت فانوس ساخت » .
مردى :
مردانگى « در ملك شما خود مرد