تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 859

مساهمون:

ص٨٥٩

متغير شدن :

گرديدن ، تغيير يافتن ، از حالى و صورتى به حال و به صورت ديگر درآمدن « رنگش از غيرت متغير شد » .

متغير گشتن :

تغيير يافتن « در حال ، رنگش متغير گشت » .

متغيره :

در تشويش ، در اضطراب ، مضطرب ، مشوش « بهزاد گفت دلم از بهر تو متغيره است كه مبادا كه گزندى بجان تو رسد » .

متفكرحال :

انديشناك « اگر زحمتى ندارى چرا هر روز ضعيف‌ترى و چند روزى متفكر حالت مىبينم » .

متفكرخاطر :

انديشناك « ملك داراب كه آن حال بديد بغايت مكدر و متفكر خاطر شد » .

متوارى :

پنهان « سيمرغ آفتاب در پس كوه قاف متوارى گشته بود » .

مجاهده :

زحمت ، رياضت

مجاهده كشيدن :

رياضت كشيدن ، تحمل رنج و زحمت كردن « آنچه از اول روز مفارقت تا آخر بر سر او گذشته بود شرح داد و هر مجاهده‌يى كه كشيده بود مفصل قصه كرد » .

مجلس‌گاه :

نشستنگاه ، مجلس « چون روز شد بمجلس‌گاه حاضر آمد » .

مجموع :

همگى ، جمعا ، همه « فيروز شاه گفت اگر روى صحرا بودى و مرا تيغ در دست ، اين قوم را مجموع هلاك مىكردم . - و ديگر امرا را مجموع دل‌خوشيها داد و همه را دلدارى كرد » .

مجهول :

فرومايه ، پست ، گمنام ، خامل ذكر ، بىسروپا « مردانه‌وار ايستادنى كنيد و جواب آن قوم مجهول بگوييد - من دو روز است كه در ميدان ميروم و با اين مجهول مىكوشم و ظفر نمييابم » . ناشناس ، متنكر « جهان‌افروز فرزند مملكت بود و در اين شهر به صورت مجهول بسيار گرديده بود - دايه برخاست و مجهول وار تا در زندان آمد » .

محب :

دوستدار

محتاجى :

احتياج « ترا تا چه محتاجى بود كه بر بام ايوان ملك بدزدى آمدى ؟ »

محررات :

گويا مقصود پارچه‌ها و جامه‌هاى حريرى باشد كه بر تخت مىافگندند و گاه به صورت « محررات حريرى » مىآمده است « در صفهء برابر تختى زده و برو محررات حريرى انداخته » .

محض :

خالص ، عين ؛ و محض راحت يعنى عين راحت « خطاب گفت چون شرف دستبوس شاه دريافتم هم محض راحت شد » .

محفه :

هودج ، كجاوه « ملك داراب به جهت شيرافگن ملول بود بفرمود تا عزاى او را بداشتند ، محفه‌يى ترتيب كردند و بسوى ايران فرستادند » .

محكم :

سخت ، بسيار ، زبردست ، قوىپنجه « در ميان ايران عياران محكم هستند . - چون شب‌رنگ را نظر بر عظمت و هيبت شاه سرور افتاد با خود گفت محكم متكبر و جبار صفت پادشاهيست اين ملك سرور ! » استوار ، پابرجا ، كاملا داير و برقرار « چون آن‌دو سپاه درهم افتادند جنگ محكم شد » .

محل :

مرتبه ، درجه ، مقام و شأن « پسرم را محل دامادى خود نديدى » . مورد « عظيم در ترس بود كه مبادا اين