متغير شدن :
گرديدن ، تغيير يافتن ، از حالى و صورتى به حال و به صورت ديگر درآمدن « رنگش از غيرت متغير شد » .
متغير گشتن :
تغيير يافتن « در حال ، رنگش متغير گشت » .
متغيره :
در تشويش ، در اضطراب ، مضطرب ، مشوش « بهزاد گفت دلم از بهر تو متغيره است كه مبادا كه گزندى بجان تو رسد » .
متفكرحال :
انديشناك « اگر زحمتى ندارى چرا هر روز ضعيفترى و چند روزى متفكر حالت مىبينم » .
متفكرخاطر :
انديشناك « ملك داراب كه آن حال بديد بغايت مكدر و متفكر خاطر شد » .
متوارى :
پنهان « سيمرغ آفتاب در پس كوه قاف متوارى گشته بود » .
مجاهده :
زحمت ، رياضت
مجاهده كشيدن :
رياضت كشيدن ، تحمل رنج و زحمت كردن « آنچه از اول روز مفارقت تا آخر بر سر او گذشته بود شرح داد و هر مجاهدهيى كه كشيده بود مفصل قصه كرد » .
مجلسگاه :
نشستنگاه ، مجلس « چون روز شد بمجلسگاه حاضر آمد » .
مجموع :
همگى ، جمعا ، همه « فيروز شاه گفت اگر روى صحرا بودى و مرا تيغ در دست ، اين قوم را مجموع هلاك مىكردم . - و ديگر امرا را مجموع دلخوشيها داد و همه را دلدارى كرد » .
مجهول :
فرومايه ، پست ، گمنام ، خامل ذكر ، بىسروپا « مردانهوار ايستادنى كنيد و جواب آن قوم مجهول بگوييد - من دو روز است كه در ميدان ميروم و با اين مجهول مىكوشم و ظفر نمييابم » .
ناشناس ، متنكر « جهانافروز فرزند مملكت بود و در اين شهر به صورت مجهول بسيار گرديده بود - دايه برخاست و مجهول وار تا در زندان آمد » .
محب :
دوستدار
محتاجى :
احتياج « ترا تا چه محتاجى بود كه بر بام ايوان ملك بدزدى آمدى ؟ »
محررات :
گويا مقصود پارچهها و جامههاى حريرى باشد كه بر تخت مىافگندند و گاه به صورت « محررات حريرى » مىآمده است « در صفهء برابر تختى زده و برو محررات حريرى انداخته » .
محض :
خالص ، عين ؛ و محض راحت يعنى عين راحت « خطاب گفت چون شرف دستبوس شاه دريافتم هم محض راحت شد » .
محفه :
هودج ، كجاوه « ملك داراب به جهت شيرافگن ملول بود بفرمود تا عزاى او را بداشتند ، محفهيى ترتيب كردند و بسوى ايران فرستادند » .
محكم :
سخت ، بسيار ، زبردست ، قوىپنجه « در ميان ايران عياران محكم هستند . - چون شبرنگ را نظر بر عظمت و هيبت شاه سرور افتاد با خود گفت محكم متكبر و جبار صفت پادشاهيست اين ملك سرور ! » استوار ، پابرجا ، كاملا داير و برقرار « چون آندو سپاه درهم افتادند جنگ محكم شد » .
محل :
مرتبه ، درجه ، مقام و شأن « پسرم را محل دامادى خود نديدى » .
مورد « عظيم در ترس بود كه مبادا اين