لعب كردن ( با اسلحه ) :
بازى با اسلحه براى نمايش مهارت در سلاحشورى « در ميدان درآمد طريد كرد و جولان نمود و بتيغ و سپر لعبى چند بنمود » .
لعلى :
سرخفام ، سرخرنگ ، رنگ لعل « دستارچهء لعلى بر گردن مركب بسته » .
لعلين :
لعلى ، كه رنگ لعل دارد ، لعل رنگ ، سرخفام « در پيش آن دلبر نيكو لقا و آن محبوب لعلين قبا خدمت كرد » .
لقامريز :
تازان ، دوان « سپاه طرمتاش بيكبار در ميدان لقامريز شدند » .
لنكوته :
لنگ ( ؟ ) « پير لنكوتهيى زده » .
لوت :
غذا « به آسايش مشغول شد ، لوت و نعمت مىخورد و آسايش مىكرد » .
لوحش اللّه :
تركيبى است كه در مورد دعا به كار مىبردند و معمولا با « از » مىآمد « اگر اهل دوزخ آن مقام را مشاهده كنند صد نوبت از دوزخ لوحش اللّه گويند » .
لونالون :
رنگارنگ « از آن ميوههاى لونالون از به و امرود در آن كشتى درآوردند » .
مادرگير :
مادرخوانده ، كسى را كه بمادرى برگزيده باشند
مال :
ماليات ، خراج « ما نيز عين الحيات را با ده سالينه مال يمن بشما بدهيم . - آمدهام تا ملك اسكندريه بگشايم و مال اسكندريه را با برادرم به پيش ملك داراب ببرم » .
مال حاضرى :
ماحضر « تا به خانه رسيدند در حال مال حاضرى آورد تا بخوردند » .
مالده :
خراج گزار ، باجده « قيصر پادشاه ماست و ما هم مالده و خراجگزار اوييم » .
ماليدن ( مركب ) :
تيمار كردن « مركبانرا خاريدند و ماليدند و زبر تنگ وزير تنگ سخت كردند » .
مانده :
خسته « با ده كس از مبارزان ايران حرب كرده است ، اگر كوفته و مانده باشد عجب نيست - چون مركب نيك رونده داشت از رفتن مانده نمىشد » .
ماندن :
باقىگذاردن ؛ ملول شدن و رنجيده خاطر شدن « ملك سرور نمىخواست كه اين دختر را به كسى دهد نه از سبب آنكه كس را به حساب نمىگيرد بلك از بهر آنك خاطر كس ازو نماند كه چون البته به كسى ديگر دهد ديگران ازو برنجند » .
مانده شدن :
خسته شدن و از راه بازماندن « بهزاد در آن بيابان برفت چون مركب نيك رونده داشت از رفتن مانده نمىشد » .
ماننده :
شبيه « برقآساى گفت اى خداوند مرا يقين است كه ايشان همين ساعت خواهند رسيدن مانندهء درياى تير و تبر » .
مبارزى :
مبارزت ، جنگاورى ، پهلوانى « آن پهلوان جهان چه مبارزيها نمود و چه پهلوانيها كرد » .
مبالغه :
اصرار و ابرام در سخن يا كارى
مبالغه كردن :
اصرار ورزيدن « چندانك با شما مبالغه كردم كه در شهر مرويد سخن مرا قبول نكرديد » .
متردد خاطر :
مشوش ، پريشان خاطر
متشكى :
شاكى « روزگار نه بكام ايشان بود و دايم از گردش چرخ متشكى بودند » .
متعقب :
متعاقب ، از دنبال « تا آمدن ملك داراب شما از جاى خود حركت مكنيد كه متعقب سياوش رسيديم » .