گرده سنگ بلند بود هموار سر بر فلك كشيده » .
گرديدن :
ناورد دادن ، جولان كردن در ميدان جنگ براى جنگ و ستيز ، دست و پنجه نرم كردن با يكديگر : « بگرد تا بگرديم . - با ايرانيان بگردد » .
واژگون شدن ، نگونسار شدن .
جستجو كردن « گفت بهروز را طلب كنند ، همهء لشكرگاه را گرديدند و نديدند » .
از جايى بجايى درآمدن ، دگرگون شدن .
- شدن « چون روز پيدا گرديد جمله در پاى تخت ملك داراب جمع گرديدند » .
گشتن ، گشت زدن « پاسداران زمانى بگرديدند پس هريكى پراگنده شدند » .
دفع شدن : « ايشان را بزنگيان دهيم تا اين بلا بگردد - باشد كه آن بلا از من بگردد » .
گرفتن :
تحمل كردن ضرب و دفع كردن آن از خود « در اين مدت هيچ آفريده يك گرز مرا نگرفته است ، تو نيكو گرفتى - در ملك ما رسم آنست كه سه ضرب سه ضرب مى زنند و مىگيرند » .
تصرف كردن : « دانم كه ايرانيان بمدتها نمىتوانند اين شهر را گرفتن » .
آغازيدن ، شروع كردن : « تيغها بركشيدند و كشتى گرفتن گرفتند - گردوغبار پيچيدن گرفت - همچو مرغ بر كمند رفتن گرفت » .
گرگين :
گرى ، گرگرفته « شيرك مسكين آن سگ گرگين در دست بهزاد از روباهى كمتر بود » .
گرمآگرم :
گرماگرم
گرم كردن ستور :
تازاندن ، بتندى و بسرعت پيش راندن « بهزاد اسب را بر فرخزاد گرم كرد و دست دراز كرد و بند كمر فرخزاد را بگرفت - شاه شجاع مركب را گرم كرد و سنان بر سينهء تور نهاد » .
گرم گرفتن :
جدى گرفتن ، پيش از فوت فرصت كار را بانجام رسانيدن ، سرد نشدن از كار « اكنون شرط آنست كه گرم مىبايد گرفت و در عقب دشمن مىبايد رفت » .
گرو بستن :
شرط كردن
گز :
نام درختى است كه درين كتاب نيز چوب آن سحرآميزست همچنانكه در شاهنامهء فردوسى « چوبى از گز در دست داشت در گرد آن درخت بر زمين بكشيد و سحرى كرد و بر آن دايره بدميد از ناگاه بسحر . . . »
گزاردن :
روايت كردن ، خبر دادن
گزارنده :
بيانكننده مانند « گزارندهء داستان كهن چنين روايت مىكند » .
گزير :
پاكار ، پيشكار « طيفور وزير آن حرامزادهء گزير » .
گزين :
برگزيده ، منتخب « سه هزار مرد گزين با شاه در كشتى آمدند - حكم كرد تا ده هزار سوار گزين با او سوار شدند » .
گستاخى :
جسارت ، بىپروايى « گستاخى نمىتوانستيم كردن و بدينجا آمدن » .
گشاد :
گشايش ، گشودن « در گنبد اندرون رود و راه گشاد طلسم بدست آورد » .
گشادن تير :
پرتاب كردن تير ، انداختن و رها كردن آن : « نامه را بر تير خدنگ بست و در خانهء كمان خوارزمى نهاد ، بكشيد و بگشاد و پرتاب داد » .
گشاده :
فراخ
گشت :
گردش « جام زر بزرگ پر از شراب