تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 852

مساهمون:

ص٨٥٢
بارو جستند » .

كناغ :

تار ابريشم ، تار ، ريسمان ، تار عنكبوت
« كفل گرداسبى كناغى ميان * به دو ديده چون زهرهء آسمان »

كندوى سينه :

قفس سينه « چنانش بر سپر زد كه با مرد درهم خرد كرد و كلهء سر در كندوى سينهء شهسوار فرورفت » .

كنده :

نوك زانو ، استخوان گرد زانو « سركندهء زانو از گوش اسب گذشته » .

كنده :

خندق ، گودال ، گودى « مثل كسى كه از بلندى در كنده‌يى افتد ، كشتى در آن كنده افتاد » .

كنيزك :

دختر ، خادمهء جوان ، دختر خدمتكار ، زن جوان و دخترى كه در شمار خدمتكاران كسى باشد « كس را ياراى آن نباشد كه به پيرامون كمتر كنيزكى از آن عين الحيات يا رد گرديدن - غلامى از غلامان شاه سرور با كنيزكى سرگرم بود » .

كوتاه كردن :

پايين كشيدن ( دست كوتاه كردن - دست پايين كشيدن )

كوتاه گرفتن :

پايين آوردن و نيز رجوع شود به اين بيت :
گر زآنكه به بالاى بلندش نرسد دست * در دست كشم زلفش و كوتاه بگيرم
( اوحدى )

كوتاه لنگ :

پا كوتاه ( صفت اسب ) « بر مركبى خنگ كوتاه لنگ چون يك پاره كوه برنشسته »

كوتوال :

قلعه‌بان « ما را نيز اندرون مىبايد رفتن باشد كه كوتوال قلعه كشته شود » .

كودك :

غلام « اما اى استاد ساحران پادشاه ما اندك محقرى از براى شما فرستاده است و كودكى چند بر در غارند ، كسى را اجازت فرما تا برود و آن نعمتها را بيارد » .

كوس :

دهل

كوس آسايش :

طبل آسايش ، طبل راحت باش ، طبلى كه در پايان روز در لشكرگاه يا ميدان نبرد ميزدند تا لشكريان بياسايند

كوس حربى :

طبل جنگ كه سپاهيان را بجنگ كردن ميخواند ( مانند شيپور جنگ )

كوس بشارت :

نواختن طبل بآهنگى خاص كه نشانهء وقوع پيش‌آمد نيكويى بود « شاه و امراى ايران جمله شاد شدند و بفرمودند كه كوس بشارت فروكوفتند » .

كوشش :

جنگ « از سپاه كشمير سوارى در ميدان درآمد و سر راه بر تميم گرفت و بضرب نيزه حمله كرد ، باهم بكوشش درآمدند » .

كوشيدن :

جنگ كردن « اما مراد من آنست كه ميدان نبرد مرا با او واگذارى تا من با او بكوشم - بسيارى باهم بكوشيدند و ظفر برهم نيافتند . نيزه از دست بينداختند و دست بقائمهء تيغ كردند » .

كوفت :

ضربت و كوفتگى « پشت و پهلوى پهلوان كوفتى عظيم يافته بود و پهلوش درد مىكرد » .

كوفتگى :

حالت دردناكى كه در يكى از اعضاء يا قسمتى از بدن بر اثر وارد شدن ضربت و فشارى حاصل گردد « از آمدن خطاب و كوفتگى ران او قصه كرد » .

كول :

دوش « هلال گفت شادباش اى عين الحيات من خدمتكار قديم پدر توام و ترا بكول و بر پرورده‌ام » .

كوه پرورد :

كسى كه در كوه پرورده شده باشد