تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 849

مساهمون:

ص٨٤٩
داشتن ، مراقب جريان كار بودن ، بدقت در كارى نگريستن و احتياط كردن ، جوانب امر را نيك در نظر گرفتن « در رباط بربستند و در كمين‌گاه بنشستند و قوام كار نگاه ميداشتند كه چون شب آيد بروند » .

قول كردن :

قول دادن ، وعده دادن ، عهد كردن ميعاد نهادن « آن غلام پيشتر آمده بود و در مقامى كه قول كرده بود ايستاده بود » .

قوى :

بسيار ، بسيار فراوان ، سخت ، به قوت تمام ، شديدا « اى درويش اگر نعمتى دارى قدرى بما بده كه قوى درخوردست . - سخن شموط را قوى نزديك شنيد ، خرم شد » .

قوى نهاد :

بزرگ‌پيكر ، عظيم الجثه « دو جوان بلند بالاى قوى نهاد عظيم هيكل درآمدند » .

قهر داشتن :

رنجش داشتن ، رنجيده خاطر بودن « و نيز يك نوع ديگر آنست كه از ما قهر دارند شايد كه از بهر ما كمك نكنند »

قهر كردن :

خشم گرفتن ، خشمناك شدن : « چون نامهء ملك داراب را بخواند قهر كرد و نامه را بدريد » .

قيطاسى ( قيطاس ) :

برنگ مورد ، تيره‌رنگ ، گويا مأخوذ از قيطس يعنى « مورد » باشد « سياه قيطاس شب از حملهء شير نر برميد - جوانى بر مركب سيه قيطاسى نشسته » .

قيقاوس :

نام ستاره است « در وقت ولادت ديدم كه قيقاوس در طالع اين كودك بوده است » .

كار :

عمل و واقعه ، پيش‌آمد ، حادثه « لابد اين ملالت را سبب منم ناچار اين كار مرا افتاده است » . جنگ و نبرد « مبارزان كار و شيران كارزار - در لشكر خبر جنگ بود و امروز حرب خواهند كردن ، اى شاهزاده كار ايرانيانرا درياب كه وقت كار بديشان برسيم » .

كار افتادن :

گرفتارى و واقعه‌يى پيش‌آمدن ، بدبختى و محنتى گريبان‌گير كسى شدن

كار ديده :

كارآزموده « ايشان مردم جلد و كارديده‌اند » .

كار را بودن :

آمادهء كار بودن ، مهياى كار بودن « مصلحت درين است ، كار را باش . - اى مبارزان يمن در ميدان رويد و كار را باشيد » .

كارراستى :

ساز دادن كار « چون هردو لشكر از كارراستى حرب بازپرداختند » .

كارزارى :

جنگى « آن جوانان ايرانى و آن يلان كارزارى را بردند » .

كارسازى :

تدارك كردن ، تدارك ديدن ، مهيا شدن ، آماده كردن « مظفر شاه نيز بكارسازى مشغول شد - كارسازى جنگ بنياد نهادند » .

كارسازى كردن :

آماده شدن ، تعبيه كردن ، مهيا شدن « آن شب كارسازى تمام كردند » .

كار فرمودن :

به كار بستن ، كار زدن « دم كلنگ ايشان دو گز بود و دودستى كار مىفرمودند » .

كار كردن :

جنگيدن ، حرب كردن « فردا كوس حربى بكوبند و شاه سوار شود تا بنده در خدمت شاه بدين گرز سيصد منى كار كنم و مغز دشمنان برآرم - مبارز دلاوريست كه در روز مردى به دويست