تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 847

مساهمون:

ص٨٤٧
« ما را يزدان فضل كرد كه اين حرام‌زاده را شكستيم » .

فضولى كردن :

از حد ادب بيرون رفتن ، پاى از گليم خود درازتر كردن

فغان داشتن :

نعره زدن « نعره مىزدند و فغان مىداشتند و به زبان فرنگى دشنام ميدادند » .

فكر فرمودن :

انديشيدن « آنچه شاه فكر فرموده است عين صوابست » .

فند :

ظاهرا بمعنى فتيلهء گوگرد آلودى بود كه چون آهن و سنگ آتش را برهم مىزدند جرقهء آتش بر آن ميگرفت و آن را روشن مى ساخت و مسلما كلمهء فندك از همين ريشه است « سردابه‌يى پيدا شد بغايت تاريك آن عيار پيشهء روزگار سنگ و آهن برهم زد و فند عيارى بركرد » .

فوت كردن :

از دست دادن ، بهدر دادن « فرصت را فوت نكرد » .

فهم كردن :

درك كردن ، فهميدن « به‌روز هيچ فهم نمىكرد متحيروار دريشان نگاه ميكرد » .

فيل منكلوسى :

پيل سپيد ( رجوع شود به منكلوس ) « اگر بر فيل منكلوسى زدى از پاى بگردانيدى » .

قاب‌پاى :

قوزك پاى « هيچ نشان آبى و آبادانى نبود ريگ از قاب پاى مىگذشت » .

قاروره :

حقهء باروت ( فرنودسار ) ، ظرفى كه باروت و مواد محترقه در آن ميريختند و آتش مىزدند و در حصارها و يا در ميان لشكر مىانداختند « صد هزاران هزار تير و سنگ و ناوك و كمان گروهه و تفك و قارورهء آتش بر سپاه ايران از بالا فروريختند » .

قاف تا قاف :

كران تا كران « مبارزان از جاى خود برجستند و از قاف تا قاف آمدند در مصاف » .

قانون :

وسيله ، آلت و عدت « برادرت شكسته شده است و اسباب جنگ او به كلى رفته و بىقانون در برابر دشمن رفتن نتوان » .

قايم :

پابرجا ، برقرار ، پايدار ، استوار « اين كمان را خواهد كشيدن و ناموس شهر ما را قايم خواهد داشتن - بايد كوشيد تا ناموس ما قايم باشد » .

قايمهء تيغ :

دستهء تيغ « نيزه از دست بينداختند و دست بقايمهء تيغ كردند و بر فرق و درق يكديگر مىزدند » .

قبض روح :

جان گرفتن ، جان ستانيدن

قبطه :

در اينجا بمعنى مرحله ( ؟ ) مرتبه ( ؟ ) « فيروز شاه گفت لابد كه مروت دارم . گفت از مروت كدام قبطه را گوش ميدارى » .

قبهء خضرا :

آسمان « از جزع و فزع آن سپاه زهره بر قبهء خضرا آرام نمىگرفت » .

قتل كردن :

كشتن « ما را بشكستند و از ما بسيارى قتل كردند » .

قدبلند :

بلندى « دست و بازو را برافراخت و از قد بلند آن گرز حوالهء سر سيامك كرد » .

قدرى :

اندكى ، پاره‌يى ، كمى « اى درويش اگر نعمتى دارى قدرى بما بده كه قوى درخور دست - هريكى را از آن مال قدرى بداد » .

قدم بازگرفتن :

پاپس كشيدن ، ديگر نيامدن « او نيز قدم بازگرفت و ديگر پيش فرخ‌زاد نيامد » .

قديفه :

حولهء بزرگ و تركيب « قديفهء روسى » در آن زمان قابل توجهست « بفرمود تا مشك و گلاب بر اندام او ريختند