« ما را يزدان فضل كرد كه اين حرامزاده را شكستيم » .
فضولى كردن :
از حد ادب بيرون رفتن ، پاى از گليم خود درازتر كردن
فغان داشتن :
نعره زدن « نعره مىزدند و فغان مىداشتند و به زبان فرنگى دشنام ميدادند » .
فكر فرمودن :
انديشيدن « آنچه شاه فكر فرموده است عين صوابست » .
فند :
ظاهرا بمعنى فتيلهء گوگرد آلودى بود كه چون آهن و سنگ آتش را برهم مىزدند جرقهء آتش بر آن ميگرفت و آن را روشن مى ساخت و مسلما كلمهء فندك از همين ريشه است « سردابهيى پيدا شد بغايت تاريك آن عيار پيشهء روزگار سنگ و آهن برهم زد و فند عيارى بركرد » .
فوت كردن :
از دست دادن ، بهدر دادن « فرصت را فوت نكرد » .
فهم كردن :
درك كردن ، فهميدن « بهروز هيچ فهم نمىكرد متحيروار دريشان نگاه ميكرد » .
فيل منكلوسى :
پيل سپيد ( رجوع شود به منكلوس ) « اگر بر فيل منكلوسى زدى از پاى بگردانيدى » .
قابپاى :
قوزك پاى « هيچ نشان آبى و آبادانى نبود ريگ از قاب پاى مىگذشت » .
قاروره :
حقهء باروت ( فرنودسار ) ، ظرفى كه باروت و مواد محترقه در آن ميريختند و آتش مىزدند و در حصارها و يا در ميان لشكر مىانداختند « صد هزاران هزار تير و سنگ و ناوك و كمان گروهه و تفك و قارورهء آتش بر سپاه ايران از بالا فروريختند » .
قاف تا قاف :
كران تا كران « مبارزان از جاى خود برجستند و از قاف تا قاف آمدند در مصاف » .
قانون :
وسيله ، آلت و عدت « برادرت شكسته شده است و اسباب جنگ او به كلى رفته و بىقانون در برابر دشمن رفتن نتوان » .
قايم :
پابرجا ، برقرار ، پايدار ، استوار « اين كمان را خواهد كشيدن و ناموس شهر ما را قايم خواهد داشتن - بايد كوشيد تا ناموس ما قايم باشد » .
قايمهء تيغ :
دستهء تيغ « نيزه از دست بينداختند و دست بقايمهء تيغ كردند و بر فرق و درق يكديگر مىزدند » .
قبض روح :
جان گرفتن ، جان ستانيدن
قبطه :
در اينجا بمعنى مرحله ( ؟ ) مرتبه ( ؟ ) « فيروز شاه گفت لابد كه مروت دارم .
گفت از مروت كدام قبطه را گوش ميدارى » .
قبهء خضرا :
آسمان « از جزع و فزع آن سپاه زهره بر قبهء خضرا آرام نمىگرفت » .
قتل كردن :
كشتن « ما را بشكستند و از ما بسيارى قتل كردند » .
قدبلند :
بلندى « دست و بازو را برافراخت و از قد بلند آن گرز حوالهء سر سيامك كرد » .
قدرى :
اندكى ، پارهيى ، كمى « اى درويش اگر نعمتى دارى قدرى بما بده كه قوى درخور دست - هريكى را از آن مال قدرى بداد » .
قدم بازگرفتن :
پاپس كشيدن ، ديگر نيامدن « او نيز قدم بازگرفت و ديگر پيش فرخزاد نيامد » .
قديفه :
حولهء بزرگ و تركيب « قديفهء روسى » در آن زمان قابل توجهست « بفرمود تا مشك و گلاب بر اندام او ريختند