تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 844

مساهمون:

ص٨٤٤
در گردن كرد و عنبرچه‌يى بيرون آورد و گفت اى دايه ترا معلوم است كه بهاى اين عنبرچه چندست » .

عن‌قريب :

به نزديكى « راه انطاكيه در پيش گرفتند و برفتند تا عن‌قريب ملك انطاكيه رسيدند » .

عوان :

فرومايه

عورت :

زن ، مستوره ، مخدره « عين الحيات رو بجهان‌افروز كرد و گفت اى ملكه هيچ در حق ما انديشه‌يى نميكنى كه حال دو عورت بدست اين ظالمان بچه خواهد رسيدن » .

عوض :

تلافى

عوض خواستن :

تلافى كردن « - طالق گفت سلاح و جوشنم بدهيد تا سوار شوم و عوض جوانان ازين قوم بخواهم »

عوض كردن :

جبران كردن ، تلافى كردن ، جبران مافات كردن « زمانه با من عوضها مىكند - عوض خود را با او بكنم » .

عهد دادن :

واداشتن كسى به پيمان بستن و سوگند دادن « بهزاد آن زنگى را عهد داد بعد از آن جبين او را ببوسيد » .

عيالان :

اهل البيت ، آنان كه تحت نفقهء كسى باشند « اما امشب خالى بودم ، عيالانم به خانه نبودند » .

عيبه :

جوشن « سوارش عيبه و جوشن ملوكانه در بركرده » .

غارت گرفتن :

غارت كردن ، غنيمت گرفتن « آن پانصد سوار در عقب ايشان مىتاختند تا غارت ايشان بگيرند » .

غرق شدن ( گشتن ) براى تير :

نشستن آن تا پر ، نيك فرورفتن و نشستن تير بر هدف . براى خنجر و تيغ : فرورفتن در محل ضربت « خنجر آبدار از نيام بركشيده چنان بر پهلوى جلاد زد كه تا دسته غرق شد » .

غزالهء فلك :

خورشيد « نكهت صبح مشك بوى از نافهء غزالهء فلك درين عالم بدميد » .

غژغاو :

منگوله‌يى كه از دم اسب و گاو دريايى ( قطاس ) ميساختند و براى زينت و دفع چشم زخم بر گردن اسب مىافگندند . « اول كسى كه عزم ميدان كرد سوارى بود بر يكى زردهء رومى بلند سوار گشته غژغاوى از گردن مركب آويخته » .

غلبگى :

انبوه جمعيت « شهرى بدين غلبگى » .

غلبه :

جمعيت كثير ، خلق انبوه ، عدهء بيشمار « فتح و ظفر بسپاه غلبه نيست - لشكر ايران در طلايه غلبه‌اند - لشكر يمن غلبه ترند » . ازدحام « جهدى كنيد و كشتى ما را از ميان غلبه بيرون جهانيد » . پرجمعيت « شهرى ديد بغايت بزرگ و غلبه » .

غلبه كردن :

انبوه شدن ، غالب شدن « شبرنگ در حال رو با سپاه ايران كرد ، گفت اى خداوند سپاه يمن غلبه كردند » .

غلط كردن :

اشتباه كردن ، در اشتباه بودن ، در غلط بودن « مرا پيش شاه‌نوش مبريد كه مرد غريبم و راه غلط كردم » .

غمز كردن :

سخن‌چينى كردن ، غمازى كردن « مگر خبر ندارى كه كسى غمز كرده كه تو در خانهء گلبويى » .

غمزه :

اشاره به چشم و ابرو « زرين‌تاج سنبل را بشناخت ، به دو غمزه‌يى كرد ، سنبل نيز اشارت كرد » .