تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 845

مساهمون:

ص٨٤٥

غو :

فرياد و خروش :
« سر دست بردند بر تيغ بر * غو هردو ميرفت بر ميغ بر »

غور :

رنج و آزار سخت ، غايت خشم و اندوه « اگر پسر مرا از سر گناه مىكشت مرا هيچ غورى نبود - ايشان از غور ميسوختند و تحمل مىكردند - زودباش و بند را بگشا كه وقتست از غور هلاك شوم » . تك ، ته ، بن‌مانند « غورچاه » و « غورحال »

غوغا :

شور و آشوب

غيرت كردن :

رشك بردن ، بر سر حميت آمدن

فارغ آمدن :

فارغ شدن « چون از نعمت خوردن فارغ آمدند و سفره از ميان برداشتند » .

فاش گشتن :

شايع شدن « چون آوازهء جنگ كردن تيمورتاش در شهر مصر فاش گشت » .

فايده‌يى ندارد :

بىنتيجه است ، بىحاصل است ، بنتيجه‌يى نمىرسد « نصر بن عدل ديد فايده‌يى ندارد بناچار عنان مركب برگردانيد و رو بشام كرد » .

فتيله :

نخ و پنبه و پارچه و چرك و موى و هر چيزى كه بهم برآمده و لوله شده باشد « تنش پر موى فتيله فتيله شده از تن او آويخته » .

فدا رفتن :

فدا شدن « اگر بهلاك آييم فداى تو رفته باشيم » .

فر :

عنايت الهى كه بر شاهان و شاهزادگان مؤيد ارزانى شود « ابو الخير گفت اى شاه ترا نتوان بردن از آن جهت كه ترا فر پادشاهى هست » .

فراز كردن :

بستن « اين در بلا را فراز كنيد . - بهزاد را درآورد و بنشاند و در آن خانه را فراز كرد » . پيش بردن ، يازيدن « دست فراز كرد و بند كمر فرخ‌زاد را بگرفت - بهزاد سر دست فراز كرد و كمر بند شاه شجاع بگرفت » .

فراشى :

جاروكشى « بادشمال در ميدان مردان بفراشى درآمد و مشاطگى آغاز كرد . - باد فراشى كردن بنياد كرد »

فراغت داشتن :

باك نداشتن ، آسوده خاطر بودن « مرا چيزى نيست كه بشما بدهم و از شما فراغت دارم - پيش او نمىآيم ازو و از سپاهش فراغت دارم » .

فرافر :

آواز نرم كه مثلا از رفتن تير در هوا حاصل شود ، فرفر « نعرهء پردلان و فرافر تيرهاى پران » .

فرستيدن :

فرستادن « اول خبر رسيدن ما بشاه وليد خالد بايد فرستيدن » .

فرصت :

كاميابى ، بهره‌مندى ، پيروزى « طرم‌تاش با خود گفته بود كه بهزاد و فرخ‌زاد و فيروز شاه در سپاه نيستند ، كيست در سپاه ايران كه در برابر من يا رد آمدن ؟ ايام فرصت است و وقت نصرت - خلق شهر بهزاد را دعا و ثنا ميگفتند و از خداى تعالى فرصت و نصرت او ميخواستند . - روز فرصت اهل حصار بود » .

فرصت دادن :

پيروز گردانيدن « اكنون خداوند تعالى ما را فرصت داد [ بريمنيان ] - تا عاقبت ما را يزدان پاك قوت و فرصت داد » .

فرصت نگاه داشتن :

منتهز فرصت بودن

فرصت كردن :

دست يافتن

فرصت يافتن :

دست يافتن ، نصرت يافتن ، توفيق يافتن « سپاه ايران بر ما غالب
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 845 | مولانا محمد بن احمد بيغمى