عضاده :
آلتى كه بدان تعيين زاويه مىكنند ( در اصطرلاب )
عظيم :
بسيار ، سخت ، بوفور ، بكثرت ، بشدت « جواب شما گفتن عظيم آسانست - تقصيرى عظيم كردهاى - عظيم بىآبروى شدم » .
عظيم بالا :
بلندبالا « سوارى عظيم بالا و قوى هيكل » .
عظيم القدر :
بلندمرتبه ، بزرگوار
عظيم نهاد :
قوىهيكل « مردى بلندبالاى باهيبت و باصلابت عظيم نهاد بر مركبى بغايت بلند نشسته »
عقابين :
دو چوب بلند كه مجرم را براى چوب زدن بدانها مىبستند
عقله :
شكلى از اشكال رمل بدين صورت :
عكس :
پرتو ، انعكاس « با هيبت تمام عزم ميدان كرد چون كوه پارهيى سياه و چون قير كه از عكس سياهى او ميدان سياه مىنمود » .
علاقه :
رشته ، بند ، تسمهيى كه بر قبضهء شمشير و گرز و جز آن مىبستند تا هر وقت بدان كار نكنند به مچ دست بياويزند « پس علاقهء شمشير را دربند دست افگند » .
علامت :
وضع و نهاد « بدان علامت ايشان را مىبردند - شما را بعلامتى بكشم كه مرغ و ماهى را بر حال شما گريه آيد » .
علامت كردن :
نشانه كردن ، نشان كردن ، نشاندار كردن « خود را علامت كردى ! »
علم آسمانى :
علم فلك ، نجوم ، اختيارات فلكى « در علم آسمانى از اختر بلند سؤال كن كه ديگر او را خواهيم ديدن » .
علموار :
بقد يك علم « هرگاه كه باد درو پيچيدى علموارى آتش بجستى » .
علم علم :
گروه گروه ، فوج فوج ، دسته دسته « سپاه يمن علم علم و جوق جوق مركبان را از پول مىجهانيدند » .
علم لشكرشكن :
در اين داستان بمنزلهء علم كاويانى و علم پيروزى است « علم لشكر شكن ملك داراب كه از شصت من زر سرخ ساخته بودند ، كه علم اژدرهاپيكر بود كه روز جنگ چون آن علم در حربگاه آوردندى و باد در شقهء آن علم پيچيدى بطلسم آتش از دهان آن اژدرها بيرون آمدى و آن علم را علم لشكرشكن نام كرده بود » .
علىحده :
جداگانه « بر هر طرفى جنگ علىحده اتفاق افتاده بود »
على الصباحان :
بامدادان « فيروز شاه حكم كرد كه فردا على الصباحان لشكر عزم آن مرغزار كنند » .
عمارت كردن :
تعمير كردن « حكم كرد تا شهر اسكندريه را عمارت كردند ( بعد از ويرانى ) » .
عمد :
چوبهاى بهم بسته كه بدان از دريا و نهر گذرند « در فكر آن بود كه عمدى بربندد و تدبير آن مىكرد كه از پوست درخت عمدى بربندند كه بعد از چهل روز از روى دريا كشتى پيدا شد » .
عمود :
گرز « عمود گران سنگ بركشيد » .
عنان گردانيدن :
بازگرداندن اسب ، بازگشتن با اسب ، عنان برگاشتن : « فيروز شاه عنان بگردانيد و سر راه بر طومار بگرفت » .
عنبرچه :
نوعى از زيور كه پر از عنبر مىكردند و بر گردن مىآويختند ، عنبردان « دست