تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 843

مساهمون:

ص٨٤٣

عضاده :

آلتى كه بدان تعيين زاويه مىكنند ( در اصطرلاب )

عظيم :

بسيار ، سخت ، بوفور ، بكثرت ، بشدت « جواب شما گفتن عظيم آسانست - تقصيرى عظيم كرده‌اى - عظيم بىآب‌روى شدم » .

عظيم بالا :

بلندبالا « سوارى عظيم بالا و قوى هيكل » .

عظيم القدر :

بلندمرتبه ، بزرگوار

عظيم نهاد :

قوىهيكل « مردى بلندبالاى باهيبت و باصلابت عظيم نهاد بر مركبى بغايت بلند نشسته »

عقابين :

دو چوب بلند كه مجرم را براى چوب زدن بدانها مىبستند

عقله :

شكلى از اشكال رمل بدين صورت :

عكس :

پرتو ، انعكاس « با هيبت تمام عزم ميدان كرد چون كوه پاره‌يى سياه و چون قير كه از عكس سياهى او ميدان سياه مىنمود » .

علاقه :

رشته ، بند ، تسمه‌يى كه بر قبضهء شمشير و گرز و جز آن مىبستند تا هر وقت بدان كار نكنند به مچ دست بياويزند « پس علاقهء شمشير را دربند دست افگند » .

علامت :

وضع و نهاد « بدان علامت ايشان را مىبردند - شما را بعلامتى بكشم كه مرغ و ماهى را بر حال شما گريه آيد » .

علامت كردن :

نشانه كردن ، نشان كردن ، نشان‌دار كردن « خود را علامت كردى ! »

علم آسمانى :

علم فلك ، نجوم ، اختيارات فلكى « در علم آسمانى از اختر بلند سؤال كن كه ديگر او را خواهيم ديدن » .

علم‌وار :

بقد يك علم « هرگاه كه باد درو پيچيدى علم‌وارى آتش بجستى » .

علم علم :

گروه گروه ، فوج فوج ، دسته دسته « سپاه يمن علم علم و جوق جوق مركبان را از پول مىجهانيدند » .

علم لشكرشكن :

در اين داستان بمنزلهء علم كاويانى و علم پيروزى است « علم لشكر شكن ملك داراب كه از شصت من زر سرخ ساخته بودند ، كه علم اژدرهاپيكر بود كه روز جنگ چون آن علم در حربگاه آوردندى و باد در شقهء آن علم پيچيدى بطلسم آتش از دهان آن اژدرها بيرون آمدى و آن علم را علم لشكرشكن نام كرده بود » .

علىحده :

جداگانه « بر هر طرفى جنگ علىحده اتفاق افتاده بود »

على الصباحان :

بامدادان « فيروز شاه حكم كرد كه فردا على الصباحان لشكر عزم آن مرغزار كنند » .

عمارت كردن :

تعمير كردن « حكم كرد تا شهر اسكندريه را عمارت كردند ( بعد از ويرانى ) » .

عمد :

چوبهاى بهم بسته كه بدان از دريا و نهر گذرند « در فكر آن بود كه عمدى بربندد و تدبير آن مىكرد كه از پوست درخت عمدى بربندند كه بعد از چهل روز از روى دريا كشتى پيدا شد » .

عمود :

گرز « عمود گران سنگ بركشيد » .

عنان گردانيدن :

بازگرداندن اسب ، بازگشتن با اسب ، عنان برگاشتن : « فيروز شاه عنان بگردانيد و سر راه بر طومار بگرفت » .

عنبرچه :

نوعى از زيور كه پر از عنبر مىكردند و بر گردن مىآويختند ، عنبردان « دست