تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 842

مساهمون:

ص٨٤٢
كنم از نوشتن عاجز آيند » .

عادى :

گويا بمعنى جنگاور و نبرده به كار رفته باشد ( ؟ ) « اى خداوند عظيم مردى پهلوان و شجاع و عاديست و صاحب گرز گرانست » .

عاقل :

سالخورده ، جهانديده ، در برابر جوان چنان كه امروز مصطلح است و البته بمعنى اصلى خود هم در اين كتاب به كار رفته است .

عالىحضرت :

اعليحضرت ، عنوان براى پادشاه « اما چون براى عالىحضرت چنين مصلحت ديده است من بندهء فرمانم بهرچه حكم فرماييد ايستاده‌ام » .

عبور :

معبر « هركجا راهى و عبورى بود بگرفتند » .

عجايب ماندن :

بشگفتى افتادن ، بشگفتى ماندن « توران‌دخت از آن شكل و شمايل عجايب بماند » .

عجب :

عجيب « اگر فيروز شاه در طلسم رفته باشد بسيار عجب نباشد كه عظيم خيره است - در مقام عجب بازمانده بود » .

عدومال :

دشمن مال ، دشمن‌شكن ، آنكه دشمن را نيك درهم شكند و نيك مالش ( گوشمال ) دهد . « سىهزار سوار عدومال عزم يمن كردند » .

عذر خواستن :

عذرخواهى كردن ، تشكر كردن ، جبران خدمت كردن ، مهربانى كردن ، تلافى كردن ، پاداش دادن « اگر خداى تعالى فرصت دهد عذر ترا بانواع بخواهم » و موارد متعدد ديگر .

عراده :

گردونه ، گردونهء دوچرخ ، گردونهء باركشى

عرض كردن :

نمودن ، نشان دادن « چون ازين كارها بپرداختند بر شاه‌زاده عرض كردند » .

عرضه دادن :

عرضه كردن ، نشان دادن ، نماياندن « آمده‌اى كه مال و ملك خود را عرضه دهى يا آمده‌اى كه حرب كنى » .

عروسك :

منجنيق كوچكى كه بدان سنگ و آتش و خاكستر بجانب دشمن اندازند « عراده و منجنيق و عروسك و تفك و تير و ناوك و سلاحهايى كه بقلعه به كار آيد » .

عزا دادن :

تسليت دادن ، تسليت گفتن ، تعزيت گفتن « خطير را طلب كردند و عزاى برادرش بدادند »

عزا داشتن :

عزادارى كردن « ما را وقت عزا داشتن نيست ترا برجاى پدر بايد نشست » .

عزا نهادن :

مجلس عزا ترتيب دادن ، عزا گرفتن ، عزادارى كردن « و ما را عزا مىبايد نهاد از آن كشتگان » .

عزت داشت :

احترام « مقنطره ايشانرا بغايت عزت داشتى كرد » .

عزت داشتن :

احترام كردن ، بزرگ داشتن « قيصر او را عزت داشته است و عزيز مىدارد » .

عزت كردن :

احترام كردن « جمله برپاى خاستند و عزت كردند » .

عزم‌دارى :

تجرى ، جسارت ، عزيمت و آهنگ « آن‌دو لشكر نظاره ميكردند كه اول عزم‌دارى كه خواهد كردن » .

عزيمت ساختن :

عزيمت كردن « و از آنجا ( از مدينه ) عزيمت مصر سازيم » .

عشق آوردن :

عاشق شدن ، دل باختن ؛ عشق آور يعنى عاشق ، عاشق‌پيشه .

عصابه :

پيشانىبند ، پارچه‌يى كه بر پيشانى بندند . عصابهء شاهى يعنى پيشانىبند سلطنتى