هلال حرامزاده چون از صورت حال آگاه شد . با خود گفت عظيم فتحى خواهى كردن ! اينان از دست طرمتاش جستهاند ، تو خواهى گرفتن . رو بشاه سيف الدوله كرد و گفت معذور داريد كه ندانستم و شما را نشناختم و بر روى شما بىادبى كردم . اكنون بدان بىادبى كه كردم و سخن را زيادت گفتم ، اندكى حلواى قند دارم بزعفران ساز دادهام كه مردم مسافر را نعمت چرب و شيرين مىبايد كه در راه بخورند تا پياده توانند رفتن ، پارهيى بشما بدهم . آنقدر كه ميخواهيد بخوريد و باقى از براى من بگذاريد . سيف الدوله خرم شد و گفت بياور كه چون ما از اين محنت برهيم ، عذرت بخواهيم . هلال حرامزاده دست در انبان حيل كرد و حلواى بيهوشانه بيرون كرد و بدست شموط داد . شموط گفت ترا ازين نعمتى بوده است ، بما نان خشك دادى ، مروت بود ؟ هلال گفت از رفته نبايد گفتن كه اول شما را نشناختم . آن حلوا را در پيش عين الحيات نهادند .
مؤلف اخبار و گزارندهء داستان چنين روايت مىكند كه چون شاه خوبان آن نان و حلوا بديد چنان شادمانه شد كه تصور كرد كه ملك جهان را بوى دادند .
اندكى از آن حلوا در دهان نهاد ، بغايت لذيذ بود ، گفت مروت نباشد تنها خوردن .
هريكى را از آن نان و حلوا بداد ، جمله گرسنه بودند ، به ارادت تمام بخوردند .
هم در حال مدهوشانه كارگر شد ، دماغ ايشان بنياد خشكى كرد . عين الحيات گفت چه كرده بود درين حلوا كه وقتست من مدهوش شوم ! شموط يك نعره بر هلال زد كه اى درويشك درين حلوا چه كردهاى كه دماغ ما خشكى مىكند ؟
هلال گفت از آن جهت كه چشم من در پى آن حلوا بود ، لابد كه خشكى كند .
بسيار خورديد . آب بر بالاى آن بخوريد تا دفع آن بكند كه حلوا گرم مىباشد .
مقصود او آن بود كه حركت كنند تا بيهوش گردند . ايشان از بيم جان برخاستند كه عالم در چشم ايشان در گردش آمده بود ، و خيالها مىكردند ؛ و هركه از جاى حركت كرد درافتاد و مدهوش شد . هلال عيار خرم شد ، بر سرين ايشان آمد و آن
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 76
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٧٦