تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 840

مساهمون:

ص٨٤٠

ضرب :

ضربت ، زخم ، طعن « اگر ضرب تيغ و پهلوانى داشتيد چرا از يمن گريختيد . - يك ضرب تيغ حوالهء او كرد - چون بالاتر رفتى ضربش سخت‌تر بودى راوى گويد كه بيست و دو ضرب سنگ از دست آن سوار طلسم بگرفت » .

ضرب‌دست :

ضرب شست ، چربدستى و مهارت ، زور ، مهارت در نبرد و وارد كردن ضربت « از ضرب دستش معلوم مىشود - سيامك مرد خياره است و بضرب دست مشكل با او خواهد برآمدن - پدرم ملك بهمن بضرب دست دختر ملك حارث را بگرفت . - گفتند بارى بجنگ كردن و ضرب دست نمىتوانيم گرفتن - بر خود لرزيدند و از ضرب دست او ترسيدند » .

ضرب را گرفتن :

دفع ضرب و حمله كردن « شاه‌زاده آن ضرب را به آسانى بگرفت كه هيچ المى به دو نرسيد - غضنفر بضرب تيغ برو حمله كرد ، ميسره آن ضرب را از دست غضنفر بگرفت » .

ضرب‌زدن :

زخم زدن « اى پهلوان ضربى زدى و من گرفتم ، اكنون تو نيز ضربى بگير » .

ضرورى :

واجب ( در عربى ضرور ) « مرا پيش شحنه بريد كه با شحنه كارى ضرورى دارم » .

طاق ابروى :

كمان ابروى ، خميده ابروى ، هلال ابروى « دخترى پرىزاد پيدا شد ماه‌روى و سلسله‌موى و طاق‌ابروى » .

طاقت‌داشتن :

حريف بودن ، با كسى برآمدن « ملك داراب گفت اگر طاقت ما داشتند چرا چهل روز در شهر بستند و از ما امان خواستند » .

طاقيه :

بندى كه در زير پوشاك سر بر گيسوان بندند

طامع :

طمعكار ، آزمند « همچون ما طامعان بودند كه بطمع مال آمده‌اند » .

طايفه :

دسته ، نفرات ، ملازمان « جمعى را ديدند كه در آن جزيره مىگشتند ، آن طايفه جمشيد شاه بود با يارانش » .

طبخ :

مطبوخ ، طعام پخته شده ، غذاى حاضر « برخيز و اين كبابها را بر طبقى بند و پيش ملك بنه و چندان آنجا باش كه طبقها از آن طبخها تهى شود » .

طبل آسايش :

كوس آسايش ، طبلى كه در پايان روز در لشكرگاه يا ميدان نبرد مىزدند تا لشكريان بياسايند ، طبل راحت‌باش . اين تركيب بكرات در كتاب آمده است .

طبل‌باز :

طبل شكار ، نوعى طبل « طبلهاى باز را فروكوفتند » .

طبل جنگ :

كوفتن طبل بآهنگى خاص كه علامت آغازيدن جنگ بود « طبل جنگ فروكوفتند و علم شاهى در حركت درآوردند » .

طبل حربى :

طبل جنگ « طبل حربى فروكوفتند و جنگ سلطانى بنياد كردند » .

طبل‌كوچ :

كوفتن طبل بآهنگى كه نشانهء كوچ كردن قافله و سپاه بود ، طبل رحيل .

طراق ، طراقا :

آوازى درشت و بلند كه از خوردن دو چيز سنگين بر يكديگر برآيد ، مانند طراقاى گرز ، طراقاى منجنيق .

طراقا طراق :

طراق ، طراقا « نعرهء پردلان و طراقا طراق گرز گران » .

طرح :

اندوه و اضطراب و وحشت ( ؟ ) « هرگز دلى ازو خرم و با فرح نباشد بلك دل اهل معنى ازو در طرح باشد » .
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 840 | مولانا محمد بن احمد بيغمى