ضرب :
ضربت ، زخم ، طعن « اگر ضرب تيغ و پهلوانى داشتيد چرا از يمن گريختيد . - يك ضرب تيغ حوالهء او كرد - چون بالاتر رفتى ضربش سختتر بودى راوى گويد كه بيست و دو ضرب سنگ از دست آن سوار طلسم بگرفت » .
ضربدست :
ضرب شست ، چربدستى و مهارت ، زور ، مهارت در نبرد و وارد كردن ضربت « از ضرب دستش معلوم مىشود - سيامك مرد خياره است و بضرب دست مشكل با او خواهد برآمدن - پدرم ملك بهمن بضرب دست دختر ملك حارث را بگرفت . - گفتند بارى بجنگ كردن و ضرب دست نمىتوانيم گرفتن - بر خود لرزيدند و از ضرب دست او ترسيدند » .
ضرب را گرفتن :
دفع ضرب و حمله كردن « شاهزاده آن ضرب را به آسانى بگرفت كه هيچ المى به دو نرسيد - غضنفر بضرب تيغ برو حمله كرد ، ميسره آن ضرب را از دست غضنفر بگرفت » .
ضربزدن :
زخم زدن « اى پهلوان ضربى زدى و من گرفتم ، اكنون تو نيز ضربى بگير » .
ضرورى :
واجب ( در عربى ضرور ) « مرا پيش شحنه بريد كه با شحنه كارى ضرورى دارم » .
طاق ابروى :
كمان ابروى ، خميده ابروى ، هلال ابروى « دخترى پرىزاد پيدا شد ماهروى و سلسلهموى و طاقابروى » .
طاقتداشتن :
حريف بودن ، با كسى برآمدن « ملك داراب گفت اگر طاقت ما داشتند چرا چهل روز در شهر بستند و از ما امان خواستند » .
طاقيه :
بندى كه در زير پوشاك سر بر گيسوان بندند
طامع :
طمعكار ، آزمند « همچون ما طامعان بودند كه بطمع مال آمدهاند » .
طايفه :
دسته ، نفرات ، ملازمان « جمعى را ديدند كه در آن جزيره مىگشتند ، آن طايفه جمشيد شاه بود با يارانش » .
طبخ :
مطبوخ ، طعام پخته شده ، غذاى حاضر « برخيز و اين كبابها را بر طبقى بند و پيش ملك بنه و چندان آنجا باش كه طبقها از آن طبخها تهى شود » .
طبل آسايش :
كوس آسايش ، طبلى كه در پايان روز در لشكرگاه يا ميدان نبرد مىزدند تا لشكريان بياسايند ، طبل راحتباش . اين تركيب بكرات در كتاب آمده است .
طبلباز :
طبل شكار ، نوعى طبل « طبلهاى باز را فروكوفتند » .
طبل جنگ :
كوفتن طبل بآهنگى خاص كه علامت آغازيدن جنگ بود « طبل جنگ فروكوفتند و علم شاهى در حركت درآوردند » .
طبل حربى :
طبل جنگ « طبل حربى فروكوفتند و جنگ سلطانى بنياد كردند » .
طبلكوچ :
كوفتن طبل بآهنگى كه نشانهء كوچ كردن قافله و سپاه بود ، طبل رحيل .
طراق ، طراقا :
آوازى درشت و بلند كه از خوردن دو چيز سنگين بر يكديگر برآيد ، مانند طراقاى گرز ، طراقاى منجنيق .
طراقا طراق :
طراق ، طراقا « نعرهء پردلان و طراقا طراق گرز گران » .
طرح :
اندوه و اضطراب و وحشت ( ؟ )
« هرگز دلى ازو خرم و با فرح نباشد بلك دل اهل معنى ازو در طرح باشد » .