تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 839

مساهمون:

ص٨٣٩

صاحب‌جمال :

زيبا « اما اين دو جوان بغايت صاحب‌جمالند » .

صاحب‌جگر :

پردل ، پرجرأت « آشوب عيار آن صاحب جگر طرار . . . »

صاحب‌قران :

عظيم الشأن ، صاحب طالع نيك ، نيك‌بخت و خوش‌اقبال « حكيم گفت راستست ، تو صاحب قران شرق و غرب عالم خواهى بودن و كارهاى عظيم از دست تو خواهد برآمدن » .

صباحان :

بامدادان « باد صبا در صباحان نقاب ظلمانى را از پيش روى جهان درربود - در آن صباحان هلال عيار از شهر بيرون آمده بود . - در آن‌وقت صباحان باد صبا در وزيدن درآمد » .

صباح پگاه :

صبح زود « ناگاه بامر إله از اول صباح پگاه بادى مخالف وزيدن گرفت » .

صحبت :

مصاحبت « فيروز شاه در صحبت پدر نشسته بود » .

صحبت داشتن :

مجالست كردن ، مذاكره كردن « لحظه‌يى صحبت داشته و آنگاه پراگنده شدند - در عالم هيچ‌كس را لايق آن نمىبينم كه با او بنشينم و صحبت دارم » .

صحن :

قدح « شب‌رنگ همت خواست و آن صحن و سفره برداشت » .

صفاراندن :

خوش بودن ، نشاط و سرور كردن « جمعى دختران پرىزاد مىآيند ، تا روز عيش ميكنند و سماع و صفا مىرانند » .

صفه‌چه :

ايوانچه ، دكانچه « بر كنار حوض صفه‌چه‌يى بود ، بر آن صفه‌چه بنشست » .

صلابت كردن :

تنديدن ، تندى و سختى نشان دادن « من نيز ترا بزارىزار بكشم ، اين ميگفت و صلابت ميكرد »

صلب :

سرب « گرداگرد آن [ زندان ] را صلب ريخته بودند تا نقب نتوان زدن » .

صلح‌كردن :

ميانجىگرى كردن ، صلح دادن دو طرف « تو در ميان ما صلح كنى » .

صنج :

سنج ، از آلات موسيقى رزمى ، معرب سنگ « آواز كوس حربى و صنج و كرناى برآمد » . ( صنج رومى : نوعى صنج )

صنعت :

دستان ، حيله ، مكر و چاره‌گرى « اى پهلوان ، هلال ما را بحيلت در بلا انداخت اما مرا بعجب صنعتى گرفت » .

صورت :

تصوير « اكنون مدت مديدست كه در باغ جنت‌آباد بر آن درخت چنار در سه روز سه صورت ديديم و هيچ ندانستيم كه آن صورت‌ها از آن كيست . . . من نقاشان در اطراف عالم فرستادم آن كسانى كه دعوى صحبت ما ميكنند صورتهاى ايشان را نقش كرده بر من آورند » .

صورت حال :

كيفيت واقعه ، چگونگى حال « چون از صورت حال معلوم كرد دريغ خورد » .

صهيل :

شيهه « نعرهء مبارزان و صهيل مركبان بر فلك دوار مىرسيد » .

ضايعان :

كسانى كه عمر و جانشان بهدر ميرود « آن شب چون عمر ضايعان بسر آمد » .

ضايع‌شدن :

تباه شدن ، باطل شدن « گفت انديشهء ما ضايع شد اكنون بناچار ما را بقيصريه مىبايد رفتن » .

ضايع گذاردن :

متروك گذاشتن به حال خود رها كردن « شاه سرور گفت نتوانيم شهر تعز را چنين ضايع بگذاريم تا دشمنان تصرف كنند » .