تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 837

مساهمون:

ص٨٣٧

شبرنگ :

سياه ، تيره

شبه‌رنگ :

سياه « زاغ شبه‌رنگ شب بيضهء زرين چرخ در زير بال گرفته » .

شبيخون بردن :

شبيخون كردن « اگر يك شبيخونى بر آن قوم بريد اولى باشد » .

شبيخون كردن ، شبخون كردن :

شبيخون زدن ، هنگام شب بر لشكر دشمن كه غافل و بىخبرند حمله بردن .

شتاب‌زدگى :

عجله « اى شاه‌زاده شتاب‌زدگى مكن » .

شدن :

بوجود آمدن ، زاييده شدن « شاه‌زاده را رفتن بهزاد عظيم سخت آمده بود كه با او بيك شب از مادر شده بود » . رفتن ، سپرى شدن ، گذشتن « لحظه‌يى شد - يك زمان شد كه لشكرى بر ما رسيدند - هرچند كه مىشود حمله‌اش تيزتر مىشود » .

شدّه :

گويا بمعنى عصابه استعمال شده باشد ؛ از اصل « شد » يعنى بستن « سپرى بزرگ در گردن انداخته و شدّهء سياه بر گرد سر برآورده »

شراب لعلى :

مى سرخ فام

شرابه :

علاقه ، رشته « دامن آن برگستوان شرابهاى ابريشمين آونگ كرده و بر هريكى زنگوله‌يى بسته » .

شروع داشتن :

آشنايى مقدماتى داشتن ، اطلاعات مقدماتى در كارى و شغلى داشتن ، « شبرنگ گفت كباب را آتش تيز نمىبايد كه بيرونش بسوزد و اندرونش خام ماند . آنكس گفت مگر درين قسم شروعى دارى ؟ »

شطارت :

لاف‌زدن . در لغت عربى شطارة به معنى شوخ شدن و بىباك شدن است « جهان‌افروز گفت كجا رفت آن همه شطارت و دعوىكارى تو » .

شغل :

كار ، دل‌مشغولى ، توجه و انعطاف خاطر بامرى

شفاعت‌خواه :

شفيع ، پايمرد

شفاعت كردن :

پايمردى كردن ، التماس كردن ، « در سخن ايشان حيل هست اكنون كه شما مىگوييد كه شما را مىبريم شفاعت مى كنند كه ما را مبريد » .

شقهء علم :

پارچهء علم ، پارچه‌يى كه در سر علم بندند ؛ و شقه بمعنى پاره و قطعه در پارچه و كاغذ و جز آنست

شكردن :

شكار كردن

شكارى :

صيد « ايشان در اين سخن بودند كه يك گله گوسفند صحرايى پيدا شدند فيروز شاه گفت ما را از آن شكار مىبايد كه بر سر اين چشمه‌سار كباب كنيم به‌روز عيار برجست و گفت بنده بروم و همين ساعت اين شكارى را بيارم و در حال دوان شد . تا ديده برهم زدن به‌روز عيار بدان شكارى رسيده بود . . . پس آن شكارى را سر از تن جدا كردند » . شكارچى ، صياد « جمعى سواران در شكار بودند . از آن سواران شكارى يكى را نظر بر آن بالاى پشته افتاد » .

شكستگى :

انهزام « از جميع حالات او را اعلام كردند از شكستگى لشكر و گرفتار شدن شاه هرمز » .

شكستن :

شكست دادن ، منهزم ساختن ، مغلوب و منكوب نمودن « ترا حرب بايد كرد اگرت بشكند بگويند كه حريف نبود - و
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 837 | مولانا محمد بن احمد بيغمى