تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 838

مساهمون:

ص٨٣٨
بروقت شكستن سپاه مصرى پهلوان را گرفته بشام آوريد » . باطل كردن ، نقض كردن « اين كمان از بهر آن مىكشم تا دعوى تو بشكنم تا ديگر باندك هنرى دعوى نكنى » . شكسته شدن و مختل شدن « من از جمله تعصب‌داران اين جوانم كه ميخواهد كه ناموس اين شهر ما نشكند » .

شكسته :

هزيمت‌يافته

شله :

تخت جامه ، سرگين‌دان ( برهان قاطع ) در لهجهء شهميرزادى جوال بزرگ . در اينجا به همين معنى است ، جوال بزرگى كه سبزى و علف در آن ريزند . « روزى فرخ‌زاد از باغ آمده بود و شله سبزى آورده بود » ممكن است اين كلمه را « سله » بمعنى سبد ( سفط ) خواند ( ؟ )

شما :

تو . اين معنى در خطاب به پادشاهان چندبار در اين كتاب به كار رفته است .

شمار كردن :

شماره كردن ، حساب كردن

شنيدن :

استشمام كردن ، به مشام رسيدن روايح

شوشه :

طره ( ؟ )
« چو زلف بتان شوشها تافته * سراسر بياقوت و در بافته »

شهر :

مملكت ، كشور « گفتند كه در شهر مصر بوديم - اكنون لشكرى به شهر تو فرستادم تا كار راستى ايشان كنى » .

سنگ‌خانه :

گويا بمعنى اطاقى كه در ميان كوه و صخره كنده باشند « تا عاقبت بسنگ‌خانه‌يى رسيدند مثل سردابه‌يى » .

شهربند :

حصارى

شهربندكردن :

حصارى كردن « رفتن شاه سرور در شهر تعز و شهربندكردن جمله بگفتند » .

شهرستان :

شارستان ، شارسان ، ولايت « به‌روز گفت مرا وطن در شهرستان مىباشد » .

شهرى :

كشورى
( Civil )
مقابل لشكرى « صدهزار خلق از شهرى و لشكرى » .

شهسوار گردون :

آفتاب « شهسوار گردون يك اسبه در ميدان آسمان بدويد » .

شهوت كردن ( با كسى ) :

با او كام راندن ، با او خفتن ، با او آرميدن « شهوت با كسى بايد كردن كه ميل خاطر بسيار بدان طرف باشد » .

شيب :

زير ، فرود ، تحت ، پايين « اما فرخ‌زاد فيروز شاه را نيكو بشناخت كه در شيب سلاح بود - تا دست مالون از هوا بشيب آمدن كه كران ديو چنان نمود كه دست و سر و سينه‌اش را درربود - خواستم كه از پشت مركبش در خاك آورم دست بتيغ كرد او را بشيب كشيدم » .

شيرگردون :

آفتاب « شيرگردون از قلهء كوهسار برآمد » .

شيلان :

بساط شاهى « باورچيان موجهء شاهى و شيلان پادشاهى درآوردند » .

صاحب اصول :

مطلع باصول ، در اينجا مقصود موسيقى دانست « حكم كرد در شهر قيصريه از مطربان خوش‌نوا و از صاحب اصولان نيكولقا كه بودند اهل ساز جمله در مجلس قيصر جمع آمدند » .

شه سوار فلك :

آفتاب « آسمان در لباس قيرگون شد و شه‌سوار فلك بر مركب آسوده سوار گشت » .