بروقت شكستن سپاه مصرى پهلوان را گرفته بشام آوريد » .
باطل كردن ، نقض كردن « اين كمان از بهر آن مىكشم تا دعوى تو بشكنم تا ديگر باندك هنرى دعوى نكنى » .
شكسته شدن و مختل شدن « من از جمله تعصبداران اين جوانم كه ميخواهد كه ناموس اين شهر ما نشكند » .
شكسته :
هزيمتيافته
شله :
تخت جامه ، سرگيندان ( برهان قاطع ) در لهجهء شهميرزادى جوال بزرگ . در اينجا به همين معنى است ، جوال بزرگى كه سبزى و علف در آن ريزند .
« روزى فرخزاد از باغ آمده بود و شله سبزى آورده بود »
ممكن است اين كلمه را « سله » بمعنى سبد ( سفط ) خواند ( ؟ )
شما :
تو . اين معنى در خطاب به پادشاهان چندبار در اين كتاب به كار رفته است .
شمار كردن :
شماره كردن ، حساب كردن
شنيدن :
استشمام كردن ، به مشام رسيدن روايح
شوشه :
طره ( ؟ )
« چو زلف بتان شوشها تافته * سراسر بياقوت و در بافته »
شهر :
مملكت ، كشور « گفتند كه در شهر مصر بوديم - اكنون لشكرى به شهر تو فرستادم تا كار راستى ايشان كنى » .
سنگخانه :
گويا بمعنى اطاقى كه در ميان كوه و صخره كنده باشند
« تا عاقبت بسنگخانهيى رسيدند مثل سردابهيى » .
شهربند :
حصارى
شهربندكردن :
حصارى كردن « رفتن شاه سرور در شهر تعز و شهربندكردن جمله بگفتند » .
شهرستان :
شارستان ، شارسان ، ولايت « بهروز گفت مرا وطن در شهرستان مىباشد » .
شهرى :
كشورى
( Civil )
مقابل لشكرى « صدهزار خلق از شهرى و لشكرى » .
شهسوار گردون :
آفتاب « شهسوار گردون يك اسبه در ميدان آسمان بدويد » .
شهوت كردن ( با كسى ) :
با او كام راندن ، با او خفتن ، با او آرميدن « شهوت با كسى بايد كردن كه ميل خاطر بسيار بدان طرف باشد » .
شيب :
زير ، فرود ، تحت ، پايين « اما فرخزاد فيروز شاه را نيكو بشناخت كه در شيب سلاح بود - تا دست مالون از هوا بشيب آمدن كه كران ديو چنان نمود كه دست و سر و سينهاش را درربود - خواستم كه از پشت مركبش در خاك آورم دست بتيغ كرد او را بشيب كشيدم » .
شيرگردون :
آفتاب « شيرگردون از قلهء كوهسار برآمد » .
شيلان :
بساط شاهى
« باورچيان موجهء شاهى و شيلان پادشاهى درآوردند » .
صاحب اصول :
مطلع باصول ، در اينجا مقصود موسيقى دانست « حكم كرد در شهر قيصريه از مطربان خوشنوا و از صاحب اصولان نيكولقا كه بودند اهل ساز جمله در مجلس قيصر جمع آمدند » .
شه سوار فلك :
آفتاب
« آسمان در لباس قيرگون شد و شهسوار فلك بر مركب آسوده سوار گشت » .