در رزم به كار ميرفت ( معرب : سنگ ) سنج رومى : نوعى از سنج
سنگى :
كرخت ، گران ، سنگين : « من پياده نمىتوانم رفت كه مدتيست بند كشيدهام و پايم سنگى شده است » .
سنگين :
از سنگ ساخته شده « اين ريگ را از پاى اين آدمى سنگين بايد كشيدن » .
سلامتى :
تندرستى « ميخواستم كه بروم و خبر سلامتى شما را ببرم . » اين تعبير خاص زبان فارسى است و گرنه در عربى « سلامة » گويند .
سلطان تخت چهارم :
آفتاب كه در فلك چهارم است « روز ديگر چون سلطان تخت چهارم روى بنمود » .
سلطان سيارگان :
خورشيد
سماع راندن :
بطرب و استماع اغانى نشستن ، سرود خواندن ، قول و غزل گفتن « جمعى از دختران پرىزاد مىآيند تا روز عيش مىكنند و سماع و صفا مىرانند » .
سواره :
سوار « ما سواره شويم و برابر شهر صف برآراييم » .
سوختن :
روشن بودن چراغ و مشعل و جز آن « از زير و بالا چراغ ميسوخت » .
سورى :
گل سرخ ، گل محمدى
سيده :
بانو ، خانم « دايه گفت مرا با زندانبان كارى هست . گفت اى سيده زندانبان منم » .
سيكن :
ساكن ، آرام ( گويا ممال ساكن باشد ) ايمن ، « عجوزه گفت اى جان مادر ، ايمن و سيكن باش كه هيچكس را اينجا گمان نباشد » .
سيكنى :
آرامش ، ساكنى سكون و آرامى ، ايمنى « به ايمنى و سيكنى خوش بنشستند » .
سوقات :
ارمغان « لعنت بر نيكانديش باد با اين سوقات كه آورده است » .
سياستخانه :
محل سياست و مجازات « برخيزيد كه ، از اين موضع ، كه سياستخانه است ، كه محل بلاست بيرون آييد » .
شاباش :
دستخوش ، مرحبا ، آفرين . مخفف شادباش رجوع شود به : شادباش
شاخ و شانه زدن :
يال و كوپال برآوردن ، شاخ و شانه كشيدن
« آتش از حلق او زبانه زنان * ياوهگويان و شاخ و شانهزنان »
شادباش :
دستخوش ! مرحبا ! شاباش « وليد خالد گفت شادباش اى شاه يمن ! من بسبب تو دربند و زندان و مملكت از دسترفته و بدست هر نااهلى گرفتار گشته و تو شبوروز در شراب خوردن ! »
شادمانه :
شادمان « ملك داراب از گرفتار شدن طارق عيار بغايت شادمانه شد » .
شال :
پارچهء پشمى ساده
« كنيزكان مويها ببريدند و در ميان شال و پلاس رفتند و شال سياه از در ايوان درآويختند . »
شاه انجم :
آفتاب « نسيم سحرى بقدوم شاه انجم بر اشجار و احجار بوزيد » .
شاهد :
معشوق زيباروى
شاهسوار گردون :
خورشيد « شاهسوار گردون يك اسبه در ميدان آسمان درآمد » .
شايد بود :
ممكن است ، امكان دارد
شبروى :
راهزنى يا عيارى در شب « مرد عيار و طرار بود و در قسم شبروى دستى داشت » .