دوست قصاب ] را مىشناختند كه مرد سردار بود » .
سر درآوردن :
تسليم شدن ، روى موافقت نشان دادن ، تن دردادن « بدان راضى بود كه گلبوى با او سر درآرد - بدانست كه هرگز با او سر درنخواهد آوردن » .
سرشيب :
سراشيب ، سرازير « راهى بغايت سرشيب و نردبانى چند » .
سر فرود آوردن :
تن دردادن ، سر درآوردن ، تسليم شدن « مسروق بن عتبه از آن قبيل نيست كه بدين مكتوب ما سر فرود آورد » .
سركار :
استادكار « شاهزاده زر داد و سركارانرا بر كار كرد » .
سركردن :
سرش بازشدن ، آغاز رسيدن كردن « روز سيوم بود كه لشكر يمن سركرد » .
سركشيدن :
عنان كشيدن ، سر مركب را كشيدن تا بايستد : « آن نالهء ايشان به گوش ثعبان ابن عاد رسيد . مركب را سر بكشيد و گفت اين چه ناله است كه مىآيد » .
سرگرم بودن :
دلبستگى داشتن ، تعلق خاطر داشتن ، رابطهء عاشقانه داشتن « مگر غلامى با كنيزى سرگرم بود ، وعدهيى با او كرده بود كه امشب همديگر را ببينيم » .
سرمه شدن :
سخت از هم پاشيده شدن ، گرد - شدن « اكنون پاىدار كه در زير اين گرزم سرمه خواهى شدن » .
سرنگونساز :
سرنگون ، نگونسار ، واژگون
سرننگى :
سرشكستگى « خود را از بدنامى و سرننگى مىرهانيدم » .
سر وقت كسى رفتن ( يا به سر وقت كسى بردن ) :
غافلگير كردن ، بسراغ كسى رفتن و بردن به قصد مزاحمت « بهروز گفت به يزدان پاك كه شبى بسر وقت قيصر روم و سرش از تن جدا كنم »
سرهنگى در ايوان :
مرتبهء حاجب بزرگ « وليد خالد گفت اى خوشخبر اگر خبر بشارت به يارى سرهنگى در ايوان به تو دهم » .
سرين :
بالاى سر ، جانب سر در بستر ، بالين مقابل پايين ( يعنى جانب پا ) « خنجر آبدار بركشيد و بر سرين آن خفتگان آمد . - من به سرينش رفتم و قدرى آب در حلقش ريختم - من بر سرينش آمدم ويرا بيهوشانه دادم » .
سعادت رميده :
شوربخت . « اى بختبرگشتگان و سعادترميدگان ، جان كجا بريد » .
سفاهت كردن :
از روى سفاهت سخن به دو ناسزا گفتن « مركب در ميدان جهانيد و خيلى سفاهت كرد » .
سفتيح :
لغتى است كه مصنف كتاب براى بيان تعجب آميخته با تحسين ، يا تحير شديد به كار برده است و اصل آن را ندانستهام « سيامك گفت : سفتيح ! بخير باد ! يكى را كشتى ! »
سفره خوردن :
طعام خوردن
سكندر خوردن :
بسر درآمدن اسب
سلاحخانه :
جباخانه ، زرادخانه ، اسلحهخانه
سلاحشورى :
سلحشورى ، سلاحورزى
سلاحشور : آنكه سلاح جنگ را نيك به كار برد و در آن ماهر باشد « زورآزماى بربرى را بفرست كه در علم سلاحشورى مثل ندارد - حكم كرد كه فيروز شاه و فرخزاد را سوارى و نيزهبازى و سلاحشورى درآموزد » .
سنج :
صنج ، سنگ ، از آلات موسيقى كه بيشتر