تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 835

مساهمون:

ص٨٣٥
دوست قصاب ] را مىشناختند كه مرد سردار بود » .

سر درآوردن :

تسليم شدن ، روى موافقت نشان دادن ، تن دردادن « بدان راضى بود كه گلبوى با او سر درآرد - بدانست كه هرگز با او سر درنخواهد آوردن » .

سرشيب :

سراشيب ، سرازير « راهى بغايت سرشيب و نردبانى چند » .

سر فرود آوردن :

تن دردادن ، سر درآوردن ، تسليم شدن « مسروق بن عتبه از آن قبيل نيست كه بدين مكتوب ما سر فرود آورد » .

سركار :

استادكار « شاه‌زاده زر داد و سركارانرا بر كار كرد » .

سركردن :

سرش بازشدن ، آغاز رسيدن كردن « روز سيوم بود كه لشكر يمن سركرد » .

سركشيدن :

عنان كشيدن ، سر مركب را كشيدن تا بايستد : « آن نالهء ايشان به گوش ثعبان ابن عاد رسيد . مركب را سر بكشيد و گفت اين چه ناله است كه مىآيد » .

سرگرم بودن :

دلبستگى داشتن ، تعلق خاطر داشتن ، رابطهء عاشقانه داشتن « مگر غلامى با كنيزى سرگرم بود ، وعده‌يى با او كرده بود كه امشب همديگر را ببينيم » .

سرمه شدن :

سخت از هم پاشيده شدن ، گرد - شدن « اكنون پاىدار كه در زير اين گرزم سرمه خواهى شدن » .

سرنگونساز :

سرنگون ، نگونسار ، واژگون

سرننگى :

سرشكستگى « خود را از بدنامى و سرننگى مىرهانيدم » .

سر وقت كسى رفتن ( يا به سر وقت كسى بردن ) :

غافل‌گير كردن ، بسراغ كسى رفتن و بردن به قصد مزاحمت « به‌روز گفت به يزدان پاك كه شبى بسر وقت قيصر روم و سرش از تن جدا كنم »

سرهنگى در ايوان :

مرتبهء حاجب بزرگ « وليد خالد گفت اى خوش‌خبر اگر خبر بشارت به يارى سرهنگى در ايوان به تو دهم » .

سرين :

بالاى سر ، جانب سر در بستر ، بالين مقابل پايين ( يعنى جانب پا ) « خنجر آبدار بركشيد و بر سرين آن خفتگان آمد . - من به سرينش رفتم و قدرى آب در حلقش ريختم - من بر سرينش آمدم ويرا بيهوشانه دادم » .

سعادت رميده :

شوربخت . « اى بخت‌برگشتگان و سعادت‌رميدگان ، جان كجا بريد » .

سفاهت كردن :

از روى سفاهت سخن به دو ناسزا گفتن « مركب در ميدان جهانيد و خيلى سفاهت كرد » .

سفتيح :

لغتى است كه مصنف كتاب براى بيان تعجب آميخته با تحسين ، يا تحير شديد به كار برده است و اصل آن را ندانسته‌ام « سيامك گفت : سفتيح ! بخير باد ! يكى را كشتى ! »

سفره خوردن :

طعام خوردن

سكندر خوردن :

بسر درآمدن اسب

سلاح‌خانه :

جباخانه ، زرادخانه ، اسلحه‌خانه

سلاح‌شورى :

سلحشورى ، سلاح‌ورزى سلاح‌شور : آنكه سلاح جنگ را نيك به كار برد و در آن ماهر باشد « زورآزماى بربرى را بفرست كه در علم سلاح‌شورى مثل ندارد - حكم كرد كه فيروز شاه و فرخ‌زاد را سوارى و نيزه‌بازى و سلاح‌شورى درآموزد » .

سنج :

صنج ، سنگ ، از آلات موسيقى كه بيشتر