سپر نهادن :
تسليم شدن ، لنگ انداختن « جنگى كردند كه مريخ پيش ايشان سپر نهاد » .
سپيد مهره :
صدف كوچكى كه هنگام رزم در آن ميدميدند و مانند شيپور و بوق بصدا درمىآوردند « سپيد مهرهء هندى در آواز درآوردند » .
ستادن :
ستاندن ، ستدن
ستيزهگر :
آنكه به ستيزهجويى و پرخاشگرى خو كرده باشد ، عنود ، لجوج « اين مردم ايرانى خيرهسراند و در كارها ستيزهگر » .
سخت :
سركش ، تند « ميروم تا طومار زنگى را به حضرت آورم كه مردكى سخت است » .
درشت : « فيروز شاه به من سخنهاى سخت نبشته است » .
بسيار « شاه سرور گفت سخت بموقع باشد » .
سخت آمدن :
ناگوار بودن « شاه سرورى يا فرزند اويى كه ترا سخن من سخت آمد » .
سخت كردن :
استوار كردن ، محكم كردن « مركبانرا خاريدند و ماليدند و زبر تنگ و زير تنگ سخت كردند » .
سخت كمان :
زورمندى كه كمان محكم را بكشد ، كسى كه در تيراندازى و كشيدن كمان مهارت داشته باشد ، تيرانداز ماهر و پرزور « پس نامهيى نوشتند و بدست سيامك سيهقبا دادند كه در همهء سپاه ايران سختكمانتر ازو نبود » .
سخت گفتن :
درشتى كردن ، سخن درشت و تند گفتن ، دشنام دادن ، بدزبانى كردن
سخن كردن :
گفتن ، سخن گفتن ، حكايت كردن ، حرف زدن « شموط با اين درويش بدسخن مىكند - طيفور چون سخن كردن عسطور بشنيد بلطف و مرحمت با من سخن كرد » .
سذاب ، سداب :
فيجن ، گياهى سبز و سخت تلخ
سر :
نفر « چهار سر ايرانى » .
بزرگ و سرور : « اى سر جملهء عياران عالم » .
يك سر خواب كردن يعنى به ميزان معينى خفتن
سراپاى :
به سنگ تمام ، كاملا « فرخزاد مى خواست كه سراپاى با ايرانيان بگردد » .
سرانجامان :
سرانجام ، عاقبة الامر
سراىبان :
سراىدار « گلهبان برفت ، فرخزاد را بسراى بان و جراح گذاشت » .
سراىدار :
سراىبان « پير سراىدار آنچه از آن فرخزاد بود صد دينار را به پنجاه دينار مىفروخت » .
سربازى :
جانبازى ، فداكارى « اين سربازى من بكنم و خود را فداى اين طايفه بكنم » .
سربدار :
نفرينى است بمعنى سر بر باد رفته ، بسردار رفته « آن عيار سربدار در آن شب تار ميرفت » .
سربركردن :
سربرآوردن ، سربلند كردن « در هندوستان غايب شود و بمملكت ديگر سربركند در آن مملكت بپادشاهى بنشيند » .
سر تافتن :
سرپيچيدن ، سرپيچى كردن ، تمرد كردن
سرخ برآمدن :
سرخ شدن چهره از خشم يا شرم ، برافروخته شدن از غضب يا شرم « فرخزاد سرخ برآمد و در غضب رفت » .
سرخ چهره :
اشقر ( صفتى است كه عرب بايرانيان مىداد ) « اين جوان سرخچهره به ايرانيان مىماند » .
سردار :
سرشناس « جملهء شهر او [ يعنى جوان