تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 834

مساهمون:

ص٨٣٤

سپر نهادن :

تسليم شدن ، لنگ انداختن « جنگى كردند كه مريخ پيش ايشان سپر نهاد » .

سپيد مهره :

صدف كوچكى كه هنگام رزم در آن ميدميدند و مانند شيپور و بوق بصدا درمىآوردند « سپيد مهرهء هندى در آواز درآوردند » .

ستادن :

ستاندن ، ستدن

ستيزه‌گر :

آنكه به ستيزه‌جويى و پرخاشگرى خو كرده باشد ، عنود ، لجوج « اين مردم ايرانى خيره‌سراند و در كارها ستيزه‌گر » .

سخت :

سركش ، تند « ميروم تا طومار زنگى را به حضرت آورم كه مردكى سخت است » . درشت : « فيروز شاه به من سخنهاى سخت نبشته است » . بسيار « شاه سرور گفت سخت بموقع باشد » .

سخت آمدن :

ناگوار بودن « شاه سرورى يا فرزند اويى كه ترا سخن من سخت آمد » .

سخت كردن :

استوار كردن ، محكم كردن « مركبانرا خاريدند و ماليدند و زبر تنگ و زير تنگ سخت كردند » .

سخت كمان :

زورمندى كه كمان محكم را بكشد ، كسى كه در تيراندازى و كشيدن كمان مهارت داشته باشد ، تيرانداز ماهر و پرزور « پس نامه‌يى نوشتند و بدست سيامك سيه‌قبا دادند كه در همهء سپاه ايران سخت‌كمان‌تر ازو نبود » .

سخت گفتن :

درشتى كردن ، سخن درشت و تند گفتن ، دشنام دادن ، بدزبانى كردن

سخن كردن :

گفتن ، سخن گفتن ، حكايت كردن ، حرف زدن « شموط با اين درويش بدسخن مىكند - طيفور چون سخن كردن عسطور بشنيد بلطف و مرحمت با من سخن كرد » .

سذاب ، سداب :

فيجن ، گياهى سبز و سخت تلخ

سر :

نفر « چهار سر ايرانى » . بزرگ و سرور : « اى سر جملهء عياران عالم » . يك سر خواب كردن يعنى به ميزان معينى خفتن

سراپاى :

به سنگ تمام ، كاملا « فرخ‌زاد مى خواست كه سراپاى با ايرانيان بگردد » .

سرانجامان :

سرانجام ، عاقبة الامر

سراىبان :

سراىدار « گله‌بان برفت ، فرخ‌زاد را بسراى بان و جراح گذاشت » .

سراىدار :

سراىبان « پير سراىدار آنچه از آن فرخ‌زاد بود صد دينار را به پنجاه دينار مىفروخت » .

سربازى :

جانبازى ، فداكارى « اين سربازى من بكنم و خود را فداى اين طايفه بكنم » .

سربدار :

نفرينى است بمعنى سر بر باد رفته ، بسردار رفته « آن عيار سربدار در آن شب تار ميرفت » .

سربركردن :

سربرآوردن ، سربلند كردن « در هندوستان غايب شود و بمملكت ديگر سربركند در آن مملكت بپادشاهى بنشيند » .

سر تافتن :

سرپيچيدن ، سرپيچى كردن ، تمرد كردن

سرخ برآمدن :

سرخ شدن چهره از خشم يا شرم ، برافروخته شدن از غضب يا شرم « فرخ‌زاد سرخ برآمد و در غضب رفت » .

سرخ چهره :

اشقر ( صفتى است كه عرب بايرانيان مىداد ) « اين جوان سرخ‌چهره به ايرانيان مىماند » .

سردار :

سرشناس « جملهء شهر او [ يعنى جوان
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 834 | مولانا محمد بن احمد بيغمى