تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 832

مساهمون:

ص٨٣٢

زخم‌دار :

مجروح ، زخمى « سپاه ايران عظيم زخم‌دار بودند - زخم داران را خود حساب نبود »

زدن :

حريصانه و با اشتها خوردن « يك مرغ را بزد بعد از آن سفره را گرد كرد » . حمله كردن ، هجوم بردن ، مغافصة بر كسى تاختن « اينها از هردو جانب بر ما خواهند زد - پنجاه هزار سوار بر يمنيان زدند - يك ايرانى خود را بر لشكر ما زند و لشكر مرا بهم آرد » . بريدن : « حكم كرد تا درخت بزنند و خاك بريزند تا سپاه فرود آيند » . قرار دادن ( در تركيب تخت زدن ) : « ايوانى ديد بغايت بزرگ و تختى از زر سرخ زده » .

زرادخانه :

اسلحه خانه ، انبار اسلحه « آن جوانان ايرانى را بردند در زرادخانه دربند كردند و در زرادخانه بريشان بربستند »

زرده :

اسب « اولين كسى كه عزم ميدان كرد سوارى بود بر يكى زرده رومى بلند سوار گشته » . زرده خنگ يعنى اسب سفيد : « از طرف دست راست سپاه عزم ميدان كرد ، بر زردهء خنگى سوار گشته بود » .

زرنگ :

تيزپر ، تيزرو ، چابك « تير خدنگ زرنگ » .

زره‌خانه :

زرادخانه

زقوم :

درختى دوزخى « كوه‌تن رعدآواز آن شير زور گرگ گاز ، قدى چون درخت زقوم بركشيده » .

زمان تا زمان :

لحظه بلحظه

زمانى شد :

مدتى گذشت

زمين را بدل كردن :

تغيير مكان دادن

زنان زنان :

حمله‌كنان ، در حال حمله و تيغ زدن « دو هزار سوار را در پيش كرده زنان زنان مىآورد » .

زندان‌خانه :

زندان ، محبس « جايى بزرگ ديد و آن زندان‌خانه بود » .

زواده :

توشه ( زوادهء راه - توشهء راه ) « ازين زواده‌يى كه در اين راه ميخورى . . . » « ملاحان گفتند چندانكه زواده داريم نميريم » .

زودترى :

اندكى زودتر « فيروز شاه گفت كه ما را كشتى مىبايد كه زودترى برويم كه ملك داراب نگرانست » .

زور كردن :

قوت كردن ، نيرو كردن ، زور زدن ، فشردن ، فشار آوردن « بندها را بر زمين مىماليد و زور مىكرد - آشوب بينى او را بگرفت و زور كرد - اسكندر شاه بغايت ملول بود كه ايرانيان زور كرده بودند . - لشكر جمشيد شاه زور كردند و جمله در شهر درآمدند - سنان بر سينهء تور نهاد كه حركت نكنى و اگرنه زور كنم تا از پشتت بگذرد » .

زورناك :

زورمند ، قوى ، نيرومند « او از اكوان ديو زورناك‌تر است »

زه :

بند و قيد « جمشيد شاه در طلسم شاه سليمان نبى رفت ، كاشكى مىدانستيم كه جمشيد شاه بزه است » .

زهاب :

رشتهء آب كه از چشمه پياپى خارج شود ، نشت آب « دايم از راه جگر بجويبار ديده زهاب حسرت روان مىكرد » .

زهره :

جرأت « هيچكس را زهرهء آن نبود كه در پيش آن دهل رود » .