تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 831

مساهمون:

ص٨٣١
روى نيست » .

روى نمودن :

به نظر آمدن ، صواب شمرده شدن « آنچه مرا روى مىنمايد مىگويم » .

رهگذر :

جهت ( از رهگذر او بود ، يعنى به جهت او بود ) « چهل روز با ما وعده دادى به اميد خطاب ، اكنون خطاب نيز از رهگذر تو كشته شد » .

رهيدن :

رستن ، رهايى يافتن

ريختن :

زايل شدن « رنگ از رخسارها ريختن گرفت . » ريختن ( . . . زخمه ) : نواختن ، نقر ،
« كوس رويين بلند كرد آواز * زخمه بر كاسه ريخت زخمه‌نواز »

ريخته :

از هم گسيخته ( براى لشكر منهزم استعمال شده است ) پى عمارت « جواندوست گفت هفت گز كفايت كند ، طارق گفت ريختهء اين زندان همين‌قدر بيشتر نباشد » .

ريزيدن :

ازهم پاشيدن « بعضى كشتيها پوسيده و ريزيده بود و تختها از هم جدا شده بود و پوسيده » .

ريگ :

ريگزار « آن محل را بحر ريگ مىگفتند و خلق آن مملكت از آن ريگ احتراز مى كردند » .

ريگ استان :

ريگستان ، ريگزار « در كنار آن بيشه ريگ استانى بود و آن ريگستان در آن مملكت مشهور بود » .

زاران :

زارىكنان « جمله زاران و نالان و گريه‌كنان در انتظار مرگ و قتل نشسته » .

زاريدن :

زارى كردن « مىگريست و مىناليد و مىزاريد و تضرع مىكرد » .

زبان‌آور :

فصيح ، خوش‌بيان « ما را رونده‌يى مىبايد زبان آور » .

زبان برگشودن :

آغاز سخن كردن « پس زبان برگشود و آنچه رفته بود بازگفت » .

زبان راندن :

بدزبانى كردن

زبانى :

مالك دوزخ ، موكل دوزخ ، دوزخى . شفاهى « قاصدى بفرستيم و زبانى پيغامى چند بگوييم » .

زبانيه :

گروهى از مأموران دوزخ « گمان مىبرد كه آن مقام دوزخ است و آن طايفه زبانيهء دوزخ و آن طعامهاى دوزخ » .

زبر تنگ :

تنگ زبرين اسب « مركبانرا خاريدند و ماليدند و زبر تنگ وزير تنگ سخت كردند » .

زبروق :

دشنامى است « در پيش تخت ملك مسروق و نصر بن عدل آن مردك زبروق بايستاد » .

زبينى :

زبانى ، مالك دوزخ ، دوزخى « جلاد روسياه همچون زبينى دوزخ برجست » .

زجرت :

راندن ، دوركردن ، در اصل لغت ؛ درينجا آزار دادن و شكنجه دادن « كوه‌تن نمىخواست او را هلاك كند اما او را به زجرت مىداشت » .

زحمت :

رنج ، مرض ، درد ، تصديع « بناچار رو بشما كردم و به زحمت شما آمدم » .

زحمت دادن :

آزار رساندن ، آزار دادن « گفت مترس و اين مهره را بستان و به دو بنما كه او به تو زحمت ندهد » .

زخم :

ضرب ، ضربت ، طعن شمشير و نيزه و جز آن

زخم انداختن :

ضربت زدن ، زخم زدن « و آن قوم برو زخم مىانداختند و از بسيارى كه زخم برو زده بودند همه اعضاى او مجروح شده بود » .