تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 75

مساهمون:

ص٧٥
هلال گفت بشما مىبايد گفتن كه سر راه بندگان خدا گرفته‌ايد كه درويشانرا درين دره محروم كنيد . ميدانم كه از دست شما جان نخواهم بردن البته مرا هلاك خواهيد كردن و آنچه دارم بخواهيد استادن . شموط گفت اى شهريار اين مردك بد است و ابله است . اجازت بده كه يك سنگ بر سرش بزنم و كارش را آخر كنم كه مردك خسيس است . شاه سيف الدوله گفت هيچ مگوى كه مرد درويش است و در پيش او يك نان خيلى است . او را از خود ايمن كنيم . شايد كه زرش باشد و از ما بترسد . پس رو بهلال عيار غدار مكار كرد و گفت اى درويش از ما ايمن باش كه ما را با تو هيچ كارى نيست . من پادشاه ملاطيه‌ام و اين پهلوان سپاه منست و شموط نام دارد و آن ديگر نيك‌اختر وزيرست ، وزير منست . ما را روز بد بدين حال انداخته است كه درين موضع محتاج يك نان تو شده‌ايم و نمى دهى و در حق ما گمان دزدى مىبرى و سخنهاى درشت مىگويى . هلال گفت من مسافر عالمم و گرد جهان گشته‌ام و دروغ را مىشناسم . اما هرگز چنين دروغى نشنيده‌ام . شاه سيف الدوله پادشاه ملاطيه در چنين جاى بيك نان چرا محتاج باشد ؟ شما ميخواهيد كه بدروغ چنين چيزى از من بستانيد . اما باكى نيست . چون خود را بر چنان پادشاهى بستيد ، شاه سيف الدوله را بر من حقى عظيم هست كه يك نوبت در بازار ملاطيه گذشتم ، او را ديدم ، دعا كردم ، مرا صد دينار بداد . من آن حق را فراموش نكرده‌ام . شما را صدقهء سر او نعمتى بدهم ، اما به شرطى كه ديگر چنين دروغها نگوييد و چنان پادشاهى را بدنام نكنيد « 1 » كه او را احتياج بنان درويشان نيست . شاه سيف الدوله گفت اى درويش به يزدان پاك كه شاه سيف الدوله‌ام كه از دست طرم‌تاش گريخته‌ايم ، و عيارى رفته است تا از سپاه دشمن طعامى بياورد كه اين دختران سه روزست كه هيچ نخورده‌اند . از آن جهت از تو طعام ميخواهيم اگر دارى بده و تقصيرى مكن كه اين دختر اين گردهء خشك شده را نمىتواند خوردن .
هامش
( 1 ) - در اصل : نكنى .