رمل كشيدن :
رمل زدن ، رمل انداختن « ملك داراب گفت اى حكيم يك بار بطالع گلبوى رملى بكش . طيطوس حكيم رملى بركشيد » .
رنگآميز :
رنگآميزى شده « علمهاى رنگآميز در روى هوا در پرواز آمدند » .
رنگ ريخته :
رنگ باخته ، رنگ رفته ، رنگ زايل شده ، رنگ پريده « در آن دم دايه پيش بهزاد آمد رنگ ريخته و لبها خشك شده » .
روان :
چالاك ، سريع ، تند ، بهتندى و فوريت ، تندوتيز ، شتابان ، بچالاكى ، بچابكى ، بيدرنگ « هلال عيار آراسته از در بارگاه درآمد و روان پيشرفت - شيرينسوار روان تيغ بركشيد - از شادى روان در ايوان آمد - روان درگذشت » و موارد بسيار متعدد ديگر .
روان كردن :
فرستادن ، روانه كردن
روبارو :
روبروى ، روياروى « او پهلوان نيست كه با او مصاف كنيم يا روبارو حرب كنيم - اگر نتوانى ايستادن و روبارو حرب نتوانى كردن از سر ناچار در شهر درآيى ، بر تو هيچ نباشد » .
روباز پس كردن :
روپس كردن ، بقفا نگريستن ، بازپس نگريستن ، بدنبال خود نگاه كردن ، رو به عقب كردن .
روبروى :
رودررو ، روبارو « حكم كرد تا سپاه بيرون جمع شدند كه ملك روبر روى ايرانيان حرب خواهد كرد » .
رو داشتن :
رو آوردن ، رو نهادن « مظفر شاه با صد هزار مرد رو بما دارند - ايرانيى بر لشكر ما زد و لشكر مرا بهم برآورد و اكنون رو به پاىتخت من دارد . - قراغانرا خبر كردند كه پيادهيى قدم بر كوه نهاد و رو بما دارد » .
رودررو :
روبرو ، مقابل هم ، روبارو « قلعهيى ديدند كه در آن قلعه چهار ايوان رو در رو كشيده » .
روزگار :
وقت ، مدت
روزگار رفتن :
وقت تلف شدن « فايده نيست به غير از آنكه روزگار برود و هيچ كارى نتوان كردن » .
روزگار گذشته :
سالخورده « مرد پير و روزگار گذشته »
روزگارى بود :
مدتى گذشت ، ديرگاهى سپرى شد
روزى شدن :
نصيب شدن « بختيار گفت اين همه مال كه روزى شما شد » .
روزى گرديدن :
نصيب گشتن
روندگى :
تيزروى « هلال عيار مرد رونده بود و در قسم روندگى بىمثل بود »
رونده :
مرد چابك تيزرو كه راههاى دراز را در مدت اندك طى كند . درين كتاب معمولا روندگان عيارانند . تندرو ، پيادهء چابك : « ما را عيارى هست بغايت رونده - جوانى رونده از راه رسيده است . - برفتند و آن رونده را بياوردند . آن رونده مكتوبى بيرون آورد و بدست سرهنگى داد » .
روكردن :
رونهادن ، بجايى رفتن « آشوب عيار روى كنار چشمهسار كرد كه با مظفر شاه وعده كرده بود - نصر بن عدل گفت نيكو راى وزير از من برگشت و در حلب بر روى من بربست بناچار رو بشما كردم و به زحمت شما آمدم » .
روى :
وجه ، راه : ( بهيچروى . . . ) ، صلاح كار « تو پادشاهى ، بميدان هركس رفتن