تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 830

مساهمون:

ص٨٣٠

رمل كشيدن :

رمل زدن ، رمل انداختن « ملك داراب گفت اى حكيم يك بار بطالع گلبوى رملى بكش . طيطوس حكيم رملى بركشيد » .

رنگ‌آميز :

رنگ‌آميزى شده « علمهاى رنگ‌آميز در روى هوا در پرواز آمدند » .

رنگ ريخته :

رنگ باخته ، رنگ رفته ، رنگ زايل شده ، رنگ پريده « در آن دم دايه پيش بهزاد آمد رنگ ريخته و لبها خشك شده » .

روان :

چالاك ، سريع ، تند ، به‌تندى و فوريت ، تندوتيز ، شتابان ، بچالاكى ، بچابكى ، بيدرنگ « هلال عيار آراسته از در بارگاه درآمد و روان پيش‌رفت - شيرين‌سوار روان تيغ بركشيد - از شادى روان در ايوان آمد - روان درگذشت » و موارد بسيار متعدد ديگر .

روان كردن :

فرستادن ، روانه كردن

روبارو :

روبروى ، روياروى « او پهلوان نيست كه با او مصاف كنيم يا روبارو حرب كنيم - اگر نتوانى ايستادن و روبارو حرب نتوانى كردن از سر ناچار در شهر درآيى ، بر تو هيچ نباشد » .

روباز پس كردن :

روپس كردن ، بقفا نگريستن ، بازپس نگريستن ، بدنبال خود نگاه كردن ، رو به عقب كردن .

روبروى :

رودررو ، روبارو « حكم كرد تا سپاه بيرون جمع شدند كه ملك روبر روى ايرانيان حرب خواهد كرد » .

رو داشتن :

رو آوردن ، رو نهادن « مظفر شاه با صد هزار مرد رو بما دارند - ايرانيى بر لشكر ما زد و لشكر مرا بهم برآورد و اكنون رو به پاىتخت من دارد . - قراغانرا خبر كردند كه پياده‌يى قدم بر كوه نهاد و رو بما دارد » .

رودررو :

روبرو ، مقابل هم ، روبارو « قلعه‌يى ديدند كه در آن قلعه چهار ايوان رو در رو كشيده » .

روزگار :

وقت ، مدت

روزگار رفتن :

وقت تلف شدن « فايده نيست به غير از آن‌كه روزگار برود و هيچ كارى نتوان كردن » .

روزگار گذشته :

سالخورده « مرد پير و روزگار گذشته »

روزگارى بود :

مدتى گذشت ، ديرگاهى سپرى شد

روزى شدن :

نصيب شدن « بختيار گفت اين همه مال كه روزى شما شد » .

روزى گرديدن :

نصيب گشتن

روندگى :

تيزروى « هلال عيار مرد رونده بود و در قسم روندگى بىمثل بود »

رونده :

مرد چابك تيزرو كه راههاى دراز را در مدت اندك طى كند . درين كتاب معمولا روندگان عيارانند . تندرو ، پيادهء چابك : « ما را عيارى هست بغايت رونده - جوانى رونده از راه رسيده است . - برفتند و آن رونده را بياوردند . آن رونده مكتوبى بيرون آورد و بدست سرهنگى داد » .

روكردن :

رونهادن ، بجايى رفتن « آشوب عيار روى كنار چشمه‌سار كرد كه با مظفر شاه وعده كرده بود - نصر بن عدل گفت نيكو راى وزير از من برگشت و در حلب بر روى من بربست بناچار رو بشما كردم و به زحمت شما آمدم » .

روى :

وجه ، راه : ( بهيچروى . . . ) ، صلاح كار « تو پادشاهى ، بميدان هركس رفتن