مصلحت درآنست كه راه بگردانيم » .
راه نمونى :
راهنمايى ، رهنمونى
راى زدن :
شور كردن ، مشورت
رجوليت :
مردانگى ، مردى « كسى را كه اين همه رجوليت و هنر باشد او غلام نباشد » .
رخت :
اسباب ، اثاثه
رد كردن :
دفع كردن « تور سپر در سر كشيد تا آن حمله از خود رد كند - بر جمشيد شاه تير انداخت ، جمشيد شاه از خود رد كرد »
رساندن :
دادن « گفت : مكتوب پهلوان بهزاد دارم گفت برسان . مكتوب را داد ، مطالعه كردند » .
رعايت :
پرستارى و مراقبت ، نگاهداشت « زخم جهانافروز را بربست و برعايت او مشغول شد - اين جوانرا بقلعه بريد و او را رعايت كنيد » .
رعد :
درينجا با تير و سنگ و آتش كه از بالاى بارو مىانداختند آمده است و گويا بمعنى گوىهاى بزرگى از آتش يا گوى نفتاندود آتش زده بود كه از بالاى برج بميان لشكر مىانداختند . در دورههاى اخير براى توپ و توپچى كلمه رعدانداز به كار رفته است « شاه سرور حكم كرد تا بيكبار امرا از بالاى بارو تير و سنگ و آتش و رعد بريشان انداختند » .
رعنا :
زيبا دختر و زن جوان « آن رعناى بريده گيس را بياوريد . - اين رعنا را در آن آتش اندازيد . - طيفور گفت : اگر عين الحيات با ما مىبود بروم مىرفتيم شاه سرور گفت كاشكى كسى مىبود كه ميرفت و آن رعنا را مىآورد . - بنگريد اين رعنا را كه با من چون سخن ميگويد ! »
رفتن :
انجام شدن كارى ، گذشتن ، و سپرى شدن كارى « سلام ملك داراب به دو رسانيد و آنچه رفته جمله تقرير كرد - ما نيز از سر جرم شما درگذشتيم ، آن خود رفت اكنون از سر گيريم » .
رفتن :
رفتار « قمر جبهتى اژدها گردنى - زحل هيبتى بدسها رفتنى »
رفته :
گذشته « هلال گفت از رفته نبايد گفتن كه اول شما را نشناختم » .
رقّ :
پوست تنك از آهو و جز آنكه بر آن مىنوشتند « آن مكتوب بدست ما افتاده بر رق آهو نبشتهاند » . رق مصرى : نوعى پارچه ؛ صابون رقى : نوعى صابون كه از پيه بسيار تنك مىساختند .
رقم كردن :
نوشتن : « اين كلمات را بر جايى رقم كنيد كه مكتوب شما را برسانم » .
ركيبدار :
ركابدار ، شاطربچه « بهزاد در غضب رفت و مشت را گرد كرد و چنان بر گردن آن ركيبدار زد چنانك گردنش خرد شد . ركيبدار در گشت و هلاك شد » .
رهانيدن :
گريزاندن
رم خوردن :
رم كردن ، رميدن ( براى انسان و حيوان يكسان آورده مىشود ) « آن پيادگان دست و ضرب بهزاد را بديدند رم خوردند . - وليد خالد بترسيد ، لشكرش رم خوردند » .
رمش :
رمندگى ( اسم مصدر از رميدن ) « جمله رميدند و هريكى بر طرفى دويدند ، رمش در آن سپاه افتاد » .
رمل زدن :
رمل انداختن ، رمل كشيدن « ملك داراب رو به طيطوس حكيم كرد و گفت اى حكيم از براى ما رملى بزن » .