تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 829

مساهمون:

ص٨٢٩
مصلحت درآنست كه راه بگردانيم » .

راه نمونى :

راهنمايى ، رهنمونى

راى زدن :

شور كردن ، مشورت

رجوليت :

مردانگى ، مردى « كسى را كه اين همه رجوليت و هنر باشد او غلام نباشد » .

رخت :

اسباب ، اثاثه

رد كردن :

دفع كردن « تور سپر در سر كشيد تا آن حمله از خود رد كند - بر جمشيد شاه تير انداخت ، جمشيد شاه از خود رد كرد »

رساندن :

دادن « گفت : مكتوب پهلوان بهزاد دارم گفت برسان . مكتوب را داد ، مطالعه كردند » .

رعايت :

پرستارى و مراقبت ، نگاهداشت « زخم جهان‌افروز را بربست و برعايت او مشغول شد - اين جوانرا بقلعه بريد و او را رعايت كنيد » .

رعد :

درينجا با تير و سنگ و آتش كه از بالاى بارو مىانداختند آمده است و گويا بمعنى گوىهاى بزرگى از آتش يا گوى نفت‌اندود آتش زده بود كه از بالاى برج بميان لشكر مىانداختند . در دوره‌هاى اخير براى توپ و توپچى كلمه رعدانداز به كار رفته است « شاه سرور حكم كرد تا بيكبار امرا از بالاى بارو تير و سنگ و آتش و رعد بريشان انداختند » .

رعنا :

زيبا دختر و زن جوان « آن رعناى بريده گيس را بياوريد . - اين رعنا را در آن آتش اندازيد . - طيفور گفت : اگر عين الحيات با ما مىبود بروم مىرفتيم شاه سرور گفت كاشكى كسى مىبود كه ميرفت و آن رعنا را مىآورد . - بنگريد اين رعنا را كه با من چون سخن ميگويد ! »

رفتن :

انجام شدن كارى ، گذشتن ، و سپرى شدن كارى « سلام ملك داراب به دو رسانيد و آنچه رفته جمله تقرير كرد - ما نيز از سر جرم شما درگذشتيم ، آن خود رفت اكنون از سر گيريم » .

رفتن :

رفتار « قمر جبهتى اژدها گردنى - زحل هيبتى بدسها رفتنى »

رفته :

گذشته « هلال گفت از رفته نبايد گفتن كه اول شما را نشناختم » .

رقّ :

پوست تنك از آهو و جز آن‌كه بر آن مىنوشتند « آن مكتوب بدست ما افتاده بر رق آهو نبشته‌اند » . رق مصرى : نوعى پارچه ؛ صابون رقى : نوعى صابون كه از پيه بسيار تنك مىساختند .

رقم كردن :

نوشتن : « اين كلمات را بر جايى رقم كنيد كه مكتوب شما را برسانم » .

ركيب‌دار :

ركاب‌دار ، شاطربچه « بهزاد در غضب رفت و مشت را گرد كرد و چنان بر گردن آن ركيب‌دار زد چنانك گردنش خرد شد . ركيب‌دار در گشت و هلاك شد » .

رهانيدن :

گريزاندن

رم خوردن :

رم كردن ، رميدن ( براى انسان و حيوان يكسان آورده مىشود ) « آن پيادگان دست و ضرب بهزاد را بديدند رم خوردند . - وليد خالد بترسيد ، لشكرش رم خوردند » .

رمش :

رمندگى ( اسم مصدر از رميدن ) « جمله رميدند و هريكى بر طرفى دويدند ، رمش در آن سپاه افتاد » .

رمل زدن :

رمل انداختن ، رمل كشيدن « ملك داراب رو به طيطوس حكيم كرد و گفت اى حكيم از براى ما رملى بزن » .