دهان :
دهنه « غارى ديدند بغايت بزرگ و دهان تنگ » .
دهره :
داس ( لهجهء مازندرانى : دره ؛ شهميرزادى : داره ) « آن هزار سوار با تيغ و دهره بر فيروز شاه فروريختند »
دهيد :
كلمهييست كه هنگام گرفتن و دربند كردن كسى ، يا كشتن و حمله كردن به كسى گفته ميشد « وليد خالد گفت : دهيد ! اين حرامزاده را سر از تن برداريد » .
ديدار :
چهره ، روى « حاليا شكر كن و اميد هست كه ديدار ببينى - عدنان گفت بدان يزدانى كه مىپرستى يك بار ديدارت را بنماى تا رويت ببينم » .
ديدن :
صلاح دانستن ، صلاح ديدن « شاه سرور روى بطيفور وزير كرد و گفت چون مىبينى كه كار سپاه ما بغايت مشكل شد » .
ديرسال :
ديرباز ، روزگار دراز
ديگر :
علاوه برين ، بازهم ، بارديگر مجددا ، بعلاوه ، بيش ازين ، بيشتر ، سپس ، باز « بهروز هرگز جاى چنان خوب نديده بود ، ديگر پيشرفت تا قرب نيمفرسنگ برفت - بهروز قصد كرد تا او را بكشد ، ديگر فكر كرد كه مبادا نتواند » و موارد متعدد ديگر
ديوان :
اداره ، دفتر ، دربار ، درگاه « خورشيد شاه گفت اى جوانان مال شاه را بديوان ملك داراب بسپاريد » .
راست آوردن :
روبراه كردن ، درست كردن ، نظام دادن كار « فيروز شاه گفت يزدان راست آورد ، هيچ باكى نيست » .
راست بودن :
روبراه كردن ، درست شدن ، معادل بودن « قياس طارق و بهروز عيار در زدن نقب راست بود » .
راست شدن :
بنظام آمدن ، مرتب شدن ، تعبيه شدن « ترا هيچ كارى راست نخواهد شدن كه تو بلعنت زمين و آسمانى » .
راست كردن :
ترتيب دادن ، مهيا كردن ، منظم و مرتب كردن ، ساز دادن ، تعبيه كردن « نيكوراى وزير را در شهر بگذاشت كه هر دروايستى كه ملك را باشد او راست كند - سلاح بآيين مبارزان بر خود راست كرده سراپاى ميدان بگرديد - چون كارسازى سپاه راست شد - قلب و جناح و كمينگاه از ميمنه و ميسره راست كردند . - از جانبين كار لشكر راست كردند » .
راست گرديدن :
منظم و مرتب شدن « ملك داراب حكم كرد كه تا هفت روز تمامى اسبابها راست گردد » .
راستى را :
براستى ، فى الواقع
راندن ( تيغ ) :
بركشيدن ، سل ، گذراندن « اگر شمشير برانم و سرش از تن جدا گردانم » .
مقرر داشتن ، تقدير كردن « تقدير چنين رانده بود » .
راه بردن :
راه يافتن ، راه جستن « فكرها مىكرد كه چگونه سازد و راه چگونه برد بدان غار » .
راهبرى :
راهنمايى ، رهنمونى
راهدار :
راهزن « شما چه كسانيد كه درين نيمشب سر راه گرفتهايد ؟ مگر راه دارانيد ؟ »
راه كردن :
طى طريق كردن ، راه پيمودن ، راه بريدن « راه شام در پيش گرفتند و شب و روز راه مىكردند » .
راه گرداندن :
تغيير جهت دادن ، تغيير سمت دادن « اكنون چون به مكه نزديك رسيديم