تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 828

مساهمون:

ص٨٢٨

دهان :

دهنه « غارى ديدند بغايت بزرگ و دهان تنگ » .

دهره :

داس ( لهجهء مازندرانى : دره ؛ شهميرزادى : داره ) « آن هزار سوار با تيغ و دهره بر فيروز شاه فروريختند »

دهيد :

كلمه‌ييست كه هنگام گرفتن و دربند كردن كسى ، يا كشتن و حمله كردن به كسى گفته ميشد « وليد خالد گفت : دهيد ! اين حرامزاده را سر از تن برداريد » .

ديدار :

چهره ، روى « حاليا شكر كن و اميد هست كه ديدار ببينى - عدنان گفت بدان يزدانى كه مىپرستى يك بار ديدارت را بنماى تا رويت ببينم » .

ديدن :

صلاح دانستن ، صلاح ديدن « شاه سرور روى بطيفور وزير كرد و گفت چون مىبينى كه كار سپاه ما بغايت مشكل شد » .

ديرسال :

ديرباز ، روزگار دراز

ديگر :

علاوه برين ، بازهم ، بارديگر مجددا ، بعلاوه ، بيش ازين ، بيشتر ، سپس ، باز « به‌روز هرگز جاى چنان خوب نديده بود ، ديگر پيش‌رفت تا قرب نيم‌فرسنگ برفت - به‌روز قصد كرد تا او را بكشد ، ديگر فكر كرد كه مبادا نتواند » و موارد متعدد ديگر

ديوان :

اداره ، دفتر ، دربار ، درگاه « خورشيد شاه گفت اى جوانان مال شاه را بديوان ملك داراب بسپاريد » .

راست آوردن :

روبراه كردن ، درست كردن ، نظام دادن كار « فيروز شاه گفت يزدان راست آورد ، هيچ باكى نيست » .

راست بودن :

روبراه كردن ، درست شدن ، معادل بودن « قياس طارق و بهروز عيار در زدن نقب راست بود » .

راست شدن :

بنظام آمدن ، مرتب شدن ، تعبيه شدن « ترا هيچ كارى راست نخواهد شدن كه تو بلعنت زمين و آسمانى » .

راست كردن :

ترتيب دادن ، مهيا كردن ، منظم و مرتب كردن ، ساز دادن ، تعبيه كردن « نيكوراى وزير را در شهر بگذاشت كه هر دروايستى كه ملك را باشد او راست كند - سلاح بآيين مبارزان بر خود راست كرده سراپاى ميدان بگرديد - چون كارسازى سپاه راست شد - قلب و جناح و كمين‌گاه از ميمنه و ميسره راست كردند . - از جانبين كار لشكر راست كردند » .

راست گرديدن :

منظم و مرتب شدن « ملك داراب حكم كرد كه تا هفت روز تمامى اسبابها راست گردد » .

راستى را :

براستى ، فى الواقع

راندن ( تيغ ) :

بركشيدن ، سل ، گذراندن « اگر شمشير برانم و سرش از تن جدا گردانم » . مقرر داشتن ، تقدير كردن « تقدير چنين رانده بود » .

راه بردن :

راه يافتن ، راه جستن « فكرها مىكرد كه چگونه سازد و راه چگونه برد بدان غار » .

راهبرى :

راهنمايى ، رهنمونى

راهدار :

راهزن « شما چه كسانيد كه درين نيم‌شب سر راه گرفته‌ايد ؟ مگر راه دارانيد ؟ »

راه كردن :

طى طريق كردن ، راه پيمودن ، راه بريدن « راه شام در پيش گرفتند و شب و روز راه مىكردند » .

راه گرداندن :

تغيير جهت دادن ، تغيير سمت دادن « اكنون چون به مكه نزديك رسيديم