لب و دهان : « بهروز آن جام پيش طارق داشت . طارق بستد و بر دم نهاد و بناچار دركشيد » .
دم زدن :
نفس كشيدن .
دم فرورفتن :
خاموش شدن ، قطع گشتن نفس « قيصر روم را دم فرورفت » .
دميدن :
طلوع كردن ، برآمدن « او را بربستند تا صبح بدميد » .
رستن : « جوانى چون قرص آفتاب ، هنوز موى رويش ندميده » .
دو اسبه :
تند ، سريع ، چهار نعل ، بشتاب ، بتاخت « حكم شد كه پهلوان طهماس و طهمور با دوانزده هزار مرد دو اسبه بروند » .
دوال كشتى :
دگل كشتى « ناخداى كشتى با معلم كشتى هردو بر دوال كشتى رفتند و از هر طرفى نگاه كردند » .
دوانزده :
دوازده « حكم شد كه پهلوان طمهاس و طهمور با دوانزده هزار مرد دو اسبه بروند . - شاه وليد خالد گفت تا دوانزده غلام با نيكانديش روانه كردند » .
دوانزدهم :
دوازدهم
دوانيدن :
بتعجيل فرستادن ، راندن
دوتو :
دوتا ، خميده « پيرزنى بغايت بدشكل با روى زرد و پشت دو تو » .
دوتو كردن :
خم كردن ، دوتا كردن « بر در آن خيمه آمد و پشت را دوتو كرد » .
دوچار خوردن :
تصادف كردن ، مصادف شدن بازخوردن ، دچار شدن « درين دريا جزاير بسيارست ، يكى جزيره از آن آدمى خوارانند ، مبادا كه بديشان دوچار خوريم . - روى بر در دروازه كردند كه باشد خود را از اندرون شهر بيرون اندازند اما نمى توانستند كه مبادا كسى ايشان را دوچار خورد » .
دود كردار :
دودسان ، تيرهوتار « ناگاه گردى دود كردار برآمد » .
دورويه :
از دو رو ، از دو جانب « سنگ خاره در پيش است ، دو رويه بايد نقم زدن » .
دوستار :
دوستدار « به پيش شاه سيف الدوله خواهيم رفت كه دوستار ماست - تا از جملهء دوستاران باشى » .
دولت :
بخت ، نيكبختى ، اقبال « دولت تو و اهل حلب بود كه با سپاه ملك داراب حرب نكردند - اين دولت ماست كه اين دولت بپاى خود آمده است . ( دولت رفته :
بخت برگشته « جواب اين قوم دولت رفته آنست . . . » ) - ( دولت نگون : بخت برگشته « از آن كافران دولتنگون بيست كس را بكشت » )
دولتمند :
بختيار « امروز ملك داراب پادشاه دولتمندست و به استقلال او پادشاه نيست » .
دوله :
دلو ، دولچه ، گودال ، چاه « بينى دراز و بزرگ همچون دولهء تون حمام . - كه گودى بكنم و در آن دوله روم و پنهان شوم » .
دوندگى :
تيزرفتارى « دروازهبانان از دوندگى هلال عجب ماندند » .
ده :
كلمهيى كه هنگام خشم و فرمان حمله و امر بوارد كردن ضربه و طعن و امثال اينها مىگفتند ؛ دهيد ! يعنى شروع كنيد ، حمله كنيد ! « كوهتن گفت : ده ! در حضور من هردو را ، شادبخت و آزادبخت را ، گردن بزنيد تا دردانه به چشم خود ببيند »