دشمنشناس :
كسى كه از لشكر دشمن اطلاعاتى داشت « اول كسى كه عزم ميدان كرد جوانى بود از سپاه مصريان .
ملك داراب گفت اين كيست ؟ دشمن شناسان گفتند اين سوار حارث يمنى است » .
دشوار :
خشن ، سخت « جلدك را جوابهاى دشوار دادند و او را گسيل كردند »
دعوى زدن :
دعوى كردن « اى يمنى تو كيستى كه در حضور مبارزان عالم دعوى از شجاعت زنى ؟ »
دعوى كارى :
پرمدعايى « جهانافروز گفت كجا رفت آن همه شطارت و دعوى كارى تو ؟ »
دعوى كردن :
ادعا كردن « مالون ديو نعره بر كران ديو زد و گفت اى ملعون ياد دارى كه در صحبت ملك شطلاط با من دعوى كردى و آن روز بحيل مرا بر زمين زدى و ناموس مرا بردى » .
دغا دل :
بددل ، دارندهء دل بد
دفع كردن :
سربنيست كردن ، پاك كردن
دكانچه :
صفه « بر در قصر درختى بلند و در زير درخت دكانچهيى ساخته » .
دل :
ميان « از دل گرد » .
دل امن :
دلآسوده و « بدل امن » يعنى با فراغ خاطر « بدل امن تمام ، خاك مىكندند » .
دل برداشتن :
نوميدشدن ، دلبركندن « ايشان دل از خود برداشتند - جمشيد شاه تمام دل از خود برداشت » .
دل نهادن :
تصميم گرفتن ، مصمم شدن « باد رفتار دل بر آن نهاد كه چون شب درآيد در شهر رود » .
دل دادن :
راضى بودن دل « هرچند ما را دل نمىدهد كه ترا تنها در اين كار بفرستيم »
دلدارى :
دلسوزى ، تسلى « اما پدرش گمان برد كه او از سر دلدارى و شفقت مىگويد .
دلدارى كردن :
تسلى دادن ، دلدارى دادن « نصر بن عدل او را در پيش خود بنشاند و دلدارى كرد - خورشيد شاه را در كنار گرفت و از فراق برادرش پرسش كرد و بنواختش و دلدارى كرد » .
دل با كسى داشتن :
با او يكدل بودن « اگر دانم كه دل با ما دارد خود را به دو نمايم و اگر دانم كه دلش با ما نيست تدبيرى ديگر كنم » .
دل راست داشتن :
يكدل و يكجهت بودن « يك دوست نمىبينم كه با ما دل راست دارد » .
دل شكستن :
مأيوس كردن ، نوميد كردن
دلش نمىدهد :
در تعبير امروزين دلش نمى آيد « شوهرم مرد كريم طبع است ، دلش نمىدهد كه بگويد نمىدهم » .
دليروار :
بىپروا
دليرى دادن :
تحريض كردن ، جرأت دادن « مبارزان شام را در جنگ كردن ايرانيان دليرى مىداد » .
دليرى كردن :
جسارت كردن « سواران دليرى ميكردند و در پيش خندق مىآمدند » .
دليل :
راهنما ، بلد « عرعر گفت اى آزاده مرد چه باشد كه ما را دليلى كنى و ما را بدان مرغزار رسانى » .
دليلى :
راهنمايى
دم :
وسيلهء دميدن براى برافروختن آتش ، در تعبير مازندرانى ( دمى ) « و دهانى چون دم آتشكنان » .