تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 826

مساهمون:

ص٨٢٦

دشمن‌شناس :

كسى كه از لشكر دشمن اطلاعاتى داشت « اول كسى كه عزم ميدان كرد جوانى بود از سپاه مصريان . ملك داراب گفت اين كيست ؟ دشمن شناسان گفتند اين سوار حارث يمنى است » .

دشوار :

خشن ، سخت « جلدك را جوابهاى دشوار دادند و او را گسيل كردند »

دعوى زدن :

دعوى كردن « اى يمنى تو كيستى كه در حضور مبارزان عالم دعوى از شجاعت زنى ؟ »

دعوى كارى :

پرمدعايى « جهان‌افروز گفت كجا رفت آن همه شطارت و دعوى كارى تو ؟ »

دعوى كردن :

ادعا كردن « مالون ديو نعره بر كران ديو زد و گفت اى ملعون ياد دارى كه در صحبت ملك شطلاط با من دعوى كردى و آن روز بحيل مرا بر زمين زدى و ناموس مرا بردى » .

دغا دل :

بددل ، دارندهء دل بد

دفع كردن :

سربنيست كردن ، پاك كردن

دكانچه :

صفه « بر در قصر درختى بلند و در زير درخت دكانچه‌يى ساخته » .

دل :

ميان « از دل گرد » .

دل امن :

دل‌آسوده و « بدل امن » يعنى با فراغ خاطر « بدل امن تمام ، خاك مىكندند » .

دل برداشتن :

نوميدشدن ، دل‌بركندن « ايشان دل از خود برداشتند - جمشيد شاه تمام دل از خود برداشت » .

دل نهادن :

تصميم گرفتن ، مصمم شدن « باد رفتار دل بر آن نهاد كه چون شب درآيد در شهر رود » .

دل دادن :

راضى بودن دل « هرچند ما را دل نمىدهد كه ترا تنها در اين كار بفرستيم »

دلدارى :

دلسوزى ، تسلى « اما پدرش گمان برد كه او از سر دلدارى و شفقت مىگويد .

دلدارى كردن :

تسلى دادن ، دلدارى دادن « نصر بن عدل او را در پيش خود بنشاند و دلدارى كرد - خورشيد شاه را در كنار گرفت و از فراق برادرش پرسش كرد و بنواختش و دلدارى كرد » .

دل با كسى داشتن :

با او يكدل بودن « اگر دانم كه دل با ما دارد خود را به دو نمايم و اگر دانم كه دلش با ما نيست تدبيرى ديگر كنم » .

دل راست داشتن :

يكدل و يكجهت بودن « يك دوست نمىبينم كه با ما دل راست دارد » .

دل شكستن :

مأيوس كردن ، نوميد كردن

دلش نمىدهد :

در تعبير امروزين دلش نمى آيد « شوهرم مرد كريم طبع است ، دلش نمىدهد كه بگويد نمىدهم » .

دليروار :

بىپروا

دليرى دادن :

تحريض كردن ، جرأت دادن « مبارزان شام را در جنگ كردن ايرانيان دليرى مىداد » .

دليرى كردن :

جسارت كردن « سواران دليرى ميكردند و در پيش خندق مىآمدند » .

دليل :

راهنما ، بلد « عرعر گفت اى آزاده مرد چه باشد كه ما را دليلى كنى و ما را بدان مرغزار رسانى » .

دليلى :

راهنمايى

دم :

وسيلهء دميدن براى برافروختن آتش ، در تعبير مازندرانى ( دمى ) « و دهانى چون دم آتش‌كنان » .
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 826 | مولانا محمد بن احمد بيغمى