آب رفتن ، آفتابه برداشتن ، به بيت الخلا رفتن « بهروز ساعتى صبر كرد ، از آن غلامان يكى پيشآمد كه دستى به آب برد » .
دست باز گرفتن :
دست باز كشيدن ، دست باز داشتن
دست بازى :
دستبرد « عياران در حال پيش ملك داراب آمدند و از حال ايرانيان و دست بازى ايشان و ده سرهنگ قيصر كشتن جمله را بگفتند » .
دست به خود داشتن :
دست نگهداشتن « شاه سليم يك نعره بر جلاد زد كه اى جلاد دست بخوددار كه عجب سخنى شنيدم » .
دست برآوردن :
دست بالا كردن و دست بسلاح بردن « مردم شهر دست برآوردند ، فيروز شاه و فرخزاد دست بتيغ كردند و رو در آن قوم نهادند » .
دستبرد :
هنر « دست برد خود را بدين قوم بنماى » .
دست برداشتن :
دست برآوردن ، دست بلند كردن « در ايوان شاه سرور رسيد ، دست برداشت و گفت قاصدم از ملك ايران » .
دست دادن :
پيشآمدن ، واقع شدن ، حادث شدن ، روى دادن ، رخ دادن « عظيم مشكل كارى دست داد - گفت بدحالتى دست داد - جنگ مغلوبه دست داد » .
تسليم شدن : « گلبوى گفت اگرم بهزار پاره كنى كه هرگز به تو دست ندهم » .
دست داشتن :
وقوف داشتن « جهانسوز را خدمتكارى بود ، مرد عيار و طرار بود و در قسم شبروى دستى داشت » .
دست كشيدن ، خوددارى كردن ، صرفنظر كردن : « گلبوى چندان جفا مىكشيد و دست از دامن وفا نمىداشت - بهزاد گفت هنوز دست نمىدارى و قصد هلاك من ميكنى ؟ - خرناس چون چنان ديد دست را از سلاح بداشت - دست از طارق بداشتند » .
دست ضرب :
ضرب دست ، ضرب شست ، دستبرد « چون كوهتن رعدآواز از دست ضرب بهزاد خلاص شد بشتاب تمام گريزان رو به شهر فواق نهاد » و نيز در موارد ديگر به همين معنى آمده است .
دست قوى كردن :
پروبال دادن ، تسلط بخشيدن « شاه سيف الدوله زن و بچه و مال و گنج ايشانرا به شموط داد و دست او را قوى كرد و پهلوانى پاىتخت خود را برابر آن دو برادر غدار بشموط ارزانى داشت » .
دست گشادن :
دست زدن ، آغاز كارى كردن ، بكارى مشغول شدن « بيكبار دست بيداد بر بندگان خدا مگشاييد » .
دستگير :
مددكار ، يارىدهنده « فرخزاد گفت عنايت يزدان دستگير ما شد » .
دستوپاگير : « مطبخى گفت اين كار دستگيرست و بتنهايى برنمىآيد »
دستگيرى :
يارى « يزدان مرا دستگيرى كرد » .
دستوپا زدن :
دستوپا كردن ، چارهسازى كردن « اگر شاه شجاع اينجا بودى دست و پايى ميزد و كارى مىكرد » .
دستور :
وزير
دستورى :
اجازه
دست و ضرب :
ضربدست « شاه اسد متحير بماند و گفت اين ايرانى عجب دست و ضربى دارد ! »