تأمل كرد كه شاهزاده در ميدان آمد و در مقابلهء سيامك دررسيد » .
در نشستن ( تيغ ) :
فرو رفتن تيغ در گوشت « تيغ در ران پيل زور دو انگشت در نشست » .
در نظر آوردن :
از نظر گذرانيدن « در آن قلعه مال فراوان بود جمله را در نظر فيروز شاه آوردند »
درنگ :
صدايى كه از خوردن تيغ و هر چيز ديگر برآيد .
درنهادن :
به راه انداختن و آغاز كردن « فغان برآوردند و زارى درنهادند » .
دروايست :
دربايست ، لازم ، ضرور « نيكو راى وزير را در شهر حلب بگذاشت كه هر دروايستى كه ملك را باشد او راست كند . »
در وجود آمدن :
پديد آمدن ، بوجود آمدن ، سر زدن « با اين همه بدى كه از تو در وجود آمده است - سيامك جوان كاركردهء كارآزموده بود و از جملهء مبارزان سرآمد بود و بسيار كارها ازو در وجود آمده بود . »
دروغ نهادن :
تهمت زدن « گفت بنگريد كه چنين دروغ بر خاندان من مىنهند و مرا بدنام ميكنند » .
درهم آويختن :
با يكديگر بجدال برخاستن « آن دو سپاه درهم آويختند » .
در هوا كردن :
برپا كردن برافروختن « دارها در هوا كردند » .
دريافتن :
كسى را دريافتن يعنى بفرياد او رسيدن ، بداد او رسيدن ، او را مدد كردن و از بلا رهانيدن « اى ياران دريابيد كه اين ايرانى بىوجود برادرم را گرفته است . - هلال چون چنان ديد نعره زد كه اى جوانان يمن دريابيد كه لشكر ايران در طلايه غلبهاند - بهروز گفت اما من با اين ياران خود شرطى كردهام كه چون دولتى بيابم اول ايشانرا دريابم » .
غالب شدن بر كسى و اسير سر پنجهء خود كردن او را « سولاب ملول شد و گفت روزگار ما را دريافته است » .
دريغ خوردن :
تأسف خوردن « چون فيروز شاه به اسكندريه رسيد اسكندريه را خراب ديد ، بسيار دريغ خورد » .
درين نزديك :
به زودى « اين لشكر را بقايى چندان نباشد ، هم درين نزديك دمار ازين قوم برآريم » .
دست :
قدرت ، قوت ، توانايى ، زور ، برترى ، غلبه « چون دست ما باشد يعنى دورهء قوت و قدرت ما باشد »
نوبت ، بار ، دور « با هم دستى كشتى بگيريم »
دستآويز :
وسيله « اين دو كس را كه تو گرفتهاى هر دو غلام شاه سرورند و مدتيست كه ياغى شدهاند ، عظيم دستآويزى از براى شاه سرور خواهند بودن » .
دستار :
معجر ، دستمال خاصه دستمالى كه بسر بندند ، روسرى « بعد از آن موى او را در زير دستار كردند » .
دستارچه :
دستمال « ملك داراب بگريست ، دستارچه بر چشم نهاد و زارى كرد » .
دستان :
حيله ، مكر ، چاره « فيروز شاه با جملهء امرا بيامدند و بچاره و دستان بسيار آن سنگ آسيا را برآوردند » .
دست به آب بردن :
دست به آب رسانيدن ، كنار