تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 824

مساهمون:

ص٨٢٤
تأمل كرد كه شاه‌زاده در ميدان آمد و در مقابلهء سيامك دررسيد » .

در نشستن ( تيغ ) :

فرو رفتن تيغ در گوشت « تيغ در ران پيل زور دو انگشت در نشست » .

در نظر آوردن :

از نظر گذرانيدن « در آن قلعه مال فراوان بود جمله را در نظر فيروز شاه آوردند »

درنگ :

صدايى كه از خوردن تيغ و هر چيز ديگر برآيد .

درنهادن :

به راه انداختن و آغاز كردن « فغان برآوردند و زارى درنهادند » .

دروايست :

دربايست ، لازم ، ضرور « نيكو راى وزير را در شهر حلب بگذاشت كه هر دروايستى كه ملك را باشد او راست كند . »

در وجود آمدن :

پديد آمدن ، بوجود آمدن ، سر زدن « با اين همه بدى كه از تو در وجود آمده است - سيامك جوان كاركردهء كارآزموده بود و از جملهء مبارزان سرآمد بود و بسيار كارها ازو در وجود آمده بود . »

دروغ نهادن :

تهمت زدن « گفت بنگريد كه چنين دروغ بر خاندان من مىنهند و مرا بدنام ميكنند » .

درهم آويختن :

با يكديگر بجدال برخاستن « آن دو سپاه درهم آويختند » .

در هوا كردن :

برپا كردن برافروختن « دارها در هوا كردند » .

دريافتن :

كسى را دريافتن يعنى بفرياد او رسيدن ، بداد او رسيدن ، او را مدد كردن و از بلا رهانيدن « اى ياران دريابيد كه اين ايرانى بىوجود برادرم را گرفته است . - هلال چون چنان ديد نعره زد كه اى جوانان يمن دريابيد كه لشكر ايران در طلايه غلبه‌اند - به‌روز گفت اما من با اين ياران خود شرطى كرده‌ام كه چون دولتى بيابم اول ايشانرا دريابم » . غالب شدن بر كسى و اسير سر پنجهء خود كردن او را « سولاب ملول شد و گفت روزگار ما را دريافته است » .

دريغ خوردن :

تأسف خوردن « چون فيروز شاه به اسكندريه رسيد اسكندريه را خراب ديد ، بسيار دريغ خورد » .

درين نزديك :

به زودى « اين لشكر را بقايى چندان نباشد ، هم درين نزديك دمار ازين قوم برآريم » .

دست :

قدرت ، قوت ، توانايى ، زور ، برترى ، غلبه « چون دست ما باشد يعنى دورهء قوت و قدرت ما باشد » نوبت ، بار ، دور « با هم دستى كشتى بگيريم »

دست‌آويز :

وسيله « اين دو كس را كه تو گرفته‌اى هر دو غلام شاه سرورند و مدتيست كه ياغى شده‌اند ، عظيم دست‌آويزى از براى شاه سرور خواهند بودن » .

دستار :

معجر ، دستمال خاصه دستمالى كه بسر بندند ، روسرى « بعد از آن موى او را در زير دستار كردند » .

دستارچه :

دستمال « ملك داراب بگريست ، دستارچه بر چشم نهاد و زارى كرد » .

دستان :

حيله ، مكر ، چاره « فيروز شاه با جملهء امرا بيامدند و بچاره و دستان بسيار آن سنگ آسيا را برآوردند » .

دست به آب بردن :

دست به آب رسانيدن ، كنار