سركشيدن شراب و شربت ، لاجرعه نوشيدن « پياله را پر كرد و دركشيد . - سه پياله پياپى دركشيد - طارق بستد ، بردم نهاد و بناچار دركشيد » .
گستردن « جمله امراى ايران حاضر آمدند و خان سالاران نعمت دركشيدند » .
در كلمات درآمدن :
زبان بازكردن ، آغاز سخن كردن ، سخن گفتن « بهروز در كلمات درآمد و با هم سخنها مىگفتند » .
در كمان پيوستن :
بزه گذاشتن تير
در كنار گرفتن :
در آغوش گرفتن
در كوفت :
كوفته « جملهء اعضايش شكسته و در كوفت و سياه شده » .
درگذار آمدن :
به راه افتادن ، عبور كردن « شب رنگ جامهء درويشانه پوشيده و كلاه فقيرانه بر سر نهاده بدين شكل درگذار درآمد . - از ناگاه نيكانديش وزير خلعت پوشيده درگذار درآمد » .
درگذار آوردن :
عبور دادن ، گذرانيدن « از زير قصر آنها پنج مبارز را درگذار آوردند » .
درگذار بودن :
در حال عبور بودن ، گذشتن « ايشان درين بودند كه شبرنگ عيار درگذار بود ، ايشانرا بديد و بشناخت » .
درگذاردن :
عفو كردن ، در گذشتن ، صرف نظر كردن از خطا « اكنون گناه را از من درگذار كه من بندهء فرمانم » .
در گذاشتن :
صرفنظر كردن ، عفو كردن ، بخشودن ، درگذاردن ، از گناه و عقوبت كسى صرفنظر كردن .
در گذراندن :
تجاوز از گناه ، در گذشتن از تقصير ، بخشودن ، صرفنظر نمودن « ترا گناهكار ندانم و هفت گناه بزرگ از تو در گذرانم » .
درگذشتن :
صرفنظر كردن ، عفو كردن ، بخشودن « با اين همه بدى كه از تو در وجود آمده است ميخواهى كه از سر جرم تو درگذرم - اكنون كه بىگناهى تو مرا معلوم شد از كشتن تو درگذشتم » .
رد شدن ، عبور كردن ، گذشتن « غلام دو پاره درافتاد ، عين الحيات و شريفه درگذشتند » .
سپرى شدن « تا عاقبت آن شب درگذشت » .
در گردش درآوردن :
داير كردن « آتش كن آمد تا آتش بركند ، القصه آتش بركردند و حمام را در گردش درآوردند » .
درگرفتن :
تأثير كردن « جمشيد شاه قبول نكرد و گفت با من اين سخن در نمىگيرد » .
شروع كردن « گريه و زارى درگرفت » .
روشن شدن آتش يا گرفتن و شعلهور شدن آتش : « يك شعلهء آتش از حلق زرده بيرون آمد و بر آن خاشاك افتاد و در گرفت » .
درگشتن :
واژگون شدن « شديد از پشت مركب در گشت و در خاك تيره افتاد . - ركيبدار در گشت و هلاك شد ، پهلوان بهزاد سوار شد » .
در گوش گاو خفتن :
غافل بودن « اى يمنيان در گوش گاو خفتهايد و نميدانيد كه به خون هر زنگى در ملك يمن سنگ بر سنگ نگذارم » .
درماندن :
متحير و عاجز شدن ، مضطر شدن « نه زهرهء آنكه منعش كند و نه طاقت آنكه در پيشش بنشيند ، درماند » .
در مقابله :
روياروى ، روباروى ، روبرو « چندان