تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 822

مساهمون:

ص٨٢٢
در رفت و من نيارستم رفتن » .

در ساعت :

در حال ، فى الفور ، در دم

در سپاردن :

سپردن ، طى كردن .

درست :

سالم ، بىعيب و بىنقص ، تمام ، تماما ، بتمامى ، سكهء سيم و زر كامل و تمام عيار

در سر :

در جانب سر « هلال عيار در سر اسب شاه سرور ايستاده بود »

درشت :

خشن « در حق ما گمان دزدى مىبرى و سخنهاى درشت مىگويى » .

در عقب نهادن :

تعقيب كردن « ملك داراب نگاه ميكرد ، سپاه خود را ديد در عقب يمنيان نهاده بودند » .

در غضب رفتن :

خشمناك شدن ، غضبناك شدن « قطاع چون بشنيد در غضب رفت » . آن زنگى در غضب رفت و گفت اگر تو نيايى من ترا بضرب مردى ببرم » .

در غور بودن :

انديشناك بودن « آنچه ايشان ميگفتند جمله را مىشنيد و عظيم در غور بود » .

درفشنده :

درخشنده « صبح درفشنده از كنار افق طلوع كرد » .

درفشيدن :

درخشيدن

درق :

مترادف با فرق و همراه آن درين كتاب بكرات استعمال شده است مانند « گرز بر فرق و درق يكديگر نهادند » و گويا در زبان عاميانه معمول بود . در عربى « درق » بمعنى قسمت سخت از هر چيزى است .

درق و فرق :

سر و كله « تيغها جان رباى بر كشيدند و بر درق و فرق هم مىزدند » .

دركار :

لازم ، دربايست ، به كار آينده « در حق او تربيت بسيار بايد كردن كه در سپاه ما چون او مبارزى دركار است » .

دركار آمدن :

اثر كردن ، اثر گذاشتن « چون دور بسر رسيد داروى بيهوشانه دركار آمد . »

دركار آوردن ( . . . درآوردن ) :

به كار انداختن « منجنيق و عروسك در كار درآوردند »

دركار بستن :

به كار گماشتن و به كار واداشتن ، بيگارى گرفتن « پس آن خلق را با لشكرى در كار بستند » .

دركار بودن :

رونق داشتن ، رائج بودن ، نيك بر كار بودن ، نيك رونق داشتن ، ( دولت در كارست : يعنى بخت بيدارست دولت يارست ) سرگرم كار بودن « آن عياران در كار بودند كه خيلى كار بود . - ايشان در كار ، راوى گويد » .

دركار داشتن :

به كار گماردن « شاه مسروق جاسوسان در كار داشته بود » .

دركار كردن :

به كار بردن « اين شبرنگ عيارست كه با ما باخت و ما را داروى بيهوشانه در كار كرد - با ما مكر كرديد و داروى بيهوشانه در كار كرديد » « يك چوبه تير خدنگ در كارش كنم »

دركار نهادن :

به كار انداختن ، به كار گماشتن ، به كار بردن « باز سوهان در كار نهاد ، ببريد و برگشود »

دركشيدن :

سركشيدن ، تجرع « شربتى است دركش » پيش آوردن ، بيرون آوردن « از جاى برجستند و مركبان دركشيدند و سوار شدند » .