در رفت و من نيارستم رفتن » .
در ساعت :
در حال ، فى الفور ، در دم
در سپاردن :
سپردن ، طى كردن .
درست :
سالم ، بىعيب و بىنقص ، تمام ، تماما ، بتمامى ، سكهء سيم و زر كامل و تمام عيار
در سر :
در جانب سر « هلال عيار در سر اسب شاه سرور ايستاده بود »
درشت :
خشن « در حق ما گمان دزدى مىبرى و سخنهاى درشت مىگويى » .
در عقب نهادن :
تعقيب كردن « ملك داراب نگاه ميكرد ، سپاه خود را ديد در عقب يمنيان نهاده بودند » .
در غضب رفتن :
خشمناك شدن ، غضبناك شدن « قطاع چون بشنيد در غضب رفت » .
آن زنگى در غضب رفت و گفت اگر تو نيايى من ترا بضرب مردى ببرم » .
در غور بودن :
انديشناك بودن « آنچه ايشان ميگفتند جمله را مىشنيد و عظيم در غور بود » .
درفشنده :
درخشنده « صبح درفشنده از كنار افق طلوع كرد » .
درفشيدن :
درخشيدن
درق :
مترادف با فرق و همراه آن درين كتاب بكرات استعمال شده است مانند « گرز بر فرق و درق يكديگر نهادند » و گويا در زبان عاميانه معمول بود . در عربى « درق » بمعنى قسمت سخت از هر چيزى است .
درق و فرق :
سر و كله « تيغها جان رباى بر كشيدند و بر درق و فرق هم مىزدند » .
دركار :
لازم ، دربايست ، به كار آينده « در حق او تربيت بسيار بايد كردن كه در سپاه ما چون او مبارزى دركار است » .
دركار آمدن :
اثر كردن ، اثر گذاشتن « چون دور بسر رسيد داروى بيهوشانه دركار آمد . »
دركار آوردن ( . . . درآوردن ) :
به كار انداختن « منجنيق و عروسك در كار درآوردند »
دركار بستن :
به كار گماشتن و به كار واداشتن ، بيگارى گرفتن « پس آن خلق را با لشكرى در كار بستند » .
دركار بودن :
رونق داشتن ، رائج بودن ، نيك بر كار بودن ، نيك رونق داشتن ، ( دولت در كارست : يعنى بخت بيدارست دولت يارست ) سرگرم كار بودن « آن عياران در كار بودند كه خيلى كار بود . - ايشان در كار ، راوى گويد » .
دركار داشتن :
به كار گماردن « شاه مسروق جاسوسان در كار داشته بود » .
دركار كردن :
به كار بردن « اين شبرنگ عيارست كه با ما باخت و ما را داروى بيهوشانه در كار كرد - با ما مكر كرديد و داروى بيهوشانه در كار كرديد » « يك چوبه تير خدنگ در كارش كنم »
دركار نهادن :
به كار انداختن ، به كار گماشتن ، به كار بردن « باز سوهان در كار نهاد ، ببريد و برگشود »
دركشيدن :
سركشيدن ، تجرع « شربتى است دركش »
پيش آوردن ، بيرون آوردن « از جاى برجستند و مركبان دركشيدند و سوار شدند » .