فرارسيدن :
« بادرفتار صبر كرد تا شب درآمد - بهزاد گفت اين چند روز درين جزيره بسر بريم تا باز ايام دريا درآيد » .
وارد شدن ، ورود « شبرنگ عيار با سياوش نقاش درآمدند - در خيمهء خود درآمدند و كار راستى خود كردند » .
درآموختن :
تعليم دادن ، ياد دادن « ايشان را تعليم دهد و ايشانرا علم درآموزد » .
درآوردن :
داخل كردن ، وارد كردن ، درون آوردن « شاه سرور را عجب آمد فرمود تا درآرند ، پرده برداشتند و شبرنگ عيار را ببارگاه درآوردند » .
درآويختن :
تعبيه كردن ، كار گذاشتن « درى محكم شدادى در آن برج درآويختند » .
سرنگون كردن ، به زير انداختن « بگيريد او را و ببريد و از باروى شهر درآوريد » .
در افتادن :
درگرفتن « در گمان بودند كه مگر شبيخون كردند ، جنگ درافتاد » .
از پاى درآمدن : « بزد بر فرقش چنانك مغزش بيرون آمد ، فارس درافتاد » .
حملهور شدن و هجوم كردن ، گلاويز شدن : « باقى درافتادند و حمله كردند . - در آن قوم درافتاد و چندى را هلاك كرد » .
درانداختن :
شروع كردن ، آغاز كردن ، بميان آوردن « روز هفتم جنگ درانداختند . - بهرچند روز يك بار جنگ درانداختندى » .
و نيز رجوع شود به اين مصراع از رودكى :
« باده انداز كاو سرود انداخت »
درباختن :
از دست دادن « مسروق بن عتبه دمشق را درباخت » .
در باقى شدن :
خاتمه يافتن ، متوقف شدن ، منتفى شدن ، تمام شدن « كه اين جنگ در باقى شود و جوانان ديگر بقتل نيايند » .
درباقى كردن :
تمام كردن ، بس كردن ، منصرف شدن ، بنهايت رسانيدن ، ترك كردن ، بپايان بردن « هيچ چارهيى نمانده است به غير آنكه اين جنگ را در باقى كنيد » .
« رسم ملوك فرس چنين بود كه چون آواز طبل آسايش بشنوند دست فرود آورند و در حال جنگ را در باقى كنند » . « او نيز قدم بازگرفت و ديگر نيامد آن محبت در باقى كرد » .
دربايست :
لازم ، ضرور « آن شب آنچه دربايست بود معدمى كردند » « آنچه مبارزان را در روز جنگ دربايست بود بر خود راست كرد » .
دربستن :
بستن ، مقيد كردن « در حال در باد رفتار چسبيدند و او را محكم دربستند » .
دربند :
راه ، معبر « چون شاهور از آن دربند درگذشت تا بدر سردابه رسيد » . « در دامن آن كوه ميرفت تا بجاى تنگ رسيد ، دربندى پديد آمد ، چون بهزاد از آن دربند بگذشت . . . »
دربند بودن :
مقيد بودن ، اسارت « مؤلف اخبار گويد كه در آن سه روز فيروز شاه و فرخ زاد دربند بودند » .
دربند آن بودن :
دربند آن كار بودن ، تصميم بر آن كار داشتن ، دنبال آن كار بودن ، انديشهء آن كار داشتن « دايم دربند آن بودم كه تو بمراد دل برسى » « جند تا زنده است دربند عوض با ما خواهد بود » .
درپى كردن :
تعقيب كردن « ملك داراب گفت اين ملعون را دريابيد كه مظفر