تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 820

مساهمون:

ص٨٢٠

فرارسيدن :

« بادرفتار صبر كرد تا شب درآمد - بهزاد گفت اين چند روز درين جزيره بسر بريم تا باز ايام دريا درآيد » . وارد شدن ، ورود « شبرنگ عيار با سياوش نقاش درآمدند - در خيمهء خود درآمدند و كار راستى خود كردند » .

درآموختن :

تعليم دادن ، ياد دادن « ايشان را تعليم دهد و ايشانرا علم درآموزد » .

درآوردن :

داخل كردن ، وارد كردن ، درون آوردن « شاه سرور را عجب آمد فرمود تا درآرند ، پرده برداشتند و شبرنگ عيار را ببارگاه درآوردند » .

درآويختن :

تعبيه كردن ، كار گذاشتن « درى محكم شدادى در آن برج درآويختند » . سرنگون كردن ، به زير انداختن « بگيريد او را و ببريد و از باروى شهر درآوريد » .

در افتادن :

درگرفتن « در گمان بودند كه مگر شبيخون كردند ، جنگ درافتاد » . از پاى درآمدن : « بزد بر فرقش چنانك مغزش بيرون آمد ، فارس درافتاد » . حمله‌ور شدن و هجوم كردن ، گلاويز شدن : « باقى درافتادند و حمله كردند . - در آن قوم درافتاد و چندى را هلاك كرد » .

درانداختن :

شروع كردن ، آغاز كردن ، بميان آوردن « روز هفتم جنگ درانداختند . - بهرچند روز يك بار جنگ درانداختندى » . و نيز رجوع شود به اين مصراع از رودكى : « باده انداز كاو سرود انداخت »

درباختن :

از دست دادن « مسروق بن عتبه دمشق را درباخت » .

در باقى شدن :

خاتمه يافتن ، متوقف شدن ، منتفى شدن ، تمام شدن « كه اين جنگ در باقى شود و جوانان ديگر بقتل نيايند » .

درباقى كردن :

تمام كردن ، بس كردن ، منصرف شدن ، بنهايت رسانيدن ، ترك كردن ، بپايان بردن « هيچ چاره‌يى نمانده است به غير آنكه اين جنگ را در باقى كنيد » . « رسم ملوك فرس چنين بود كه چون آواز طبل آسايش بشنوند دست فرود آورند و در حال جنگ را در باقى كنند » . « او نيز قدم بازگرفت و ديگر نيامد آن محبت در باقى كرد » .

دربايست :

لازم ، ضرور « آن شب آنچه دربايست بود معدمى كردند » « آنچه مبارزان را در روز جنگ دربايست بود بر خود راست كرد » .

دربستن :

بستن ، مقيد كردن « در حال در باد رفتار چسبيدند و او را محكم دربستند » .

دربند :

راه ، معبر « چون شاهور از آن دربند درگذشت تا بدر سردابه رسيد » . « در دامن آن كوه ميرفت تا بجاى تنگ رسيد ، دربندى پديد آمد ، چون بهزاد از آن دربند بگذشت . . . »

دربند بودن :

مقيد بودن ، اسارت « مؤلف اخبار گويد كه در آن سه روز فيروز شاه و فرخ زاد دربند بودند » .

دربند آن بودن :

دربند آن كار بودن ، تصميم بر آن كار داشتن ، دنبال آن كار بودن ، انديشهء آن كار داشتن « دايم دربند آن بودم كه تو بمراد دل برسى » « جند تا زنده است دربند عوض با ما خواهد بود » .

درپى كردن :

تعقيب كردن « ملك داراب گفت اين ملعون را دريابيد كه مظفر