خوشوقت :
بمعنى امروزى خود « مرا از صحبت خود خوشخاطر گردانى تا از ديدارت زمانى خوشوقت گردم » .
خوف كردن :
ترسيدن ، بيمناك شدن « اى بهزاد چونست كه امروز دير آمدى ؟ خوف كردم كه مبادا با تو همان شده باشد كه با مظفر شاه شد - اگر روم شما را گمان شود كه من نيز چون ديگران خوف مىكنم » .
خو كردن :
عادت كردن
خوگر :
معتاد
خون كردن :
قتل كردن « آشوب گفت ما مردم غريبيم بجايى بمهمانى بوديم بىوقت بيرون آمديم بدست شما گرفتار شديم يار من خونى كرده و بجست - هرچند كه اين خونها من كردم اما خونى شامى باشد » .
خونگرفته :
كسى كه خون كسى بر گردنش باشد و او را بپاى خود به محل مجازات برد « شيرك نادان خونگرفته بر پشت مركب مست خواب ميرفت و با خود تصور ميكرد كه هماكنون بمراد خواهم رسيدن » .
خون گرفتن :
خون كسى گريبان قاتل را گرفتن و او را بمكافات دچارساختن « جند ديو بانگ بر سپاه خود زد و گفت او را دريابيد كه خون كسان ما او را گرفته است و او را پارهپاره كنيد » .
خون ورآورده :
دشنامى است ، بمعنى قاتل ( ؟ ) « ياقوت گفت اى خون ورآوردهء بالا بگور ! آرزوى وصل من دارى ؟ »
خونى :
قاتل ، آنكه خون كسى بر گردنش باشد « چون خونيان و دزدان در زندان كردهاى - اين قوم خونى مااند - من خونى خود را عسطور و سرور و دختر عسطور مىدانم » .
خوى دادن :
عادت دادن ، معتاد كردن « دو اشتر بتگ رسيدند كه بغايت گرسنه بودند ، نيكانديش وزير ايشانرا خوى داده بود كه عليق ايشانرا دايم آنجا دادى . - من آن اشتران را چنين خوى دادهام كه سه روز چهار روز ايشانرا در شهر گرسنه ميدارم » .
خوى كردن :
عادت كردن « بنده مردىام كه در مسافرت خوى كردهام كه هر روز در منزلى و هر شب در مقامى باشم » .
خياره :
زبده ، برگزيده « ميراق بسيار با سيامك بكوشيد ، دانست كه سيامك مرد خياره است و بضرب دست مشكل با او خواهد برآمدن » .
خيره :
خيرهسر ، بىباك « طيفور گفت اگر فيروز شاه در طلسم رفته باشد بسيار عجيب نباشد كه عظيم خيره است » .
خيز كردن :
جهيدن ، خيزبرداشتن « شيرين سوار بغايت چابك بود خيزى كرد و از پشت مركب در ميان ميدان جست » .
خيل :
گروه ، قشون
خيلى :
بسيارى ، بسيار ، فراوان
داد :
دادخواهى ، تظلم « ايشان مىگفتند كه بپاىتخت قيصر بداد مىرويم - خدمتكاران سر راه بر قطاع و عايل گرفتند و آواز داد برآوردند عايل گفت چه كسانيد و داد از كه مىخواهيد و فرياد چرا مىزنيد » .
فرياد « شاه سرور تميم را ديد كه سراسيمه