تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 818

مساهمون:

ص٨١٨

خوش‌وقت :

بمعنى امروزى خود « مرا از صحبت خود خوش‌خاطر گردانى تا از ديدارت زمانى خوش‌وقت گردم » .

خوف كردن :

ترسيدن ، بيمناك شدن « اى بهزاد چونست كه امروز دير آمدى ؟ خوف كردم كه مبادا با تو همان شده باشد كه با مظفر شاه شد - اگر روم شما را گمان شود كه من نيز چون ديگران خوف مىكنم » .

خو كردن :

عادت كردن

خوگر :

معتاد

خون كردن :

قتل كردن « آشوب گفت ما مردم غريبيم بجايى بمهمانى بوديم بىوقت بيرون آمديم بدست شما گرفتار شديم يار من خونى كرده و بجست - هرچند كه اين خونها من كردم اما خونى شامى باشد » .

خون‌گرفته :

كسى كه خون كسى بر گردنش باشد و او را بپاى خود به محل مجازات برد « شيرك نادان خون‌گرفته بر پشت مركب مست خواب ميرفت و با خود تصور ميكرد كه هم‌اكنون بمراد خواهم رسيدن » .

خون گرفتن :

خون كسى گريبان قاتل را گرفتن و او را بمكافات دچارساختن « جند ديو بانگ بر سپاه خود زد و گفت او را دريابيد كه خون كسان ما او را گرفته است و او را پاره‌پاره كنيد » .

خون ورآورده :

دشنامى است ، بمعنى قاتل ( ؟ ) « ياقوت گفت اى خون ورآوردهء بالا بگور ! آرزوى وصل من دارى ؟ »

خونى :

قاتل ، آنكه خون كسى بر گردنش باشد « چون خونيان و دزدان در زندان كرده‌اى - اين قوم خونى مااند - من خونى خود را عسطور و سرور و دختر عسطور مىدانم » .

خوى دادن :

عادت دادن ، معتاد كردن « دو اشتر بتگ رسيدند كه بغايت گرسنه بودند ، نيك‌انديش وزير ايشانرا خوى داده بود كه عليق ايشانرا دايم آنجا دادى . - من آن اشتران را چنين خوى داده‌ام كه سه روز چهار روز ايشانرا در شهر گرسنه ميدارم » .

خوى كردن :

عادت كردن « بنده مردىام كه در مسافرت خوى كرده‌ام كه هر روز در منزلى و هر شب در مقامى باشم » .

خياره :

زبده ، برگزيده « ميراق بسيار با سيامك بكوشيد ، دانست كه سيامك مرد خياره است و بضرب دست مشكل با او خواهد برآمدن » .

خيره :

خيره‌سر ، بىباك « طيفور گفت اگر فيروز شاه در طلسم رفته باشد بسيار عجيب نباشد كه عظيم خيره است » .

خيز كردن :

جهيدن ، خيزبرداشتن « شيرين سوار بغايت چابك بود خيزى كرد و از پشت مركب در ميان ميدان جست » .

خيل :

گروه ، قشون

خيلى :

بسيارى ، بسيار ، فراوان

داد :

دادخواهى ، تظلم « ايشان مىگفتند كه بپاىتخت قيصر بداد مىرويم - خدمتكاران سر راه بر قطاع و عايل گرفتند و آواز داد برآوردند عايل گفت چه كسانيد و داد از كه مىخواهيد و فرياد چرا مىزنيد » . فرياد « شاه سرور تميم را ديد كه سراسيمه
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 818 | مولانا محمد بن احمد بيغمى