خورد ، گرز از سر بغلطيد » .
خم دادن :
خم كردن
« كدامين سرو را داد او بلندى كه بازش خم نداد از دردمندى » .
خنگ :
اسب سفيد
خنگ گردون :
كنايه از خورشيدست « سپاه قيطاسى شب از كره خنگ گردون برميد » .
خواب :
« مرا خوابست » يعنى خوابم مىآيد « گل اندام برخاست و گفت مرا خوابست » .
خوار داشتن :
حقير شمردن ، كوچك دانستن خرد گرفتن ، به چشم حقارت نگريستن « طيفور وزير گفت اى خداوند زينهار از كار ايرانيان غافل مباشيد و كار ايشانرا خوار مداريد » .
خوارزمى :
صفت يا نسبت براى كمان « كمان عاج قبضهء طيار گوشهء خوارزمى »
خواستارى :
خواستگارى « اگرت كرت اول كه بخواستارى آمده بودند راه مىبودى اين همه فتنه واقع نمىشدى - چند نوبت بخواستارى فرستاد ما اجابت نكرديم » .
خواستن :
خواستگارى كردن دختر ، خطبت « و جمله را معلومست كه من مىخواستم كه ياقوت را بخواهم » .
عشق و علاقه داشتن ، عشق ورزيدن
خواستن خون :
خونخواهى
خوانسالار :
آشپزباشى « جملهء امراى ايران حاضر آمدند و خوانسالاران نعمت در كشيدند » .
خوب ديدار :
نيكوروى « ناگاه دختر پرى زادى پيدا شد در غايت جمال و خوب ديدار و كبكرفتار » .
خور :
خوراك ، طعمه « و او را خور ماهيان ساختم » .
خورشيد جمشيد :
آفتاب ، خورشيد « تا آن شب تار بگذشت ، غزالهء گردون از خم كمند ظلمت شب بجهيد و خورشيد جمشيد از دم گلبوى نهنگ شب برميد - تا آن شب تاريك بروز روشن مبدل شد و خورشيد جمشيد طلوع كرد » .
خوش :
راحت ، آسوده ، بخوشى « اگر من از پى ايشان نروم ايشان خوش در كشتى بنشينند و بروند » .
تندرست و سالم
خوش باد :
كلمهيى كه هنگام نوشيدن شراب مىگفتند مانند « بسلامتى » كه امروز گويند « مجلس بزم فروچيدند و به شراب خوردن مشغول شدند . آواز خوشباد و نوشباد برآمد » .
خوش برآمدن :
نشاط و شادى و سرور كردن ، كيف كردن ، عيش كردن ، خوش بودن « امشب آن شبست كه با هم خوش برآييم و بيكجاى بخفتيم » .
خوشخاطر :
خوشوقت ، خوشدل ، دلخوش ، آسودهخاطر ، خاطرجمع ، خشنود ، راضى « بهزاد هيچ نمىدانست كه او كيست اما بدان معنى خوشخاطر بود . - دايه گفت اى پهلوان بهزاد تو خوش خاطر باش كه اين خانهء تست - ملك سرور از طرف امراى يمن خوشخاطر شد » .
خوش شدن :
( در مقابل ناخوش شدن ) سالم شدن
خوششكل :
زيبا ، صبيح المنظر ، خوشگل « بهروز جوانى بود بغايت خوششكل » .