تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 817

مساهمون:

ص٨١٧
خورد ، گرز از سر بغلطيد » .

خم دادن :

خم كردن « كدامين سرو را داد او بلندى كه بازش خم نداد از دردمندى » .

خنگ :

اسب سفيد

خنگ گردون :

كنايه از خورشيدست « سپاه قيطاسى شب از كره خنگ گردون برميد » .

خواب :

« مرا خوابست » يعنى خوابم مىآيد « گل اندام برخاست و گفت مرا خوابست » .

خوار داشتن :

حقير شمردن ، كوچك دانستن خرد گرفتن ، به چشم حقارت نگريستن « طيفور وزير گفت اى خداوند زينهار از كار ايرانيان غافل مباشيد و كار ايشانرا خوار مداريد » .

خوارزمى :

صفت يا نسبت براى كمان « كمان عاج قبضهء طيار گوشهء خوارزمى »

خواستارى :

خواستگارى « اگرت كرت اول كه بخواستارى آمده بودند راه مىبودى اين همه فتنه واقع نمىشدى - چند نوبت بخواستارى فرستاد ما اجابت نكرديم » .

خواستن :

خواستگارى كردن دختر ، خطبت « و جمله را معلومست كه من مىخواستم كه ياقوت را بخواهم » . عشق و علاقه داشتن ، عشق ورزيدن

خواستن خون :

خون‌خواهى

خوانسالار :

آشپزباشى « جملهء امراى ايران حاضر آمدند و خوان‌سالاران نعمت در كشيدند » .

خوب ديدار :

نيكوروى « ناگاه دختر پرى زادى پيدا شد در غايت جمال و خوب ديدار و كبك‌رفتار » .

خور :

خوراك ، طعمه « و او را خور ماهيان ساختم » .

خورشيد جمشيد :

آفتاب ، خورشيد « تا آن شب تار بگذشت ، غزالهء گردون از خم كمند ظلمت شب بجهيد و خورشيد جمشيد از دم گلبوى نهنگ شب برميد - تا آن شب تاريك بروز روشن مبدل شد و خورشيد جمشيد طلوع كرد » .

خوش :

راحت ، آسوده ، بخوشى « اگر من از پى ايشان نروم ايشان خوش در كشتى بنشينند و بروند » . تندرست و سالم

خوش باد :

كلمه‌يى كه هنگام نوشيدن شراب مىگفتند مانند « بسلامتى » كه امروز گويند « مجلس بزم فروچيدند و به شراب خوردن مشغول شدند . آواز خوش‌باد و نوش‌باد برآمد » .

خوش برآمدن :

نشاط و شادى و سرور كردن ، كيف كردن ، عيش كردن ، خوش بودن « امشب آن شبست كه با هم خوش برآييم و بيك‌جاى بخفتيم » .

خوش‌خاطر :

خوش‌وقت ، خوشدل ، دلخوش ، آسوده‌خاطر ، خاطرجمع ، خشنود ، راضى « بهزاد هيچ نمىدانست كه او كيست اما بدان معنى خوش‌خاطر بود . - دايه گفت اى پهلوان بهزاد تو خوش خاطر باش كه اين خانهء تست - ملك سرور از طرف امراى يمن خوش‌خاطر شد » .

خوش شدن :

( در مقابل ناخوش شدن ) سالم شدن

خوش‌شكل :

زيبا ، صبيح المنظر ، خوشگل « به‌روز جوانى بود بغايت خوش‌شكل » .