ريختن ، منهدم شدن . اين كلمه را نويسندهء كتاب براى سپاه و حال كسى و امثال اين موارد بسيار به كار برده است چنان كه در لهجهء متداول امروزى هم مىبينيم .
خرابى :
زيان و ضرر « اى شهريار هر خرابى كه به من آمد از نيكو راى وزير آمد » .
خرج كردن :
صرف كردن ، هزينه كردن « فيروز شاه آن مال كه از قبرس آورده بود جمله بر سكندريه خرج كرد » .
خرجى :
پولى كه براى خرج كردن لازم است ( خرجى راه : خرجى سفر ) « هزار دينار زر سرخ به جهت خرجى راه به دو دادند » .
آذوقه و توشهء سفر « از بهر خرجى راه قدرى قوت برداشتند » .
خرگور :
گورخر ، گور بزرگ
خروج كردن :
طغيان و سركشى كردن « باشد كه زودترى ايشان را از بند خلاص كنيد و در ميان سپاه خروج كنيد » .
خزينهخانه :
گنج ، خزانه ، صندوق نقدينه « ملك داراب با طيطوس حكيم و باروبنه و خزينهخانه و خاتونان . . . »
خسته :
مجروح ، از پا افتاده
خستن :
مجروح كردن « از آن قوم كشتن گرفتند ، ميزدند و مىكشتند و مىخستند » .
خسرو مشرق :
آفتاب « تا وقتى كه نسيم سحرى بر اشجار و احجار بوزيد كه اى خفتگان بيدار شويد كه سپاه خسرو مشرق برسيد » .
خشت :
ژوبين ، سلاحى كه به نيزهء كوچك ميمانست و با دست پرتاب ميشد « آن هزار سوار زنگى بيكبار با تيغ و عمود و خشت و دهره و انواع سلاحهاى مختلف بر فيروز شاه فرو ريختند » .
خطاب :
بازخواست ، مؤاخذه « بهروز گفت زود باش كه ملك عسطور و وليد خالد و سرور يمنى منتظر مااند اگر تعلل كنى خطاب آن بر شما خواهد بود » .
خطا شدن :
اصابت نكردن سلاح در حمله بر هدف « چون طومار زنگى چنان ديد كه حملهاش خطا شد دست خود را بگزيد » .
خفتيدن :
خوابيدن ( اين مصدر و همچنين افعال آن مانند خفتيد ، بخفتيد ، بخفت بكرات در اين كتاب آمده است ) « لشكريان آن شب نخفتيدند و مركبان را نعلبندى مىكردند » .
خطايى بند :
نوعى بستن و مقيد ساختن چنان كه شخص مقيد را قدرت حركت نماند « پهلوان بهزاد هردو دستش را ببست و خطايى بندش كرد و در پيش خود انداخت » .
خلاصى :
خلاص ، رهايى « گفت بارى چون خلاص يافتى ؟ گفتم كه ايشان از آن بند خلاصى نخواهند يافت » .
خلال فراشان :
جاروب « پس نيزه در نيزهء خود انداختند تا چندان بكوشيدند كه نيزه در دست ايشان خلال فراشان شد » .
خلف :
فرزند « ما را مىبايد كه آن خلف ترا با ما روانهسازى » .
خلقان :
مخلوقان ، موجودات ، مخلوقات « اى بندگان يزدان بدانيد كه اين خلقان را كه خداى تعالى آفريده است . . .
. - و همه را خالق است و نعمت بر خلقان ازوست » .
خم خوردن :
خميدن ، خم شدن ، تاخوردن « دستش را طاقت گرز او نبود دستش خم