تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 816

مساهمون:

ص٨١٦
ريختن ، منهدم شدن . اين كلمه را نويسندهء كتاب براى سپاه و حال كسى و امثال اين موارد بسيار به كار برده است چنان كه در لهجهء متداول امروزى هم مىبينيم .

خرابى :

زيان و ضرر « اى شهريار هر خرابى كه به من آمد از نيكو راى وزير آمد » .

خرج كردن :

صرف كردن ، هزينه كردن « فيروز شاه آن مال كه از قبرس آورده بود جمله بر سكندريه خرج كرد » .

خرجى :

پولى كه براى خرج كردن لازم است ( خرجى راه : خرجى سفر ) « هزار دينار زر سرخ به جهت خرجى راه به دو دادند » . آذوقه و توشهء سفر « از بهر خرجى راه قدرى قوت برداشتند » .

خرگور :

گورخر ، گور بزرگ

خروج كردن :

طغيان و سركشى كردن « باشد كه زودترى ايشان را از بند خلاص كنيد و در ميان سپاه خروج كنيد » .

خزينه‌خانه :

گنج ، خزانه ، صندوق نقدينه « ملك داراب با طيطوس حكيم و باروبنه و خزينه‌خانه و خاتونان . . . »

خسته :

مجروح ، از پا افتاده

خستن :

مجروح كردن « از آن قوم كشتن گرفتند ، ميزدند و مىكشتند و مىخستند » .

خسرو مشرق :

آفتاب « تا وقتى كه نسيم سحرى بر اشجار و احجار بوزيد كه اى خفتگان بيدار شويد كه سپاه خسرو مشرق برسيد » .

خشت :

ژوبين ، سلاحى كه به نيزهء كوچك ميمانست و با دست پرتاب ميشد « آن هزار سوار زنگى بيكبار با تيغ و عمود و خشت و دهره و انواع سلاحهاى مختلف بر فيروز شاه فرو ريختند » .

خطاب :

بازخواست ، مؤاخذه « به‌روز گفت زود باش كه ملك عسطور و وليد خالد و سرور يمنى منتظر مااند اگر تعلل كنى خطاب آن بر شما خواهد بود » .

خطا شدن :

اصابت نكردن سلاح در حمله بر هدف « چون طومار زنگى چنان ديد كه حمله‌اش خطا شد دست خود را بگزيد » .

خفتيدن :

خوابيدن ( اين مصدر و همچنين افعال آن مانند خفتيد ، بخفتيد ، بخفت بكرات در اين كتاب آمده است ) « لشكريان آن شب نخفتيدند و مركبان را نعل‌بندى مىكردند » .

خطايى بند :

نوعى بستن و مقيد ساختن چنان كه شخص مقيد را قدرت حركت نماند « پهلوان بهزاد هردو دستش را ببست و خطايى بندش كرد و در پيش خود انداخت » .

خلاصى :

خلاص ، رهايى « گفت بارى چون خلاص يافتى ؟ گفتم كه ايشان از آن بند خلاصى نخواهند يافت » .

خلال فراشان :

جاروب « پس نيزه در نيزهء خود انداختند تا چندان بكوشيدند كه نيزه در دست ايشان خلال فراشان شد » .

خلف :

فرزند « ما را مىبايد كه آن خلف ترا با ما روانه‌سازى » .

خلقان :

مخلوقان ، موجودات ، مخلوقات « اى بندگان يزدان بدانيد كه اين خلقان را كه خداى تعالى آفريده است . . . . - و همه را خالق است و نعمت بر خلقان ازوست » .

خم خوردن :

خميدن ، خم شدن ، تاخوردن « دستش را طاقت گرز او نبود دستش خم