تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 815

مساهمون:

ص٨١٥

خانه :

اتاق ، وثاق ، حجره « پيرزن چراغ برداشت و روان شد ، گلبوى در عقب ، خانه‌يى داشت بغايت كوچك و آگنده و بوريايى كهنه انداخته ، گلبوى بنشست » .

خانه خداى :

صاحب‌خانه .

خانهء كمان :

قسمت سخت كمان ما بين محل دست و دو سر كمان كه قسمت بالايى را خانهء بالا و قسمت پايينى را خانهء شيبى گويند ( فرنودسار ) ، بحر كمان « نامه را بر تير خدنگ بست و در خانهء كمان خوارزمى نهاد ، بكشيد و بگشاد و پرتاب داد » .

خايه :

تخم « نهاد از حوصله زاغ سيه‌پر - به زير پر طوطى خايهء زر » .

خبر افتادن :

شايع شدن « در جملهء ايران خبر افتاد كه ملك داراب رسيد » .

خبر بشارت :

خبر خوش « كوه‌تن را خواب برده بود و در انديشهء آن بود كه شيرك رفته است كه سر بهزاد را بيارد . درين انديشه خواب نكرده بود كه جمعى درآمدند و خبر بشارت آوردند . »

خبردار :

آگاه ، باخبر ، مطلع « خبرها باز دانستند و از هر دو جانب از حال يكديگر خبردار گرديدند » .

خبردار شدن ( گرديدن ) :

باخبر شدن « به‌روز عيار در آن نواحى رسيد از احوال آمدن ملك داراب خبردار شد » .

خبردار گردانيدن :

اطلاع دادن « ملك داراب را ازين احوالها خبردار گردانى » .

خبر شدن :

آگاهى يافتن « عين الحيات از آمدن برادرش خبر شد » .

خبر كردن :

خبر بردن ، خبر رسانيدن ، خبر دادن « در حال اين خبر به عين الحيات كردند كه ترا به شاه‌زادهء مصر دادند » .

خبر گردانيدن :

مطلع كردن ، باخبر كردن ، آگاه كردن

ختم :

خاتم « ختم جوانمردان عالمى » .

خداوند :

شاه ، بزرگ ، صاحب

خداوند خون :

صاحب مقتول ، كس مقتول « شاه گفت كه از ما برنگردى تا من عذرخواهى خداوندان خون كنم » .

خدمت بجاى آوردن :

خدمت كردن ، مراسم تعظيم و تكريم بجاى آوردن « شبرنگ با سياوش نقاش درآمد و خدمت بجاى آورد » .

خدمت كردن :

اداى احترام كردن ، تعظيم كردن ، نماز بردن « ايشان خدمت كردند و گفتند فرمان برداريم . - طارق خدمت كرد و زمين ببوسيد » .

خراب :

از پاى افتاده ، پريشان ، تباه « عين الحيات را از آمدن توران‌دخت خبر كردند هرچند كه دلش از بهر فيروز شاه خراب بود اما از سر ضرورت استقبال توران دخت كرد » .

خراب شدن :

تباه شدن « بهزاد گفت من بتوفيق خداى تعالى مىتوانستم كه شهر دمشق را بگيرم اما خيلى خلق در زير دست و پا خراب مىشدند » .

خراب كردن :

بىآبرو كردن ، سلب حيثيت كردن « شماط گفت ما چرا خدمت كسى كنيم كه قدر مبارزى ما را نداند و ما را در ميان مجلس برزند و خراب كند » . خراب كردن لشكر : درهم شكستن آن

خراب گرديدن :

پاشيده شدن ، از هم پاشيدن ، از اساس و بنياد برهم خوردن ، درهم