خانه :
اتاق ، وثاق ، حجره « پيرزن چراغ برداشت و روان شد ، گلبوى در عقب ، خانهيى داشت بغايت كوچك و آگنده و بوريايى كهنه انداخته ، گلبوى بنشست » .
خانه خداى :
صاحبخانه .
خانهء كمان :
قسمت سخت كمان ما بين محل دست و دو سر كمان كه قسمت بالايى را خانهء بالا و قسمت پايينى را خانهء شيبى گويند ( فرنودسار ) ، بحر كمان « نامه را بر تير خدنگ بست و در خانهء كمان خوارزمى نهاد ، بكشيد و بگشاد و پرتاب داد » .
خايه :
تخم « نهاد از حوصله زاغ سيهپر - به زير پر طوطى خايهء زر » .
خبر افتادن :
شايع شدن « در جملهء ايران خبر افتاد كه ملك داراب رسيد » .
خبر بشارت :
خبر خوش « كوهتن را خواب برده بود و در انديشهء آن بود كه شيرك رفته است كه سر بهزاد را بيارد . درين انديشه خواب نكرده بود كه جمعى درآمدند و خبر بشارت آوردند . »
خبردار :
آگاه ، باخبر ، مطلع « خبرها باز دانستند و از هر دو جانب از حال يكديگر خبردار گرديدند » .
خبردار شدن ( گرديدن ) :
باخبر شدن « بهروز عيار در آن نواحى رسيد از احوال آمدن ملك داراب خبردار شد » .
خبردار گردانيدن :
اطلاع دادن « ملك داراب را ازين احوالها خبردار گردانى » .
خبر شدن :
آگاهى يافتن « عين الحيات از آمدن برادرش خبر شد » .
خبر كردن :
خبر بردن ، خبر رسانيدن ، خبر دادن « در حال اين خبر به عين الحيات كردند كه ترا به شاهزادهء مصر دادند » .
خبر گردانيدن :
مطلع كردن ، باخبر كردن ، آگاه كردن
ختم :
خاتم « ختم جوانمردان عالمى » .
خداوند :
شاه ، بزرگ ، صاحب
خداوند خون :
صاحب مقتول ، كس مقتول « شاه گفت كه از ما برنگردى تا من عذرخواهى خداوندان خون كنم » .
خدمت بجاى آوردن :
خدمت كردن ، مراسم تعظيم و تكريم بجاى آوردن « شبرنگ با سياوش نقاش درآمد و خدمت بجاى آورد » .
خدمت كردن :
اداى احترام كردن ، تعظيم كردن ، نماز بردن « ايشان خدمت كردند و گفتند فرمان برداريم . - طارق خدمت كرد و زمين ببوسيد » .
خراب :
از پاى افتاده ، پريشان ، تباه « عين الحيات را از آمدن توراندخت خبر كردند هرچند كه دلش از بهر فيروز شاه خراب بود اما از سر ضرورت استقبال توران دخت كرد » .
خراب شدن :
تباه شدن « بهزاد گفت من بتوفيق خداى تعالى مىتوانستم كه شهر دمشق را بگيرم اما خيلى خلق در زير دست و پا خراب مىشدند » .
خراب كردن :
بىآبرو كردن ، سلب حيثيت كردن « شماط گفت ما چرا خدمت كسى كنيم كه قدر مبارزى ما را نداند و ما را در ميان مجلس برزند و خراب كند » .
خراب كردن لشكر : درهم شكستن آن
خراب گرديدن :
پاشيده شدن ، از هم پاشيدن ، از اساس و بنياد برهم خوردن ، درهم