او نباشد مرا حضور نباشد - چون از كار ايشان فارغ شويم از سر دلخوشى و حضور به كار عروسى بپردازيم . - و در آن دريا به عيش و حضور مىرفتند » .
حق :
تكليف و وظيفه « حق ملك بر رعيت آنست كه ملك رعيت را نگاه دارد از سپاه بيگانه » .
حكم كردن :
فرمان دادن ، دستور دادن
« شاه حكم كرد كه فردا علىالصباح لشكر عزم آن مرغزار كند » .
حلقه كردن :
حلقه زدن « پانصد سوار و سهيل و عرعر حلقه كردند و ايشان را در ميان گرفتند » .
حلواى بيهوشانه :
حلواى عياران كه بداروى بيهوشى مىآغشتند « هلال حرامزاده دست در انبان حيل كرد و حلواى بيهوشانه بيرون كرد » .
حمل :
باردارى ، آبستنى
حيل :
حيله ، نيرنگ « گلبوى گفت چون ديدم اين جوانرا بمكر و حيل آوردند ، بدل برنيامدم - بهزاد به صورت مبدل در ميدان آمد ، من او را نشناختم ، با من حيل كرد و بمكر مرا بگرفت » .
خاربن :
بتهء خار
خارخار :
خلجان و تعلق خاطر كه ابتداى ميل و خواهش به چيزى باشد ( برهان قاطع ) ، حالتى باطنى كه از شوق به چيزى و كسى و امرى يا از تشويش و اضطراب در كسى پديد آيد ، شور زدن دل « بهزاد پهلوان گفت شما چه قوميد و اين تن بىسر از آن كيست ؟ زود بگوييد كه در دلم خارخارى افتاد ، مبادا كه آن باشد » .
خاره سنگ :
سنگ خارا « پيش از آنكه فرخزاد بيايد عمودى خاره سنگى درآمد در عقب عمود پهلوان فرخزاد » .
خاريدن ( مركب ) :
قشو كشيدن ، تيمار كردن « هر دو خيل آهنگ حرب كردند و مركبان را بخاريدند و بماليدند » .
خاص :
مخصوصا ، بخصوص « فيروز شاه با خود گفت اين دو وجود خاص از براى ديدن ما آمدهاند » .
خاصگى :
نزديك « اما شاه سرور حكم كرد تا شاه اسد با جمعى از خاصگيان به شهر رفتند » .
خاطر :
ميل « سيامك از عقب نگاه كرد و رستم اردستانى را ديد گفت اى برادر بچه آمدى ؟
گفت آرزو دارم كه اين ميدان اين ملعون را به من گذارى . سيامك گفت اى برادر خاطر تو است و عنان مركب بگردانيد » .
خاطرجويى :
دلجويى ، استمالت « شاهزاده ازين نوع ميگفت و خاطرجويى فرخزاد ميكرد » .
خاكسار :
پست ، فرومايه « اى يمنى خاكسار گيرم كه با جادو برنمىآيم آخر حريف تو باشم » .
خالى :
خلوتگاه ، محلى كه كسى در آن نباشد ، خلوت
خالى بودن :
تنها بودن « طور گفت من هيچ غافل نبودم ، در زندان گوش ميداشتم ، اما امشب خالى بودم ، عيالانم به خانه نبودند » .
خالى كردن :
خلوت كردن « عين الحيات حجره خالى كرد - چندان صبر كردند كه از شب دو دانگ بگذشت ايوان خالى كردند و خوشخبر را طلب كردند » .