تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 814

مساهمون:

ص٨١٤
او نباشد مرا حضور نباشد - چون از كار ايشان فارغ شويم از سر دلخوشى و حضور به كار عروسى بپردازيم . - و در آن دريا به عيش و حضور مىرفتند » .

حق :

تكليف و وظيفه « حق ملك بر رعيت آنست كه ملك رعيت را نگاه دارد از سپاه بيگانه » .

حكم كردن :

فرمان دادن ، دستور دادن « شاه حكم كرد كه فردا علىالصباح لشكر عزم آن مرغزار كند » .

حلقه كردن :

حلقه زدن « پانصد سوار و سهيل و عرعر حلقه كردند و ايشان را در ميان گرفتند » .

حلواى بيهوشانه :

حلواى عياران كه بداروى بيهوشى مىآغشتند « هلال حرام‌زاده دست در انبان حيل كرد و حلواى بيهوشانه بيرون كرد » .

حمل :

باردارى ، آبستنى

حيل :

حيله ، نيرنگ « گلبوى گفت چون ديدم اين جوانرا بمكر و حيل آوردند ، بدل برنيامدم - بهزاد به صورت مبدل در ميدان آمد ، من او را نشناختم ، با من حيل كرد و بمكر مرا بگرفت » .

خاربن :

بتهء خار

خارخار :

خلجان و تعلق خاطر كه ابتداى ميل و خواهش به چيزى باشد ( برهان قاطع ) ، حالتى باطنى كه از شوق به چيزى و كسى و امرى يا از تشويش و اضطراب در كسى پديد آيد ، شور زدن دل « بهزاد پهلوان گفت شما چه قوميد و اين تن بىسر از آن كيست ؟ زود بگوييد كه در دلم خارخارى افتاد ، مبادا كه آن باشد » .

خاره سنگ :

سنگ خارا « پيش از آنكه فرخ‌زاد بيايد عمودى خاره سنگى درآمد در عقب عمود پهلوان فرخ‌زاد » .

خاريدن ( مركب ) :

قشو كشيدن ، تيمار كردن « هر دو خيل آهنگ حرب كردند و مركبان را بخاريدند و بماليدند » .

خاص :

مخصوصا ، بخصوص « فيروز شاه با خود گفت اين دو وجود خاص از براى ديدن ما آمده‌اند » .

خاصگى :

نزديك « اما شاه سرور حكم كرد تا شاه اسد با جمعى از خاصگيان به شهر رفتند » .

خاطر :

ميل « سيامك از عقب نگاه كرد و رستم اردستانى را ديد گفت اى برادر بچه آمدى ؟ گفت آرزو دارم كه اين ميدان اين ملعون را به من گذارى . سيامك گفت اى برادر خاطر تو است و عنان مركب بگردانيد » .

خاطرجويى :

دل‌جويى ، استمالت « شاه‌زاده ازين نوع ميگفت و خاطرجويى فرخ‌زاد ميكرد » .

خاكسار :

پست ، فرومايه « اى يمنى خاكسار گيرم كه با جادو برنمىآيم آخر حريف تو باشم » .

خالى :

خلوتگاه ، محلى كه كسى در آن نباشد ، خلوت

خالى بودن :

تنها بودن « طور گفت من هيچ غافل نبودم ، در زندان گوش ميداشتم ، اما امشب خالى بودم ، عيالانم به خانه نبودند » .

خالى كردن :

خلوت كردن « عين الحيات حجره خالى كرد - چندان صبر كردند كه از شب دو دانگ بگذشت ايوان خالى كردند و خوش‌خبر را طلب كردند » .