بكرات درين كتاب استعمال شده است ) .
حرامزادى :
حرامزادگى ، خبث طينت ، شر است طبع « صورت مبدل كرده بود و از عيارى و حرامزادى و طرارى كه داشت . . . »
حرامى :
راهزن ، دزد « شبرنگ گفت مگر شما حراميانيد كه بر سر راه ايستادهايد تا خلق را برهنه كنيد و آنچه بيابيد ببريد ؟
هلال گفت ما را چرا حرامى ميخوانى ؟
شموط گفت اى درويشك ما را بدزدان و حراميان چه مىماند كه ما را دزد و راهزن ميخوانى ؟ »
حرامىگرى :
دزدى ، راهزنى
حرب حصار :
جنگ قلعه « ملك ارغوش فرنگ وزيرى داشت قيماس نام ، در شهر در آمد و حكم كرد تا بر سر برج و بارو شدند و بكارسازى حرب حصار مشغول شدند » .
حرب كردن :
جنگيدن « گفت اى شيرمرد تقصيرى نكردى و امروز تا شب با من حرب كردى و اجلت نرسيده بود » .
حربگاه :
ميدان جنگ ، ناوردگاه ، جنگگاه ، ميدان نبرد ، آوردگاه « در ميان حربگاه من بخطاب رسيدم » .
حرزدان :
كيسهء توشه « پس دست در حرزدان كرد و قدرى نان و حلوا بيرون آورد » .
حرزدان حكمت :
توبرهء حيل ، توبرهء حكمت ، انبانچهء حيل ؛ مجازا بمعنى كيسهيى كه عياران با خود داشتند و انواع ابزار عيارى را از قبيل داروى هوشبر و ابزار نقب زدن و نظاير اين چيزها در آن حفظ مى كردند .
حركت :
عمل « اما از ما غايب مىشود و باز بدست مىآيد و به جهت آن حركت مملكت عظيم مسخر ما خواهد شدن » .
حرمت داشتن :
احترام كردن « آن روز تا شب صحبت داشتند و بسيار حرمت و عزت داشت ايشانرا ، خاصه بهروز را » .
حريف بودن :
همزور بودن ، همتوان بودن ، با كسى برآمدن
حريف دست :
همزور ، همقوت « آنگاه سپاهى كه از زنگبار آمده بودند چون حريف دست ايشان نبودى مرا با فرخزاد بسته بدان قوم دادى » .
حساب بازدادن :
حساب پسدادن « گفتند كه مال شاه بسيارست هريك بدانچ موكل بودهايم حساب بازدهيم » .
حشر :
لشكر ، گروه « آن شب بگذشت و آفتاب جهانتاب برآمد ، آن دو حشر و آن دو درياى تير و تبر از جاى برجستند » .
حصار كردن :
محاصره كردن « بهروز عيار گفت اگر يك شبه معلوم كنند كه ما كيستيم اين عمارت را حصار كنند و كار ما عظيم مشكل شود - قطاع عظيم خرم بود كه ايرانيان هيچ فتحى نكردند - بهمن زرين كلاه فرود آمد و شهر انطاكيه را حصار كردند » .
حضرت :
پيشگاه « طيفور گفت اى خداوند نمىدانم كه اين بنده به حضرت خداوند آمده بودم اين قتل و كشش نبود » .
حضور :
فراغخاطر ، فراغدل ، ايمنى و آسايش « شبرنگ گفت مرد غريبم ، در عدن بودم ، آرزوى يمن دارم ، چون بيامدم فتنه و غوغاى عظيم ديدم و هيچ حضور نيست بناچار عزم طايف دارم - من خود را بديدن آن ماهى تسلى كردهام كه اگر