تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 812

مساهمون:

ص٨١٢
كه خود دشمنان ترا سر نباشد چنين باد ! »

چون :

چه خوش ، چه خوب ! « تو دعوى عيارى مىكنى اين‌قدر نمىدانى كه با تو چه كردند ؟ منم هلال عيار ، چون ترا در دام آوردم ! » چه « شما چه نكرده‌ايد و چون خواهم كردن » هنگامى « چون نامهء شاه بخوانند زود متوجه مصر گردند - چون باد صبا به روى گل‌زار وزد » .

چيره كردن :

دلير كردن ، تحريض كردن « فيروز شاه در پيش علم ايستاده بود و لشكريان را در جنگ چيره ميكرد » .

حاضر :

مراقب « حكم كنيد كه جملهء راهها را بگيرند و بر سر راهها حاضر باشند ، باشد كه آن عياران بدست آيند » .

حاضر آمدن :

حاضر شدن ، مهيا شدن ، آماده شدن و بودن « جملهء امراى ايران حاضر آمدند » .

حاضر بودن :

مراقب بودن ، آمادهء كار بودن « گفتند شب‌وروز پاس داريم و حاضر باشيم - شيرين‌سوار با خود گفت كه حاضر باش كه اين سوار به ديگران نمىماند . - شب‌رنگ پيش آمد و سلام كرد و گفت حاضر باشيد كه پانصد سوار بگرفتن شما مىآيند » .

حاضر خود بودن :

نيك در كار خود نگريستن ، نيك مراقب خود بودن « به‌روز عيار گفت كه مصلحت در آنست كه شب هيچ كس نخفتند و حاضر خود باشند » .

حاضر وقت بودن :

آماده بودن ، وقت را پاييدن « به‌روز گفت اى شاه اكنون شما حاضر وقت باشيد - شب‌رنگ گفت چون شما نمىآييد من بروم و لشكر بمدد شما بيارم اما شما حاضر وقت خود باشيد كه من رفتم » .

حالى :

در زمان ، فىالحال « به‌روز هنوز اين انديشه تمام نكرده بود كه از برابر هلال عيار پيدا شد كه حالى از خانه بيرون آمده بود » .

حاليا :

اكنون ، فعلا « نصر بن عدل گفت حاليا بنقدا اين عيارپيشه را بگيريد و بر دار كنيد - خناس گفت اگر راست و اگر دروغ حاليا اين خبر منتشر شد » .

حاميان شهر :

عسسان ، پاسبانان شهر ، مدافعان شهر « نيك نگاه كردند ، جمعى را ديدند از حاميان شهر دمشق كه دو كس را در ميان گرفته بودند و قصد گرفتن ايشان داشتند » .

حجت گرفتن :

اتمام حجت كردن « اما ما را مقصود حجتى بود كه بر آن قوم گرفتيم . - بر تو حجت گرفتم اگر قبول كنى ترا فايده بهتر و اگر قبول نكنى ترا زيان دارد » .

حد :

اندازه و مرتبه « شاه شجاع گفت كه اى گداى ايرانى من پسر شاه سرورم ترا چه حد آن‌كه مرا بىسروپا خوانى » .

حديث :

واقعه ، سرگذشت ، داستان « چون مدت سى و پنج روز ازين حديث ( يعنى واقعهء محصور شدن شاه سرور در شهر تعز ) بگذشت » .

حرام‌زادگى :

حيله‌گرى ، زرنگى وافر « عدنان ميخواست كه بحرام‌زادگى جان بدر برد ، نتوانست » .

حرام‌زاده :

مجازا بمعنى زرنگ « زرين‌تاج دختر حرام‌زاده و پردان بود » ( اين تركيب