تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 811

مساهمون:

ص٨١١
پيش از آنكه پادشاهان و امرا آن را تناول كنند « جلاب درآوردند ، چاشنىگيران چاشنى گرفتند و جلاب بگردانيدند » .

چاشنىگير :

آنكه نزد پادشاهان يا اميران بزرگ غذا يا شراب آنانرا پيش از خوردن و نوشيدن شاه و امير براى اطمينان خاطر او مىمزيد .

چاق :

برگزيده ، خياره ، منتخب « تيمورتاش گفت بدان يزدانى كه او را ميدانى كه گرز مرا به من ده كه سلاح چاق من آنست » .

چاووش :

نقيب لشكر و قافله ، آنكه پيش از آمدن قافله و لشكر يا پيشاپيش آنها بآهنگ و نوا مردم شهر را از آمدن آنان باخبر كند تا باستقبال شتابند « وزير در شهر رفت و چاووشانرا فرمود تا منادى در دادند كه فردا هيچ آفريده ننشيند » .

چرخ :

نوعى كمان « صدهزار آدمى بر برج و بارو برآمده بودند و تير ناوك و چرخ مى انداختند » .

فغان داشتن :

فغان برآوردن « صدهزار آدمى جنگى نعره مىزدند و فغان مىداشتند و به زبان فرنگى دشنام ميدادند » .

چسبيدن در كسى :

در او آويختن ، يقهء او را گرفتن « سكندر شاه بغايت برآشفت و گفت بگيريد اين قاصد را و از برج بشيب اندازيد ! در حال در بادرفتار چسبيدند و او را محكم دربستند - آن گروه از سر برج در ميان قلعه ريختند و در آن جوانان چسبيدند » .

چسفانيدن :

چسبانيدن « سياوش آن صورت فيروز شاه را بر آن درخت چنار بچسفانيد » .

چسفيدن :

ملصق و ملاصق گرديدن

چشم انداختن :

ديده را بسويى افگندن ، نگريستن بسويى

چشم برهم زدن :

لحظه ، مدتى بسيار كوتاه ، باندازهء يك‌بار چشم برهم زدن « بر بالين آن خفتگان آمد ، تا چشم برهم زدن جمله را سر از تن جدا كرد » .

چشم بستن :

چشم دوختن بر كسى « جمله چشم در هلال بستند كه تا هلال عيار چه خواهد گفتن » .

چشم‌داشت :

توقع ، انتظار

چشم‌راهى كردن :

انتظار كشيدن « آشوب عيار آن شب همه شب در انتظار شاه‌زاده بود و چشم راهى ميكرد » .

چشم گماشتن :

چشم دوختن « به‌روز عيار درآمد و گفت اينك شاه خوبان رسيد . ملك داراب چشم گماشته بود كه كى آيند كه ايشان را ببيند - آن دو لشكر چشم در آن دو مبارز گماشته بودند » .

چماق :

دبوس ، چوب‌دستى كه گرهى بر سر آن باشد و آن گره را بميخهاى آهنين تقويت كرده باشند ( در لهجهء سنگسرى : ارجن ) .

چند :

باندازهء ، به مقدار « پس در كنار حوض دوله مىكند ، چند نيم قد آدمى » .

چندى :

عده‌يى ، چند تن ، گروهى ، چند تنى ، معدودى « در حال در طلب چندى از خدمتكاران نزديك خود فرستاد و چند تن از ايشان جمع كرد - از بزرگان ملاطيه چندى را كه مصلحت باشد يكى كنم » .

چنين باد :

آمين ! « پيل زور چون بلشكر رسيد آن سر را در سم مركب ملك داراب در انداخت و گفت بيت : سر دشمنان تو ، استغفر اللّه !