پيش از آنكه پادشاهان و امرا آن را تناول كنند « جلاب درآوردند ، چاشنىگيران چاشنى گرفتند و جلاب بگردانيدند » .
چاشنىگير :
آنكه نزد پادشاهان يا اميران بزرگ غذا يا شراب آنانرا پيش از خوردن و نوشيدن شاه و امير براى اطمينان خاطر او مىمزيد .
چاق :
برگزيده ، خياره ، منتخب « تيمورتاش گفت بدان يزدانى كه او را ميدانى كه گرز مرا به من ده كه سلاح چاق من آنست » .
چاووش :
نقيب لشكر و قافله ، آنكه پيش از آمدن قافله و لشكر يا پيشاپيش آنها بآهنگ و نوا مردم شهر را از آمدن آنان باخبر كند تا باستقبال شتابند « وزير در شهر رفت و چاووشانرا فرمود تا منادى در دادند كه فردا هيچ آفريده ننشيند » .
چرخ :
نوعى كمان « صدهزار آدمى بر برج و بارو برآمده بودند و تير ناوك و چرخ مى انداختند » .
فغان داشتن :
فغان برآوردن « صدهزار آدمى جنگى نعره مىزدند و فغان مىداشتند و به زبان فرنگى دشنام ميدادند » .
چسبيدن در كسى :
در او آويختن ، يقهء او را گرفتن « سكندر شاه بغايت برآشفت و گفت بگيريد اين قاصد را و از برج بشيب اندازيد ! در حال در بادرفتار چسبيدند و او را محكم دربستند - آن گروه از سر برج در ميان قلعه ريختند و در آن جوانان چسبيدند » .
چسفانيدن :
چسبانيدن « سياوش آن صورت فيروز شاه را بر آن درخت چنار بچسفانيد » .
چسفيدن :
ملصق و ملاصق گرديدن
چشم انداختن :
ديده را بسويى افگندن ، نگريستن بسويى
چشم برهم زدن :
لحظه ، مدتى بسيار كوتاه ، باندازهء يكبار چشم برهم زدن « بر بالين آن خفتگان آمد ، تا چشم برهم زدن جمله را سر از تن جدا كرد » .
چشم بستن :
چشم دوختن بر كسى « جمله چشم در هلال بستند كه تا هلال عيار چه خواهد گفتن » .
چشمداشت :
توقع ، انتظار
چشمراهى كردن :
انتظار كشيدن « آشوب عيار آن شب همه شب در انتظار شاهزاده بود و چشم راهى ميكرد » .
چشم گماشتن :
چشم دوختن « بهروز عيار درآمد و گفت اينك شاه خوبان رسيد . ملك داراب چشم گماشته بود كه كى آيند كه ايشان را ببيند - آن دو لشكر چشم در آن دو مبارز گماشته بودند » .
چماق :
دبوس ، چوبدستى كه گرهى بر سر آن باشد و آن گره را بميخهاى آهنين تقويت كرده باشند ( در لهجهء سنگسرى : ارجن ) .
چند :
باندازهء ، به مقدار « پس در كنار حوض دوله مىكند ، چند نيم قد آدمى » .
چندى :
عدهيى ، چند تن ، گروهى ، چند تنى ، معدودى « در حال در طلب چندى از خدمتكاران نزديك خود فرستاد و چند تن از ايشان جمع كرد - از بزرگان ملاطيه چندى را كه مصلحت باشد يكى كنم » .
چنين باد :
آمين ! « پيل زور چون بلشكر رسيد آن سر را در سم مركب ملك داراب در انداخت و گفت بيت :
سر دشمنان تو ، استغفر اللّه !