تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 74

مساهمون:

ص٧٤
مىكند . اين درويش چيزى به ارادت خود نخواهد دادن . تو سخن گوى و طعامى براى ما بستان . وقتست كه از گرسنگى هلاك شوم . شاه سيف الدوله گفت اى درويش تو ما را نمىشناسى ، سخن بد مىگويى ما از تو به زور چيزى نمىخواهيم . ما از تو درخواست ميكنيم . كرم كن و از آن طعامى كه تو از براى خوددارى اندكى بما بده كه اين دختران كه با مااند سه روزست كه چيزى نخورده‌اند . وقتست كه از گرسنگى هلاك شوند . هلال گفت بارى بگوييد كه چه كسانيد كه چنين عاجز و گرسنه مانده‌ايد و بدين نوع طعام ميخواهيد ؟ سيف الدوله گفت ترا با آن چه كارست كه ما چه كسانيم كه نام ما گفتنى نيست . هلال با خود گفت كه يقين است كه اينها كيستند ، اما نميدانم كه اينجا چه ميكنند . دست در بغل كرد و يك گردهء نان بيرون آورد و بدست شموط داد و گفت نخواهيد شنيدن . من درويش مسكين را گرفته‌ايد و به زور از من نان مىستانيد كه توشهء راه منست . شموط آن نان بستد و در پيش شاه سيف الدوله برآورد . او از شموط بستد و بدست عين الحيات داد . شاه خوبان عظيم خرم شد اما چندانك زور كرد پاره نشد كه بغايت خشك بود ؛ و از غايت خشكى نمىتوانست خوردن . گفت اى درويش مگر اين نان از توشهء نوح نبى عليه السلام مانده است كه به هيچ نوع نمىتوان خوردن ؟ هلال گفت از آنجهت كه شما راست نمىگوييد كه شما كيستيد ، اگر شما راست ميگفتيد من نيز راست در ميان مىآمدم . سيف الدوله گفت كه نام ما گفتنى نيست . هلال گفت چرا گفتنى نيست ؟ آخر شاه سيف الدوله نيستى ، پادشاه ملاطيه ، كه من بحجت آن پادشاه مىرفتم كه به بلاى شما گرفتار شدم . اى دريغ شاه ملاطيه كه پادشاه عادل است ! چه حاصل كه از حال من هيچ خبر ندارد كه درين دره بر من درويش چه ميرود ! شاه سيف الدوله بخنديد و گفت اى درويش آخر چرا چنين ميگويى ؟ بما چه دادى ؟ در عالم ارزانيست و نان كم نيست . پنج من نان بيك دانگست . پيدا باشد كه اين يك گرده نان خشك تو بچه ارزد ، كه اين همه منت بر ما مىنهى .
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 74 | مولانا محمد بن احمد بيغمى